سلام؛
حرفاتون قشنگ بود. و قبولشون دارم.
آره هیچ وقت معنی عشق رو تو زندگی نفهمیدم و هیچ وقت عاشق نبودم. آخه فکر میکردم عشق واسه قصه هاست و نمیذاره آدم پیشرفت کنه.
چند وقت پیش با داییم حرف میزدم. میگفت: تو خیلی زود به همه چیزایی که تو زندگی میخواستی رسیدی و همین باعث شده که بی انگیزه شی.
خودمم هنوز نتونستم دلیل اصلی بی انگیزگیمو پیدا کنم. هر کسی با توجه به تجربه اش یه چیزی میگه. من موندم و یک دنیا سردرگمی.
دوست دارم بخوابم و دیگه صبح نشه ولی چون به خدا اعتقاد دارم، از اون دنیا هم گاهی میترسم. و باز پیش خودم میگم کاش از اول وجود نداشتم، اما از این حرفم ناراحت میشم چون بوی کفر میده و مسلمان هم باید با کفر بیگانه باشه. اینجا میشه که معلق بین زمین و آسمون میمونم. نه دوست دارم وجود داشته باشم، نه دوست دارم وجود نداشته باشم.
برای اینکه بتونم راحت تر زندگی کنم و خودمو گول بزنم، مرتب خودمو سرگرم کار و فعالیت میکنم. همین که لحظه ای بیکار میشم، افکار ناخوشایند سراغم میاد. حس میکنم خیلی دارم با درونم می جنگم. گاهی هم میگم کاش یک ماه زندگی کاملا تعطیل بود و فقط میخوابیدم و به هیچی فکر نمیکردم....










علاقه مندی ها (Bookmarks)