نقل قول نوشته اصلی توسط Mr DaNi نمایش پست ها
دوست عزیز شما خیلی خودتو اذیت میکنی.
میشینی برا خودت هی فک می کنی چی شد و چرا شد و چی میشه و چیکار کنم و ....
انگار خودآزاری داری یا اعتماد به نفست واقعا صفره.
بابا بیا بیرون از این وضعیت.به خدا خانوما اینقد تو این فکرا نمیرن بعد جدایی که شما میری.
برو با آدمای جدید بگرد مسافرت برو باشگاه برو و این افکارت فک میکنم به خاطر اینه که تنهایی و گوشه نشین.
بعضی آقایون خیلی احساسی هستن و رفتارای احساسیشون شبیه خانوماس.بعد یکسال هنوز داری فک میکنی و منتظری برگرده؟؟؟
شدیدن از حرفت میفهمم که منتظر رجعتی.
تو داری به خودت خیانت میکنی.باور کن اگه یه دختر جدید بیاد تو زندگیت اصلا و ابدا دیگه نمیشینی از این افکار مزخرف کنی.
ببین تو خودت بهتر میدونی که خانومت برگشت پذیره یا نه.من فک میکنم دیگه بر نمیگرده.اگه شما هم مثل من فک میکنی پس شروع کن.پاشو و یا علی بگوو.
نشستی به خودت ظلم میکنی و هی میگی خدایا چرا.
من تقریبن شش ماه طول کشید تا به مغزم یاد دادم فک کردن به گذشته تمومه.و الان خیلی شاد تر از اون گذشته لعنتیم که همش تو استرس و دعوا بودم.
پاشو پسر.پاشو زندگیتو بساز
سلام دوست عزیز
حرفات تا حد زیادی درسته
باید بگم که من شدیدا احساساتی و مهربون هستم تا حدی که حس میکنم دارای شخصیت مهرطلب هستم
امیدی به برگشت همسرم ندارم و میدونمم محاله البته منکر این نیستم که ته دلم به برگشتش راغبم
به قول شما خیلی بیش از حد توی گذشته سیر میکنم و همش دارم واکاوی میکنم
علت این موضوع وابستگی من به همسرم و البته تنهایی و اعتماد بنفس پایینم میشه
درمان این مورد فقط وارد شدن در یک رابطه جدیده تا خلا هام پر بشه
اما اهل دوستی با جنس مخالف و این چیزا نیستم و از اولم نبودم و شاید علت وابستگی بیش از حدم به همسرم همین باشه که تجربه چنین روابطی رو نداشتم و زیاد روی اون حساب باز کردم....
تنها راه حل ازدواج مجدده که قبل از تعیین تکلیف و طلاق همسرم غیر ممکنه و تازه بعد اینکار نیاز دارم یکم خودمو بازسازی کنم و ایرادامو رفع کنم و مهمتر اینکه نیازهای عاطفیم رو تعدیل کنم تا دیگه کسی نتونه اینطور باهام بازی کنه و بزاره بره
قصد دارم یکم فقط روی خودم تمرکز کنم
باشگاه برم و برنامه تفریح بزارم و از لحاظ مالی خودمو به حد قابل قبول برسونم تا اینطور اعتماد بنفسمم احیا بشه
حس میکنم اقتدار لازم رو نداشتم و همین ضعف نشون دادنم باعث زیاده خاهی و غرور کاذب همسرم شد و یه توهم خودبرتر بینی براش بوجود اومد
خیلی به همسرم و گذشته فکر میکنم و طبیعتا دربارش حرف میزنم که خود این موضوع باعث خسته شدن و دور شدن اطرافیم میشه و متاسفانه رابطم با خانواده و دوستان هم تحت تاثیر قرار گرفته و کم و بی کیفیت شده...
به قولی مشکل ازونجا شروع میشه که دلتنگ کسی باشی که نیست و حوصله کسی رو نداشته باشی که هست....

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط Mr DaNi نمایش پست ها
دوست عزیز شما خیلی خودتو اذیت میکنی.
میشینی برا خودت هی فک می کنی چی شد و چرا شد و چی میشه و چیکار کنم و ....
انگار خودآزاری داری یا اعتماد به نفست واقعا صفره.
بابا بیا بیرون از این وضعیت.به خدا خانوما اینقد تو این فکرا نمیرن بعد جدایی که شما میری.
برو با آدمای جدید بگرد مسافرت برو باشگاه برو و این افکارت فک میکنم به خاطر اینه که تنهایی و گوشه نشین.
بعضی آقایون خیلی احساسی هستن و رفتارای احساسیشون شبیه خانوماس.بعد یکسال هنوز داری فک میکنی و منتظری برگرده؟؟؟
شدیدن از حرفت میفهمم که منتظر رجعتی.
تو داری به خودت خیانت میکنی.باور کن اگه یه دختر جدید بیاد تو زندگیت اصلا و ابدا دیگه نمیشینی از این افکار مزخرف کنی.
ببین تو خودت بهتر میدونی که خانومت برگشت پذیره یا نه.من فک میکنم دیگه بر نمیگرده.اگه شما هم مثل من فک میکنی پس شروع کن.پاشو و یا علی بگوو.
نشستی به خودت ظلم میکنی و هی میگی خدایا چرا.
من تقریبن شش ماه طول کشید تا به مغزم یاد دادم فک کردن به گذشته تمومه.و الان خیلی شاد تر از اون گذشته لعنتیم که همش تو استرس و دعوا بودم.
پاشو پسر.پاشو زندگیتو بساز
سلام دوست عزیز
حرفات تا حد زیادی درسته
باید بگم که من شدیدا احساساتی و مهربون هستم تا حدی که حس میکنم دارای شخصیت مهرطلب هستم
امیدی به برگشت همسرم ندارم و میدونمم محاله البته منکر این نیستم که ته دلم به برگشتش راغبم
به قول شما خیلی بیش از حد توی گذشته سیر میکنم و همش دارم واکاوی میکنم
علت این موضوع وابستگی من به همسرم و البته تنهایی و اعتماد بنفس پایینم میشه
درمان این مورد فقط وارد شدن در یک رابطه جدیده تا خلا هام پر بشه
اما اهل دوستی با جنس مخالف و این چیزا نیستم و از اولم نبودم و شاید علت وابستگی بیش از حدم به همسرم همین باشه که تجربه چنین روابطی رو نداشتم و زیاد روی اون حساب باز کردم....
تنها راه حل ازدواج مجدده که قبل از تعیین تکلیف و طلاق همسرم غیر ممکنه و تازه بعد اینکار نیاز دارم یکم خودمو بازسازی کنم و ایرادامو رفع کنم و مهمتر اینکه نیازهای عاطفیم رو تعدیل کنم تا دیگه کسی نتونه اینطور باهام بازی کنه و بزاره بره
قصد دارم یکم فقط روی خودم تمرکز کنم
باشگاه برم و برنامه تفریح بزارم و از لحاظ مالی خودمو به حد قابل قبول برسونم تا اینطور اعتماد بنفسمم احیا بشه
حس میکنم اقتدار لازم رو نداشتم و همین ضعف نشون دادنم باعث زیاده خاهی و غرور کاذب همسرم شد و یه توهم خودبرتر بینی براش بوجود اومد
خیلی به همسرم و گذشته فکر میکنم و طبیعتا دربارش حرف میزنم که خود این موضوع باعث خسته شدن و دور شدن اطرافیم میشه و متاسفانه رابطم با خانواده و دوستان هم تحت تاثیر قرار گرفته و کم و بی کیفیت شده...
به قولی مشکل ازونجا شروع میشه که دلتنگ کسی باشی که نیست و حوصله کسی رو نداشته باشی که هست....