من دیگه اصرار ندارم که باهاش ازدواج کنم. قبول کردم که منو نمی خواد.
می خوام جوری تمومش کنم که رابطه قبلیمون از بین نره.
میگه تو احساساتت رو نمی گی و همش میریزی تو خودت و خودتو پایین می کشی و به خاطر این و هم به خاطر حرفام که بیشتر خداییش دنبال دلیل نه گفتنش بودم ناراحته. قسمت اولش فکر کردم دارم کار خوبی می کنم که اونو ناراحت نکنم حتی مثل قبل باهاش شوخی هم می کردم ولی از قضا ناراحتش کرده. در مورد قسمت دوم هم بالاخره می خواستم تفاوت هایی که تو ما می بینه رو بگه که مثل اینکه اینم باعث ناراحتیش شده.
گفته که یه مدت صبر کنم تا با این قضیه کنار بیاد تا باهم بریم بیرون و صحبت کنیم.
می گم چیکار کنم منظورم اینه که اون از من چه انتظاری داره؟ آخه من چیزی نمی گم ولی اون خودش مثلاً اس ام اس میده. می خواد من ناراحت نباشم و خودشم نمی خواد رابطه قبلیمون از بین بره.
از من چی می خواد؟ دوست داره چی بشنوه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)