نقل قول نوشته اصلی توسط خانم مهندس نمایش پست ها
مریم جان چه بهتر بود اگر اول یه جلسه خودت میرفتی و فرصت داشتی کامل افکار و نگرانی هات رو با مشاور در میون بذاری و یه تایم لاین از زمان آشناییتون تا حالا با مشکلاتی که داشتین بهش میدادی. بعد یه جلسه دیگه با همسرت میرفتی.
اما حالا.
اول بگم که به شوهرت حق میدم اگر بهت بدبین بشه، چون تو خودت پیشنهاد مشاوره رو دادی و رفتین و حالا نتیجه رو قبول نمیکنی.
از همه جزئیات که بگذریم، چیزی که الان واضحه اینه که تو کمی غمگین و افسرده هستی و اینو هم خودت قبول داری هم مشاورت که با این مشکلاتی که داشتی طبیعی هم هست. توصیه مشاورت هم این بوده که اول درمان بشی که به نظر غیر منطقی هم نمیاد. البته اینکه برات دارو نوشته تصمیمش با خودته که عوارضش رو قبول کنی و استفاده کنی یا نه، چون مشکلت اونقدر ها حاد نیست و ممکنه عوارضش برات بیشتر از خود افسردگیت آزار دهنده باشه.
اگر من تو موقعیت تو بودم، اول اینکه میپذیرفتم قدم اول درمان خودمه. اما درمان دارویی انجام نمیدادم. نهایتش اگر دیدم همسرم رو استفاده قرص ها حساسیت داره، ظاهرا قبول میکردم، اما درمان ذهنی خودم رو شروع میکردم. من عقیده دارم درمان ذهنی از درمان دارویی موثر تره، درمان ذهنی حتی بدخیم ترین سرطان ها رو هم شفا داده چه برسه به یه افسردگی خفیف... روشش هم اینه که یه مدتی مدام در حال مراقبه باشی و افکارت رو تحت کنترل بگیری و اجازه ندی افکارت تو رو کنترل کنن. از همین الان تصمیم بگیر فقط و فقط به افکار مثبت اجازه ورود به ذهنت رو بدی، افکار منفی رو سریع شناسایی و بلاک کن.
کار ساده ای نیست مریم جان، خیلی از درمان دارویی سخت تره و نیاز به مراقبت 24 ساعته از ذهن و افکارت داره. ولی عوارض جانبی ای نداره و برعکس حس و حالت رو هم خیلی بهتر میکنه. در اصل، تو داری نیمه پر لیوان زندگیت رو میبینی با علم به اینکه نیمه دیگش خالی هست، اما تو به اختیار خودت توجه و تمرکزت رو میاری روی اون نیمه پر، و از نیمه خالی کاملا بر میداری.
در مورد آدم هایی که یه زمانی تو زندگی بهت بد کردن و الان تو فکرت میان هم، سریع عکس العمل نشون بده و با خودت تکرار کن: من تو رو میبخشم که اونجوری که میخواستم نبودی، میبخشم و آزادت میکنم. و بعد ذهنت رو از یادشون خالی کن.
اوایل کمی مشکله و باید خیلی تمرکز کنی ولی بعد مدتی برات عادت میشه، درست مثل رانندگی.
درمان دارویی راحت تره و فقط باید روزی یه قرص کوچیک رو با یه لیوان آب بخوری، اما این روش نیاز به اراده قوی و توجه همه جانبه داره، با این حال، من اگر جای تو بودم درمان ذهنی رو انجام میدادم چون تو زندگی الان خودم تجربه کردم و واقعا بیشتر از اونی که فکر میکردم نتیجه گرفتم!
به هر حال چیزی که مهمه اینه که قدم اول رو برای حل مشکلاتت برداری و اون هم رها شدن از افسردگی و غمگینیته.
برات بهترین ها رو آرزو میکنم و از صمیم قلبم میخوام آرامش رو با تمام وجودت حس کنی...

دوست عزیزم ممنونم که هستی و جواب می دی . منم نظر تورو دارم حاضرم سختی کار کردن روی ذهن رو به جون بخرم و با تمرکز و قدرت فکرم افسردگی و غمگینی ام رو از بین ببرم و تا الان هم حدودا 20 درصد موفق بودم طوریکه وقتی از مشاوره برگشتیم و قبول کردم غمگینم یا زیادی حساسم تصمیم گرفتم عوض شم . آرایشگاه رفتم و رنگ موهامو کلا عوض کردم و برای آخر هفته ها برنامه می چینم (هر چند که امتحانام شروع می شه) اما کمال طلبی رو گذاشتم کنار و اصلا از خونواده شوهرم ناراحت نیستم قبلا همش می خواستم یه جوری تنبیهشون کنم اما الان عین خیالمم نیست . ورزش می کنم بعضی وقتها می رقصم . ترتیب مسافرت دادم حتی با هزینه خودم . کلا تصمیم گرفتم یه مدت پولامو واسه شادی خودم و همسرم خرج کنم . قبلا از سر و صدای بقیه سر کار یا تو تاکسی اذیت می شدم اما الان اصلا متوجه نمی شم (یعنی می فهمم اعصابم آروم شده) قبلا از آدما خوشم نمی اومد که می دونم از علائم افسردگیه اما الان نه با لبخند با هاشون صحبت می کنم . اینا رو در خودم حس می کنم که شک کردم به مصرف قرص و عوارضش منو اذیت می کنه. چون من به شدت خواب راحت و اشتهامو دوست دارم از اینکه تا به رختخواب می رم خوابم می بره و هرچی دلم بخواد رو می تونم بخورم ذوق می کنم نمی خوام اینا به هم بریزه چون نزدیک امتحانامه و به هم می ریزم .

همسرمم تغییرو در من احساس کرده و ابراز علاقه می کنه و می گه همیشه همینجوری باش. اینا بدون خوردن قرص پیش اومده و فقط با کنترل ذهنم. هرچی می شه که قبلا حساس بودم می گم ولش کن بعدا بهش فکر می کنم الان غصه ی چی رو می خورم و خیلی تاثیر داشته واسم .

به نظرم بهتره واسه دو هفته دیگه با مشاور وقت بگیرم ببینم چی می گه اما مشاور به شدت تاکید داره من مشکل دارم و باید درمان بشم نمی گم مشکل ندارم اما انقدرها که تاکید می کنه حاد نیست .

خانم مهندس عزیزم اینکه گفتی باهاش بدون حضور همسرم صحبت می کردم همین کار رو کردم در واقع این مشاور همان مشاوری بود که قبل از ازدواج پیشش رفتیم و تقریبا در جریان مشکلات من با خانواده همسرم بود و اینکه احساس می کنم یه دید متمایل به نفع مردسالاری داره این حسمه نمی گم درسته اما همون ابتدای جلسه گفت من هیچ وقت رای به جدایی نمی دم و اگه می خوای مشاورت رو عوض کن به نظرم این یه مقدار متعصبانه است که مشاور بدون شنیدن حرفهای طرفین اینو بگه قصدم جدایی نبود اما به خاطر عیب جویی های شوهرم می گفتم اگه اینقدر بدم طلاقم بده و این باعث این همه درگیری و مشاوره رفتن شد و ...

وقتی با من تنها صحبت می کرد مهربون بود و دلداری می داد ولی وقتی با همسرم بودیم در حضور همسرم به من با حالتی که دلسوزانه نبود یه جورایی مواخذه گرانه بود شاید مثل مادری که بچه اش رو دعوا می کنه که می دونی از روی محبت شاید باشه ولی لحنش تنده، با من صحبت می کرد یه جوری که من حس می کردم در حضور همسرم حق رو به همسرم می داد.

نمی دونم شایدم برداشتم اشتباه باشه اما مثلا می گفت تو مسائل مادی شوهرت دخالت نکن اما به همسرم نمی گفت تو مسائل مالی زنت دخالت نکن یه جوری که برداشت می شد ایشون حق اظهار نظر دارن اما من نه . در صورتی که دکتر روانشناس گفت هیچ کدوم تو مساله اون یکی دخالت نکنید و منطقی بود . اینا باعث شده به تشخیصش شک کنم . و خطاهایی که تو تستش دیدم که دیگه بدتر . می گفت هیچ انتقادی رو قبول نمی کنی ولی بعدش گفت انتقاد با زبون خوش رو قبول می کنی . نمی دونم آدمی هست که انتقاد بدون زبون خوش رو با روی باز بپذیره مثلا بگن ای بابا اوپن آشپزخونه هم که همیشه به هم ریختست شما چه برداشتی می کنی خوشحال می شی و می دویی می ری مرتب می کنی آشپزخونه رو حالا وقتی تازه از سر کارم اومده باشی. موارد اینجوری پیش اومده به شوهرمم بگم می گه مشاور درست می گه تو ذهنیتت به همه چی منفیه . چون مشاور باهاش خوب رفتار کرده .

اما اینا مهم نیست واقعا دلم می خواد خودم رو ذهنم کار کنم با ورزش و موزیک درست شم تا با قرص با 1000 تا عوارض .