ایشون فبلا هم بارها قول درس خوندن ار من گرفته بود که البته من هیچوقت هم قول محکم ندادم. بارها هم بهش گفته بودم که تمایل چندانی به ادامه تحصیل ندارم.
در ملاقات آخر که ئاشتیم ایشون باز هم ازم قول گرفت. یعنی زل زد توی چشمام و گفت قول بده. منم باز با اکراه گفتم باشه.
فردا شبش گفتم که میترسم نتونم به این قولم عمل کنم.ایشون هم گفت باشه اگه نیاز داری بیشتر فکر کن.
هفته بعدش ایشون گفت که همون شب که من گفته ام میترسم نتونم همه چی براش تموم شده.
چون به گفته خودش به خودش قول داده بوده که اگه من زدم زیر قولم، بره.
همین. تموم شد این قضیه هم.
خیالم دیگه راحت شد. اعصابم از بی توجهی هاش به هم ریخته بود.راحت شدم.








شغل جدید هم مبارک ایشالله یه شغل بهتر با درامد بهتر و باب میلتون پیدا کنید ولی تا اونموقع سر همینکاری که هستید بمانید

علاقه مندی ها (Bookmarks)