سلام دوست من.
منم مشکل تورو دارم. حدود شش سال پیش با یکی دوست بودم که رابطمون مثل رابطه های امروزی نبود و هدف داشتیم ولی یه سری مشکلا پیش اومد و من گزاشتمش کنار ولی بعد از جدایی پشیمون شدم چون هنوزم دوستش داشتم. به هر نحوی خانوادمو راضی کردم بریم خاستگاری (بهمن سال 92). رفتیم و جواب نه شنیدیم البته از جانب پدر. مکاتباتی هم که داشتم بعد خواستگاری متوجه شدم علاقه ای نداره برای ازدواج با من. اولش ناراحت شدم بعدش خوشحال شدم وقتی بیشتر فکر کردم دیدم این خانم در واقع علت رد کردن من خودش بوده که در حد من نمیدیده (به علت مشکلات گذشته). منم از اون موقع به بعد هیچ ارتباطی نداشتم باهاش ولی هنوزم ذهنم درگیرش بود. تا اینکه حدود یک ماه پیش رفتم پیش یه روانشناس حاذق. خیلی قشنگ توجیهم کرد. ببینین علت اینکه ما نمیتونیم فراموش کنیم اینه که نمیخوایم ذهنمون رو زندانی اون فرد کردیم و خودمونو همش آزار میدیم. کافیه به باور خودت برسی به خودت ارزش قائل شی. اون دختر خانم رو الان مثل یه زر ورق میبینم که از دور منو جذب خودش کرد جلوتر که رفتم دیدم خبری نیست. الان شمام باید به این باور برسی و فرصتاتو نسوزونی. من هنوزم سخته واسم، هفته پیش نامزد کرده ولی اهمیتی نداره حتی کینه هم ندارم ازش فقط دلم به حال کسی میسوزه که با یه همچین دخترای بی وفایی ازدواج میکنه. وسلام![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)