من دنبال کمال خاصی و چیز بزرگی نمیگشتم. من فقط دلم میخواست همه آدمها همدیگه رو دوست داشته باشن و به هم کمک کنند. به حقوق هم احترام بذارن. با هم مهربون باشن. از هم سوءاستفاده نکنن.بدجنسی نکنن.همدیگه رو اذیت نکنن. همدیگه رو تحقیر نکنن. خودشونو از کسی بالاتر ندونن. خودخواه و از خود راضی نباشن.
یه جورایی من فقط دلم میخواست مهربان باشم. همین.
هر بدرفتاری هم که دیگران با یه نفر دیگه میکردن باعث میشد رنج بکشم. یعنی نمیتونستم تحمل کنم کسی به کسی بدی کنه.
از بچگی هم اینطوری بودما. مثلا توی تمام دوران مدرسه با اینکه خودم همیشه شاگرد ممتاز بودم ولی به شدت از اینکه معلممون شاگرد های ضعیف رو تنبیه میکرد ناراحت میشدم. به شدت از اینکه بچه ها مسخرشون میکردن ناراحت میشدم. و همش به این فکر میکردم که چطوری کمکشون کنم.
یادمه دوم دبستان بودیم و خانم معلم با مقوا یه کلاه بوقی درست کرده بود و روش نوشته بود"دانش آموز بی انضباط" و یه روز این کلاه رو گذاشت روی سر یکی از بچه ها و مجبورش کرد زنگ تفریح با اون کلاه توی حیاط مدرسه راه بره تا همه ببینن....این رفتار معلممون خیلی برام دردناک بود. زنگ تفریح نتونستم تحمل کنم و رفتم کلاهو از روی سرش برداشتم. و البته بعدش خانممون خیلی دعوام کرد.
یا چهارم دبستان یه بار خانم دیده بود که یکی رفته یر کمدش و روی همه ی کارت آفرین ها، اسم نماینده کلاس با دست خطهای مختلف نوشته شده. خانم سه روز به جای اینکه درس بده یکی یکی بچه ها رو میکشوند دفتر و بازجویی میکرد و اشک همه رو هم در آورده بود. ولی من اصلا گریه نمیکردم و وقت بازجویی هم با جدیت میگفتم کار من نبوده و حرف دیگه ای نمیزدم.ولی وقتی دیدم سه روز ما میریم مدرسه و نمیان بهمون درس بدن، منم رفتم خونه و یه نامه برای خانوممون نوشتم و گفتم : " شما دارید به ما ظلم میکنید که سه روزه به ما درس نداده اید. اگر نمیخواهید به ما درس بدید ما خودمون هم میتونیم درسامونو بخونیمو..." و رفتم انداختم توی خونشون.
یا مثلا یه موقع اگه برادر بزرگم که ده سال از من بزرگتره میخواست دو تا برادر کوچکمو تنبیهی کنه من نمیذاشتم. میرفتم میگفتم منو بزن ولی کاری به اونا نداشته باش.
یا توی مدرسه میرفتم با کسایی که تنها بودن و کسی باهاشون دوست نمیشد ارتباط برقرار میکردم چون همش دلم میسوخت. میخواستم بهشون بفهمونم اگه کسی نیست که دوستتون داشته باشه ولی من دوستتون دارم. و همه فکر و ذکرم میشد اینکه چطوری کاری کنم توی درساش پیشرفت کنه و چی کار کنم بچه ها اونو توی جمع خودشون راه بدن و مسخره اش نکنن و....
یا مثلا کلاس سوم یه دختر بهایی توی کلاس داشتیم.اسمش سحر بود. خانم وقتی سحر توی کلاس نبود به بچه ها میگفت :" حواستون باشه سحر نجسه و اگه کاپشنش توی بارون خیس بود و کنارتون نشست بعد که رفتید خونه باید همه لباساتونو آب بکشید و ...و نباید به وسایلش دست بزنید و ..." جوری شده بود که همه بچه ها سحر رو طرد میکردن. من به معنای واقعی کلمه دلم برای سحر کباب میشد. تا حدی طرد میشد که یک بار سر صف و یکبار وقتی داشت درس جواب میداد غش کرد. منم یه مدت بهش نزدیک شدم. تغذیه هامونو با هم میخوردیم و سعی میکردم باهاش مهربون و دوست باشم. فکر کنم خیلی روش تاثیر گذاشت. یه بار حتی با هم رفتیم وضو گرفتیم و میخواست باهام بیاد نماز جماعت. که مدیر و معلم هام دیدن و کلی دعوام کردن و رفتار بدی نشون دادن. بعد از اون هم سحر از مدرسمون رفت و دیگه ندیدمش. ولی واقعا دلم براش کباب میشد.
یعنی کلا اصلا نمیتونستم بی تفاوت باشم نسبت به کسانی که بهشون داره ظلم میشه.
کلا همش انگار میخوام حمایت کنم از کسی که رنجی بهش تحمیل شده. همش هی میخوام به همه کمک کنم.
نمیدونم من چرا اینجوری ام. فقط همین مهربون بودنه و مرهم زخمی بودن و حمایت کردن برام مهمه. بقیه چیزای زندگی به نظرم مسخره و بی اهمیت میان. یعنی من نمیدونم اگه این چیزا نباشه اصلا برای چی به دنیا اومده ام.
دنبال دریافت تقدیر و تشکر و محبت هم نیستم. واقعا نیستم. فقط دلم میخوااد مهربون باشم همدردی کنم حمایت کنم.
این چند سال هم که ریختم به هم بخاطر این بود که ناگهان دیدم کارهام به درد هیچ کس نمیخورده.این بود که منو ریخت به هم.
اینام همش از وسواسم بوده؟
من مهرطلب هستم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)