پسرم؟؟!!
مامانم؟؟!!
بابام ؟؟!!

وقتی تلفن رو قطع کردم یک لحظه به خودم اومدم ، من که پسر نیستم ، به جان خودم روی سرم هنوز داغی بیگودی هایی که توی صفحه قبل روی سرم بسته بودم رو حس میکردم ، کاملا مطمئن بودم که دخترم ، با این وجود بازم به خودم شک کردم ، رفتم روبروی اینه باز هم مطمئن تر بشم ، بابا !! به جان خودم من دخترم ، درسته چند لاخ سیبیل بور پشت لبم بود ، ولی دخترم ... پس چرا مامانم بهم گفت پسرم!! اقا صبر کن ببینم ، من که اصلا مامان بابا هم ندارم که مامانه بخواد بهم زنگ بزنه که بگم بابام داره میمیره... از همون بچگی اصلا مامان بابا نداشتم ، حیف نمیتونم بیشتر از سه خط بنویسم وگرنه داستان مامان بابام رو هم تعریف میکردم ... پس این خانمه کی بود ؟؟ من کیم ، اینجا کجاست ؟ کی منو اورده اینجا....