ممنون عزیزم
ولی ما خیلی ازشون دوریم و برای تعطیلات رفتیم پیششون و عملا نمیشه که دوباره دعوتمون کنند و ما بریم اون هم با حجم ترافیک کاری همسرم
دوما گفتم عزیزم اونایی که دعوت کردند انقدر دورند و غریبه که حتی سالی یه بارم خونمون نمیان و بابایینا هم حسابی شاکی شدند که فقط برای گرفتن هدیه دعوتمون میکنند والا اصلا مارو نمیشناسند
و امکان این دروغ که بگم چندبار زنگ زدند و بابا رو دعوت کردند وجود نداره
سوما همسرم متاسفانه رفتاری داره که تا حداقلش پدرم به من زنگ نزنه بی خیال نمیشه و همیشه هم میپرسه این زنگ زد اون چیزی نگفت و که پدرمم متاسفانه زنگ نمیزنه حتی حالمو بپرسه مثلا امروز تولدم بود حتی پیامم نداد برای تبریک تولدم
از طفی هم اگر از طرف پدرم من عذر خواهی کنم و دلیل بیارم فکر میکنه تو جبهه اونام و دارم تنها ش میذارم و از اونا حمایت میکنم
دیروزم با حالت قهر و ناراحتی ازشون خداخافظی کرد و اومد تهران.....
اینه که ناراحتم کرده و کدورت پیش اومده رو بزرگ میبینم....
چون هر دوشون الان رو لجند و میدونم هیچکدوم کوتاه بیا نیستند
دلم میخواد به پدرم گلایه کنم ولی نمیدونم درسته یا نه و بهش بگم تمام رفتارات باعث روشن شدن آتیشی شد که عروسی رفتنت شعله ورش کرد.....
ولی نمیشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)