پدر شوهرم ٦٥ سالشه نميدونم ديپلم داره يا نداره درست مثل بچه هاي پيش فعاله اصلا يه جا بند نيست و خيلي تصميمات و حرفاي بي منطقي زياد ميزنه وقت عمل كه ميرسه ميمونه!شوهرم بچه اخر خانوادشه و برخورد پدرش با مادرش اصلا خوب نيست وهميشه مادر شوهرمو تو جمع عروسها و دامادها يا حتي فاميلاي ديگشون با خنده و شوخي ضايع ميكنه از قرار خيلي يك دنده و عصباني و غيرتي بودن قديم ولي الان نزديك ده ساله غيرتش و عصبانيتش از بين رفته نسبت به خانمش ولي همچنان يك دنده و بي منطق و هست !هيچ وقت با خانمش نديدم مشورت بكنه يا همفكري ،ازونايي هست كه مرد رو برتر از زن ميدونه و بعد عقد متوجه شدم همسرم هم كمي تو اين الاقاش متاسفانه شبيه باباشه،همسر منم با اينكه بچه اخر هست ولي بيشتر كاراشونو انجام ميده و حتي مسوليت كارخونه پدرشوهرمو به عهده گرفته بدون اينكه ذره اي تو حقوقش يا مزيت هاي ديگه نسبت به دوتا برادر شريك ديگه اش فرقي كرده باشه!يجورايي هميشه باباش تو سرش زده ولي با سياست بخاطر همينم هست كه شوهرمو مثل موم تو دستش نگه داشته،برادرهاش هم با اينكه اونا هيچوقت دلشون واسه مامان باباشون نميسوزه و در اصل اول صلاحه خودشون و زنشونو ميخوان بعد پدر مادرشونو،ولي شوهرم شايد منو با مادر پدرش تو يه سطح بدونه شايدم منو بعضي وقتها در درجه ي پايينتر از اونها،همسرم مهندسي خونده و تو كارخونه پدرش هم اع دوتا داداش ديگش مشغوله،ما چهار سال دوست بوديم و سه و نيم ساله عقديم و هنوز سر خونمون نرفتيم و فوق ليسانسم و كار خاصي هم نميكنم!