برام سخته تسلیت گفتن ولی چون خودم رو همدردت میدونم پست گذاشتم و میدونم که چه میکشی البته این دردیه که آدمی همیشه باهاش روبرو بوده و هست
تنها شما نیستی که عزیزت رو از دست دادی من هم خواهری که عاشقش بودم رو جلو چشمام از دستش دادم هنوز هم نتونستم کاملا بپذیرم ولی نهایت سعی امو کردم که بپذیرم و خودمو داغون نکنم چون یک مساله طبیعیه و فراتر از خواسته ما .
نمیتونم دردش رو حاشا کنم و میپذیرم درد رو و گاهی به خودم اجازه میدم مرثیه سرایی کنم البته خیلی محدود مثلا بعضی شب ها گریه میکنم بعضی وقت ها به خودم اجازه میدم عکساشو ببینم چون زیاد دیدنش باعث میشه عنان از دستم در بره و احساسات غلیظ ناراحتی ناشی از مرگ ازارم بده.
بهر حال مرحله ای هست که باید بگذره درد و ناراحتی هم داره و طبیعیه
پدرو مادرت هم حق دارند ناراحت باشند و کم کم برمیگردند به زندگی عادیشون البته نبود عزیز رو نمیشه از یاد برد.
مادر من هم یه پوست و استخون شده بود وحشت داشتم که از دستش بدم ولی خیلی بهش روحیه میدادم و از خلقت و خواست خدا و زندگی بعد از مرگ و هدف از افرینش باهاش حرف میزدم که الان خدارو شکر کاملا خوبه .
علاقه مندی ها (Bookmarks)