با سلام
بینهایت خوشحال شدم و سپاسگزارم از راهنماییهایتون. مقالاتی که فرمودید رو حتما مطالعه میکنم. دقیقا همینطوره ایشون ابدا مهارتهای کنترل احساس و رفتار رو بلد نیستند.
البته بنده هم تا اندازه ای متاسفانه بعد از ناراحتیهایی که ایشون ایجاد میکنن گاها از کوره در میرم. شما درست میفرمایید باید تلاش کنم دچار استرس و تشویش نشم.
حدود 2 سالی هست که دارم روی کنترل خشم و استرس خودم کار میکنم. از مقالات خوبی که در رابطه با مهارت گوش کردن هست استفاده کردم و سعی دارم هرچه بیشتر اجراشون کنم !چون اتفاقا همسرم یکبار گفت که شنونده خوبی نیستم.
خیلی تلاش میکنم تا فقط شنونده خوبی باشم، و همدردی کنم و خیلی اوقات این کارو خوب انجام میدم، اما گویا یه خط قرمزی دارم، وقتی همسرم شروع میکنه به بدو بیراه گفتن به من که تا اندازه زیادی همراه با تحقیر منه، کنترلم رو از دست میدم_ البته گاهی اوقات که عصبی نیست من رو تحقیر میکنه و انتظار داره که من اونها رو انتقاد بگیرم و ابدا ناراحت نشم! اما من عصبی میشم . میدونم باید روی این نقاط ضعفم خیلی کار کنم!
یک نکته ای که من رو رنج میده و باعث عذاب وجدانم شده اینه که همسرم توی این سالهایی که باهم بودیم روز به روز به شدت عصبیتش افزوده شده، و خودش میگه من مقصرم، من گاها بیکاری و مشکلات اقتصادی و اهداف تحصیلمون رو گوش زد میکنم که شاید این موارد باعث فشارهای بیشتر عصبیش شده ، اما ایشون به زندگی با من خیلی بدبینه و مدام به من میگه که همه مشکلاتش از زمانی آغاز شده که من وارد زندگیش شدم، میگه من باعث شدم از تحصیل و علم عقب بمونه، نمیدونم اون داره زیاده روی میکنه یا اینکه واقعا درست میگه!
انقدر تحصیل و علمش برای من اهمیت داره که حتی 2 سال پیش که کار میکرد و از همه مطالعاتش باز مونده بود، منم که دیدم آورده مالی چندانی نداره و فقط داره عصبیتش روز به روز بیشتر میشه و مهم تر از همه از اهداف علمیش دور شده، بهش گفتم نرو، اون هم از خداش بود اما نمیخواست جلو خانواده من سرافکنده باشه، منم بهش اطمینان دادم که تا زمانی که خودت نخوای کسی خبر دار نمیشه! حتی همه جوره حمایتش کردم! و کارهایی که خودش از عهدش بر نمیاد براش انجام دادم. مثلا خودش همیشه میگه خیلی اهل گشتن دنبال کار نیست و من باید کمکش کنم. منم همین کارو کردم و حتی انقدر جستجو کردم و بلاخره چند ساعت تدریس از یه دانشگاهی براش پیدا کردم و در نهایت خودش هماهنگیهاشو انجام داد و شروع به تدریس کرد.
توی این چهارسالی که باهم بودیم به نظر من چیزهایی بدست آورده که 4سال قبل از ورد من به زندگیش نداشته!
من نقاط ضعف زیادی دارم از جمله همین که زود عصبی میشم( البته کلا با ایشون خیلی مدارا میکنم و فقط برخی از مواردی که روی خط قرمزم پا میذاره عصبی میشم)
همسرم میگه من زن قوی میخوام، اما جدا فکر میکنم که به اندازه کافی قوی هستم. میگه باید اونقدر قوی باشی که وقتی میبینی که من در خطرم حتی اگر من قبول نمیکنم مجبورم کنی که قبول کنم. من خیلی اوقات این کارو میکنم اما از اونجایی که همسرم تقریبا حرف هیچکش جز خودش رو قبول نداره از هر راهی وارد میشم نمیتونم مجبورش کنم، در واقع زورم به ایشون نمیرسه!
یه نمونه اینکه از بچگی تنگی نفس داره، اما هیچوقت براش دکتر نرفته ، من به زور براش وقت از یک متخصص ریه گرفتم ، چند بار که گفت کنسلش کنم میگفت گرونه یا موارد دیگه، در نهایت از دکتری وقت گرفتم که همه چیزش مناسب باشه،اون روز هم یک بهونه دیگه اورد و من خیلی ناراحت و عصبی بودم و مستاصل شده بودم میخواستم به هر طریقی مجبورش کنم، بهش گفتم من میرم دکتر اگر شما نیای دیگه هیچوقت به خونه برنمیگردم و یه بلایی سر خودم میارم. خلاصه گلی با بحث و دعوا و ناراحتی و کشمکش و استرس رفتیم . وقتی رفتیم دکتر اتفاقا دکتر گفت باید از خانومتون تشکر کنین که به زور شمارو آورده، چون به احتمال خیلی زیاد شما از بچگی آسم داشتید و نمیدونستین. دکتربرای اطمینان چندتا آزمایش برای همسرم نوشت ، اما متاسفانه هرکار میکنم قبول نمیکنه که آزمایشها رو انجام بده! حتی در ارامش وقتی میخوام راجع بهش صحبت کنم، میگله لطفا الان در این مورد حرف نزنیم چون عصبی میشم. منم سکوت میکنم.
درواقع خودش همیشه میگه باید با صحبت قانعش کنم، اما متاسفانه وقتی میام در مورد یک موضوع مهم با ایشون صحبت کنم که دوست نداره ، اجازه حرف زدن رو از من میگیره! زمان عصبانیتش این من هستم که باید شنونده خوبی باشم و حتی تحقیرهاش رو به جون بخرم! زمان خوبی و ارامشش هم تا موضوعی آزارش بده بحث رو قط میکنه یا به شیوه کاملا ماهرانه ای بحث رو عوض میکنه( البته من متوجه میشم و گاها بهش یادآوری می کنم که داره بحث رو عوض میکنه اما میذارم بحث رو عوض کنه).
ناگفته نماند که همسرم نقاط مثبت زیادی هم داره، اینکه پسر خیلی پاکی بوده و هست- ضمنا من اولین زن زندگیش هستم و هرگز با هیچ دختری حتی دوست نبوده-
اهل هیچ نوع خلافی نیست و درکل انسان مهربونیه، به تحصیل و علم هردومون خیلی اهمیت میده . تلاش میکنه هردومون باهم در مورد موارد مختلف تصمیم بگیریم. و ما هردو اعتماد فوق العاده ای بهم داریم. همه این خوبی ها هست اما خدای ناکرده اگر از چیزی عصبی بشه یه رفتارهایی میکنه که اصلا با شخصیت و مرامش جور نیست.
مثلا یه هو بعد از 4 سال بعد از آخرین دعوا و بحثمون رمز ایمیلش رو تغییر داد. این برای من که همچین چیزی بینمون نبود خیلی ناراحت کننده بود. البته من اصلا به این موضوع حساس نیستم چون به همسرم ایمان دارم. اما اینکارش ضربه بدی به من زد! نمیدونم باید بهش بگم که چقدر از این کارش ناراحت شدم یا نه؟ ایا منم باید تلافی کنم و رمز ایمیلم رو تغییر بدم یا نه؟ البته فکر نمیکنم این کار درست باشه! و مقابله به مثل ابدا کار خوبی نیست. فکر میکنم باید بدونه که چقدر کارش منو ناراحت کرده، ممنون میشم در این مورد راهنماییم کنید!
ضمنا ایشون از من توجه و حمایت فوق العاده ای رو انتظار داره، و هرچقدر من بهش توجه میکنم میگه کمه، هر طوری که توجهم رو نشون میدم میگه الان باید اونطور میکردی! گاهی مستاصل میشم و در ارامش بهش میگم جدا نمیدونم باید هر زمان چه جور واکنشی داشته باشم خودش میگه اخه من با همه فرق دارم. اما آگاهیش نسبت به این موضوع باعث نمیشه که من رو درک کنه که واقعا نمیدونم این لحظه باید در جوابش چی بگم یا چطور عمل کنم. نمیفهمم چرا اینقدر از من و زندگی با من ناراضی است! به هر اب و آتیشی میزنم تا رضایتشو جلب کنم اما نمیدونم چرا با گذشت زمان همه چیز بدترو بدتر شده!
واقعا موندم علت این همه نارضایتی چیه - گاها خودش میگه ما بد شروع کردیم.
بازم از توصیه های صمیمانه و بسیار ارزشمندتون سپاسگزارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)