من شاید بهتر بود زود تر میومدم و نتیجه خواستگار آخریم را می گفتم.ولی راستش حوصله ام نمیومد و یک سری درگیری های ذهنی داشتم.از این جهت عذر تقصیر می خوام.
اما امروز از طرف صبوری جان پیامی برام در این مورد فرستاده شد.جوابش را نوشتم.ولی خیلی طولانی شد و از طریق پیغام خصوصی نمی رفت. همچنین احتمال هم می دادم شاید تو ذهن کسی این مساله معیار سن براش سوال باشه و بخواد از تجربه من استفاده کنه.
همین طور دیدم ممکنه طرح بعضی ابعاد این خواستگاری برای بعضی افراد به خصوص صبوری عزیزم مفید باشه و یک ترسیمی از بعضی تجربه ها تو ذهنشون داشته باشن که اگه در موقعیت های مشابه قرار بگیرن یک ایده ای تو ذهنشون باشه.
صبوری جان ما سه جلسه صحبت کردیم. اگه دعوام نمی کنی باید بگم که مسبب تمام این جلسات پدرم بود.یعنی من خودم خیلی دو دل بودم.ولی دیگه واقعا می خواستم به حرف پدرم گوش بدم.چون خودم خسته شدم.و از طرفی واقعا هم از خیلی جهات پسر خیلی خیلی خوبی بود!!!
اون آقا با اینکه چهره اش خیلی بزرگتر از سنش نشون می داد ولی واقعا وقتی صحبت می کردم اصلا احساس نمی کردم از من بزرگتره!
بعضی سوالات را که می پرسیدم.مثلا زندگی ایده آل شما چه طوریه؟ می گفت راستش در این مورد فکر نکردم.کلا انگار همه معیارش این بود که خانمش مذهبی باشه البته در قالب های مختلف اینو می گفت..من چیز خاص دیگه ای ازش نمی شنیدم.
سعی می کردم یه جوری صحبت نکنم که خیلی قلمبه سلمبه باشه و بنده خدا چون دفعه اولش بود یک موقع اعتماد به نفسش پایین بیاد.ولی سوالام را می پرسیدم و خودم هم نظراتم را می دادم تا حداقل یکم دید پیدا کنه.و شاید چیزهای بهتری بگه.( حداقل تجربه هم براش بشه)
حیا و ایمانش خیلی خوب بود و همین همش باعث می شد من نتونم جواب منفی بدم.آخه من خیلی برای اینکه خدا یک همسر با ایمان و باحیا نصیبم کنه دعا کرده بودم.و باورم نمی شد که فردی به این باایمانی و باحیایی را بخوام رد کنم!!! خیلی سختم بود.(راستش می دونم فکرم اشتباهه ها!ولی از خدا می ترسیدم که مثلا یک روز خدا بهم بگه:تو که همش دعا می کردی همسر باایمان و باحیا. یکی را فرستادم.خودت رد کردی!پیش من دیگه بهانه ای نداری که چرا ازدواجت جور نشده و...)
جلسه سوم از طرفی سر یک مسائلی به شدت مردد و احساس منفی.از طرفی اصرار بابا.از طرفی همون افکار که خدا ازم ناراحت میشه.
مسائلی که حس منفی بهم می داد:
.خیلی پدر مادر من درک نمی کنند که سوالات خواستگاری چی هست و می گن مهم نیست این قدر و... . از طرفی دوست نداشتم همسرم قاضی بشه.چون رشتشون حقوق بود.ولی جلسه اول گفته بود زیاد مایل به قضاوت نیست و می خواد وکیل بشه ها. از طرفی هم سیاسی بودنش را دوست نداشتم.دوست دارم همسرم از نظر سیاسی حداقل معمولی باشه و درواقع ایده آلم اینه که مثل خودم سیاسی نباشه.و خودش را با جریانات سیاسی اصلا درگیر نکنه.(باور کنید این ها را جلسه اول شفاف گفتم.)
جلسه سوم دقیقا روز قبل عید بود.پدرم گفتند چون تو این جلسه پدرشون میان بهتر میشه خیلی چیزها را فهمید و زود قضاوت نکن.
من واقعا خیلی استرس داشتم.
جلسه سوم آقا پسر و خانواده اش با یک سبد گل بزرگ و یک جعبه شیرینی بزرگ آمدند.من که این ها را دیدم به شدت عذاب وجدان گرفته بودم که آخه من که هیچ اشاره ای هم به جواب مثبت نکردم که این همه هزینه کردن؟!!! من حتی آخر هر دو جلسه را یک جوری تموم کرده بودم که من هنوز نتونستم با سن شما کنار بیام.
جلسه سوم اولش را اینجوری صحبت کردم:
گفتم ببخشید من یک چیزی تو دلم هست.نمی دونم بی ادبی محسوب میشه بگم یا نه؟
گفت خواهش می کنم بفرمایید.
گفتم ببخشید شما تا حالا که این سه جلسه تشریف آوردین خیلی زحمت کشیدین و من هر دفعه خیلی خجالت کشیدم.همینکه از راه دور تو این ترافیک شب عید به زحمت میفتین من خیلی ناراحت می شم.حالا این زحمت های دیگه هم بیشتر منو خجالت می ده.نمی دونم چه جور منظورم را برسونم؛ یه جور.........
خودش گرفت می خوام چی بگم.
گفت خواهش می کنم.اصلا نگران جواب و.. نباشید.نتیجه هرچی باشه این وظیفه ماست که دست خالی نیایم.هر چی صلاح باشه ان شاالله همون بشه.(خیلی از نظر عذاب وجدان مزاحمت و...راحت شدم)
بعد هم یک سری سوالات پرسیدم و جواب های خیلی سطحی و اغلب جواب ها حرفای خودم تو دو جلسه قبل.
و او همین سوالات را ازم می پرسید و من توضیح می دادم.
بعدش در مورد سیاست جزئی تر پرسیدم. مثال هایی زد و....و منم عین صداقت نظرم را گفتم.(مثل جلسه اول و دوم ولی با قطعیت بیشتر)
بعد گفتم شما دقیق آینده شغلیتون چه خواهد بود.گفت به تازگی دارم فکر می کنم می خوام قاضی بشم!!!(جلسه اول می گفت به خاطر مسئولیتش نمی خواد قاضی بشه ها!!!)
بعدش گفتم شما انتظاراتتون از همسر آیندتون چیه؟حرف خودم تو جلسه اول را بهم تو قالب دیگه گفت: من دوست دارم همسرم در راه هدفم منو حمایت کنه!!!
منم گفتم ولی من اگه بخوام با شما صادق باشم اگر شما قاضی بشید من اصلا نمی تونم شما را حمایت کنم و یک سری هم دلیل آوردم.......
من اصلا دوست ندارم همسرم سیاسی باشه و مثلا این جوری که شما گفتین خودش را درگیر کنه.(جلسه قبل مثالی نزده بود و خیلی کمرنگ تر گفته بود.)و من نمی تونم از این جهات حمایت کننده شما باشم.
باور کن اینا را تو دو جلسه قبل هم می گفتم ها ولی نمی دونم چرا اصلا انگار نمی شنید.ولی این بار تو سوال خودش براش گفتم دیگه انگار فهمید
سر سفره هفت سین باورت نمیشه چقدر ناراحت بودم.همش دعا می کردم خودشون جواب منفی بدن.و من باعث نشم دل این آقا بشکنه(باور کن این بعدش برام مهم بود.چون پسر واقعا صاف و پاکی بود.).و از طرفی هم بعدا پیش وجدانم حتی یه ذره هم تردید نداشته باشم که خدا .....
قرار بود بعد 13 به در زنگ بزنند.
بعد 13 به در زنگ زدند.دفعه اول ما گوشی را جواب ندادیم.مامانم می گفت اگه جوابشون مثبت بود من چه طوری جواب رد بدم؟
یه متن برای مادرم نوشتم به زبان عامیانه.که مادرم از روی اون بخونند:
حاج خانم واقعا خانواده شما نمرشون بی تعارف 20 بود.حاج آقامون چقدر از آقا... خوششون اومد.خدا حفظشون کنه.اما دخترم می گن من نمی تونم همسر شایسته ای برای ایشون باشم.تو پرانتز برای مامانم نوشتم اگه پرسید چرا؛ بگن: از نظر سیاست و اینکه در آینده نمی تونن همسرشون را در شغلشون حمایت کنند.
حتی نوشتم اجازه می دین اگر دختر مناسبی سراغ داشتیم برای آقا.... اطلاع بدیم؟
زنگ زدند و گوشی را برداشتیم.مادرشون خودشون خیلی استرس داشتند و می گفتند نمی دونم چه طوری مطلبی را بگم؟!!! خلاصه گفتند ما پسرمون فکر می کنه تفاهم ندارن و... یعنی آنها هم جوابشون منفی بود!!!
اون لحظه این قدر خوشحال شدم!!! مامانم هم خوشحال شد که مجبور نیست جواب منفی بده.خلاصه ما هم به روی خودمون نیاوردیم که ما هم جوابمون منفی بوده و مادرم خیلی آرزوی خوشبختی برای آقا... کرد.و کلی هم تعارف اون وسط رد و بدل شد.در نهایت مادرم گفتند اگه اجازه بدن ما یک دختری بهشون معرفی کنیم.آنها هم استقبال کردند و کلی مامانم و مادرشون دوست شدند...(البته فرداش به اون دختر زنگ زدیم ولی فهمیدیم تازه نامزد کرده!!!)
هیچی دیگه.به خیر و خوشی تموم شد. و من یک نفس راحت کشیدم.و دیگه عذاب وجدان نخواهم داشت چون خودش جواب منفی را داد.
اینکه اصلا و ابدا تحت هیچ شرایطی دوست ندارم همسرم از من کوچک تر باشه!
این آقا که ظاهرش سنش بزرگتر بود ولی اصلا نمی تونستم حس کنم فکرش از من بزرگتره!!!
تو همچین موقعیتی یک بار دیگه قرار بگیرم.حتی اگه فقط سن مطرح باشه قطعا جوابم منفی خواهد بود و اصلا چنین خواستگاری را راه نخواهم داد! حتی هم سن را هم دوست ندارم.
قبلا گفته بودم ایده آلم حداقل دو سال اختلاف سنیه.ولی الان بدتر شدم!!! دوست دارم اختلاف سنی حتی بیشتر مثلا 4 سال باشه.البته می دونم که نباید این کار را بکنم و همون 1 سال را قانع باشم.اما حسم متاسفانه این طور شد.
در مورد بعضی معیارهای دیگه هم انگار یک تغییراتی تو ذهنم ایجاد شده و شاید مجبور شم تاپیک بزنم.و این تاپیک دیگه گنجایش نداره.
علاقه مندی ها (Bookmarks)