و اما داستان ما
4 سال پیش بود من 18 سال داشتم تو نت با یک دختر خانم آشنا شدم. با اخلاق و رقتاری متین و خیلی خوش برخورد بود. ماه رمضان بود زمان آشناییمون. بعد اینکه بیشتر حرف زدیم از خودمون آشنا در اومدیم یجورایی، مادرم قبلا معلمش شده بود و برادرش همکلاسیم. مادرش هم با مادرم آشنا بودن. به هم دلبسته شدیم کاملا پاک. قرار گزاشتیم همو ببینیم. خیلی به دلم نشست. یه دختر چادری . ما دو سال هم موندیم تا اینکه مادرمامون مخالفت کردن. ما قول و قرارامونو گزاشتیم واسه دو سال بعد. و من به مادرمجریان رو گفتم و رفتن خواستگاری. امشب پدرامونم باهم حرف میزنن با مادرم میرن خونه دختر خانم. ولی منو نمیبرن

دیگه فوق سنتی شد. میخوان اولش اوکی شه بعد من عروس خانوم رو ببینم. دعا کنین کنار بیان تا دیگه منم ببرن با خانوم حرف بزنم

علاقه مندی ها (Bookmarks)