ممنون بابت نظرتون :)
من از همون اولشم تنها بودم ولی این تنهایی با اون تنهایی قبلی فرق داره ... قبلا نمیفهمیدم تنها نبودن ینی چی ...
نمیتونستم مزه شیرین تنها نبودنو حس کنم ... ولی در زمان نامناسبی حسش کردم ... همینکه بفهمی یه موقعی یکی نگرانت بوده دیوونت میکنه !!
من تنها مشکلم اینه هنوز هزم نکردم نبودشو ... نمیتونم بفهمم چرا اصن تموم شده همه چی !! فقط دارم با جریان باد حرکت میکنم و امیدوارم زمان درستش کنه !
من برنامه ریزی درسی تقریبا میشه گفت دارم ... تقریبا هر روز مطالعه رو هم دارم ... ولی خب نمیشه مسائلو با هم قاطی کرد!
پرکردن وقتمو انجام کارای مختلف و رسیدگی به هدف عالیه ولی تا حالا باعث نشده به شرایط عادی برگردم ... هنوز هر روز انقد ناراحت میشم که ناخوداگاه گریم میگیره !! تا حدی کنترلش کردم ولی هنوز هست !
نمیدونم منظورتون از اعتماد به نفس بالا چیه ولی تا جایی که خودم از خودم خبر دارم اعتماد به نفس زیادی هم دارم d:
اگه نداشتم که اصن وارد رابطه به این عجیبی نمیشدم که !!
همش با خودم فکر میکردم که شاید حسم یه عادت باشه نه دوست داشتن ... ولی دوست داشتن بود متاسفانه ...
ولی خدایی هنوز نمیدونم کمبود محبت داشتم که رفتم سمت این قضیه یا نه ؟! شاید اگه منم خواهر داشتم و باهاش رابطم خوب بود عمرا این رابطه شکل نمیگرفت !









علاقه مندی ها (Bookmarks)