نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها
سلام دوستم، اشکالی نداره.
از خودت متنفر نباش ! خودت رو دوست داشته باش.
مهمترین کاری که هر آدمی باید توی زندگیش انجام بده اینه که خودش رو دوست داشته باشه.



برای چی آدم ازدواج میکنه؟ چرا واقعن؟
برای اینکه یه همراه و همسفر داشته باشه که زندگی رو براش قشنگ تر کنه. یکی که کمک ات کنه ادم بهتری بشی. کنارش شاد باشی، بشه بهش تکیه کنی....
کسی که با مادرش یه عالمه مشکل داره، قراره با تو مهربون باشه؟؟؟



نترس. به کمک احتیاج داشتن چیز بدی نیست! همه توی شرایط سخت به کمک همدیگه احتیاج دارن.
متاسفم در مورد مهریه ات. کار درستی نبوده. چرا اینقدر خودت رو دست کم میگیری؟ معلومه که دیگران هم تو رو دست کم میگیرن!

قوی بودن این نیست که از دیگران کمک نخوایم!
شاید همسرت رو هم بشه بهش کمک کرد... علائمی که میگی شاید، شاید به اختلال دوقطبی مربوط باشه. اون باید پیش یه روانشناس یا روانپزشک بره.
محبت افراطی، قهر افراطی ، هر چی که هست نرمال نیست!




راجع به خودت بیشتر بنویس. الان چکار میکنی؟ شاغلی؟ تحصیلت؟ علاقه مندی هات؟ آرزوهات؟

الیزابت رو برامون معرفی می کنی؟

خانومی، اکثر اونایی که به این تالار سر میزن، توی زندگی شون گیر و گرفتاری دارن! پس بدون که تو تنها نیستی!

ممنون خانوم یا اقای she
اون همه ی معیارهای من رو برای زندگی داشت که حاضر شدم عقد کنم باهاش اینجوری نبوده که تمام صفاتش بد باشه
اون وقته دعوایی در میون نیست تمام وقتش رو صرف خوشحال کردن من میکنه همش به این فکره که چی لازم دارم واسم بخره بیاره دوشیفت کار میکنه که زودتر عروسیمون رو بگیره خیلی مراقبمه حتی نمیزاره کوچیکترین کار رو خودم انجام بدم حتی وقتی خونشون میرم نمیزاره حتی یه سالاد درست کنم میگه اینجا که خونه خودمون نیست اینجا بزار من فقط نوکریتو کنم خونه خودمون به اندازه کافی قرار هست اشپزی کنی..
کوچکترین خبر بد رو به من نمیده تا ناراحت نشم
همش مراقبه مادرش یا خانوادش بهم بی احترامی نکنن
همیشه میپرسه علایقت چیه و هرجور شده منو بهشون میرسونه حالا چه شی باشه چه کلاس چه ...
همیشه اولویتش منم همجا دوست داره با من باشه
تو کوچکترین چیزها با من مشورت میکنه حتی تو خریدهای ساده برای خودش یا حتی کارش همیشه میگه نظر تو مهمه
همیشه از راحتی خودش گذشته برای من
شده احساس کرده ناراحتی کوچیکی تو دلم دارمو با وجود کار زیادش مرخصی گرفته اومده پیشم تا از دلم دراره
من چون مادر نداشتم همیشه میگفتم نمیخام بچه داربشیم هیچوقت رو این مورد بحثی نکرده گفته باشه
ولی هروقت احساس کردی دوست داری بچه داشته باشیم بهم بگو تو بچه نخای منم نمیخام
من بهش گفتم دوران عقد نمیخام رابطه کامل داشته باشیم
اولش ناراحت شد ولی قبول کرد و به خاستم احترام گذاشت
کافیه بگم نوک انگشتم درد میکنه اونوقت هرجا باشه کارشو ول میکنه تا منو ببره دکتر
فوق العاده باهوشه و تو کارش مدام داره ترفیع میگیره
نمیزاره کسی بهم نگاه چپ کنه
خیلی مهربونه همیشه به ندارها کمک میکنه
خیلی سخاوتمنده و هیچوقت نشده غصه پولو بخوره اگه خاسته یا ناخاسته چیز ارزشمندی رو گم کردم یا ازم دزدیده شد همیشه گفته فدای سرت
خیلی دوست داره نیازهامو تامین کنه همیشه دنبال اینکاره
تمام جاهایی که دوست داشتم منو برده حتی اگه خودش لذت نمیبرده
به طور کامل تاهلش رو پذیرفته و مثل مردهایی نبود که عقد میکنن و دلشون واسه مجردی تنگ میشه
واقعا اونم ارزوش بود ازدواج کردن چون حس تامین گری خیلی زیادی تو وجودشه
ابایی نداره از ابراز احساساتش و هنوزم وقتی بهم میگه دوستت دارم چشماش پره اشک میشه...
با من مثل یه گل رفتار میکنه وقتی دعوایی نیست

اما اونقدررررررررررر حساسه که مثلا یروز احساس کرد من رنگ موهام روشنتر شده کلی عصبی شدباهام دعوا کرد که رنگ کردی بهم نگفتی....
که اشکمو دراورد اخرش گفت ببخشید اشتباه کردم

و خیلی خوبیهای دیگه داره اما حساسیتهای وحشتناکی داره!!!
بشدت کینه ایه
غد و یه دندست و خیلی عصبی

من واقعا مهریه برام مهم نبوده الانم اگر مهریم زیاد بوده هیچوقت به اجرا نمیزاشتم که تحت فشار قرار بگیره و بیاد باهام اشتی کنه من ازدواج اینطوری نمیخام

من قبلا فوق دیپلمم گرفته بودم درسو رها کردم الان دوباره اقدام کردم برای کارشناسی
شاغلم هستم بصورت پاره وقت
آرزوم این بود برم زودتر سرخونه زندگیم چون خونه خودمون
زیاد احساس راحتی ندارم (پیش زن پدرم)البته زن خوبیه اما برای من هنوز غریبه ست و انگار من مهمونشونم
و فقط وقتایی که پیش همسرمم احساس راحتی کامل دارم..
آرزوم این بود زن فوق العاده ای برای همسرم باشم و همیشه کتابهای زیادی میخونم برای شناخت مردها و بهتر شدن
آرزوم اینه رشتمو ادامه بدم(عکاسی) و نمایشگاه برگزار کنم و تدریس کنم تو رشتم

من واقعا دوست ندارم طلاق بگیرم اما انگار اصلا برای اون مهم نبود
میدونید وقتی باکسی حرفش میشه تمامن نظرش راجب اون شخص برمیگرده و اونو بدمطلق میدونه
الان ازهمونروز که تماس گرفتم باش خبری ازش نیست
آخر صحبتامون گفتم چطوری ما اینجوری باهم زندگی کنیم ؟ گفت زندگی نکن اجباری نیست
بعدشم تلفنو قطع کردم..
هنوز هیچکس خبر نداره حتی مادرش خیلی سوال پیچ شدم بخاطرحال بدم از سمت خانوادم اما چیزی رو بروز ندادم
مطمنم اگه الان اقدام کنم برای صحبت میاد ابراز ناراحتی میکنه برای حرفهاش قول میده دیگه تکرار نکنه
دوباره میشه مجنون و دوباره همین داستان شروع میشه
و میدونم اگه نرم جلو هیچ اقدامی نمیکنه
چیکار باید بکنم الان انگار مغزم خالیه انگار هوش eq روی صفره!
چیکار باید بکنم ؟

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط ستاره زیبا نمایش پست ها
سلام عزیزم خیلی متاسفم اما الان هییییییچ کاری نکن یادت باشه تو عصبانیت تصمیم اونم به این مهمی نگیری
من بهت حق میدم همسرت اینطور عادت کرده یعنی تو خانوادش برعکس شما همیشه دعوا بوده پس باید صبور باشی تا تعدیل بشه
الان اصلااااااااا نه زنگ بزن نه هیچییییی شده سه ماهم ازش خبری نشه زنگ نزن اما مطمین باش تا یکی دو هفته دیگه تماس میگیره نهایت یه ماه دیگه پس برا طلاق عجله نکن چه الان چه سه ماه دیگه بذار اینبار خودش کامل بیاد جلو اونوقت شما براش شرط میذاری که فقط با قبول کردنش برای رفتن به تمام جلسات مشاوره باهاش ادامه خاهی داد
ایشون حتما باید کنترل خشم داشته باشه اگه قبول نکرد مشاور رو بگو تا زمانی که خشمش رو کنترل کرد بیاد و بهش مثلا فرصت دو سه ماهه بده اکه دیدی داره تلاش میکنه پشتتش رو بگیر
سلام ممنون از نظرتون
نه من خبری ازش نمیگیرم و مطمن هستم تا چندین سال دیگه هم خبری نگیرم خبری ازش نمیشه
ازون ادمهایی نیست که بعد از دعوا بشینه فکر کنه به دعوا و پشیمون بشه بابت حرفهاش
من من یا بقیه
معمولا اگر بعد دعوا باخودم صحبت نکنه اتیش خشمش بیشتر میشه
الان مطمنم هروز که بگذره کفری تر میشه..
دقیقا اینجوری عادت کرده عادت کرده همه ادمارو راحت بزاره کنار.
خیلی سخته ادم تکلیفشو ندونه ندونه میخاد جدا بشه یا منتظر بمونه اما باشه فعلا منتظر میمونم

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط جوادیان نمایش پست ها
سلام خانم الیزابت.. شما که صب تا شب فقط دارین با هم میجنگین..یا حضوری یا تلفنی..

شوهر شما نیاز به مشاور داره و اگه نمیاد خودتون برین مشاوره و ریز ریز مشکلتونو باهاش در میان بذارید تا مشاور بگه که چی به صلاحتونه.. چون با حرفای یکطرفه نمیشه قضاوت کرد.. ولی با این اوصافی که شما از شوهرتون بیان میکنید
واقعا یه بیماری روانی دارن ..چون رفتارشون ثابت نیست.. با یه سکه مهریه ای هم که تعیین کردین خیالش از این بابت راحته و داره جولان میده .. به نظر من شما باید فعلا رابطتونو باهاش قطع کنید و همانطور که تو نظر قبلیم گفتم خونواده رو در جریان بذارید..
قراره با ازدواج شما به ارامش برسید نه طوفان
من مشاوره رفتم قبلا برای عصبانیتهاش که فقط بهم گفتن وقت عصبانیت سکوت کن و بعدش صحبت کن
که فایده نداشت خودشم به هزاربهانه از رفتن به مشاوره سرباززده
جولان ؟ میشه توهین نکنید ؟ درسته باهم مشکل داریم ولی دلیل نمیشه اجازه بدم کسی پشتش
اینطور صحبت کنه!!!
اگر قرار باشه کسی بزور تحت فشار قرار گرفتن مهریه بامن بمونه ترجیح میدم نمونه پس ازین بابت اصلا ناراحت نیستم
شاید خیلی ها بهم بگن دیوانه ای که یه سکه گذاشتی اما من همچنان نظرم اینه که مهرشوهرم برای من
مردونگیش و تکیه گاهشه نه تعداد سکه ها
من می خوام بدون اینکه هیچ فشاری روش باشه منو بخواد