سلااام ممنون که جوابم رو با حوصله میدین
اوهوم بعضی وقتا خوب میشه که یادم میره تمام کارای بدش!
میخوام هرکاری میتونم بکنم ولی واقعا اعتراف میکنم وقتی قیافش تو همه و بی صدا و یخ زدست قابلیت شاد کردنشو ندارم اصلا زبونم قفل میشه
چکار کنم
یکم بهم برنامه بدین
یعنی اگر تنهایی اجازم داد برم خونه مامانم ، برم؟ نمیگه پیش خودش تا اجازش دادم تنهایی بدون من رفت؟
مقاله رو نخوندم ، لینکش کجاس؟
این روزا شدیدا دنبال مطلب و مقاله هستم
از دیروز ورزش کردن رو شروع کردم با سی دی آموزشیم تو خونه
میخوام کم کم ببینم میشه برم پیاده روی...
من ۲۵ سالمه شوهرم نزدیک ۳۱ سال
شغلش آزاده ، بستنی و کافیشاپ مغازشه
منم که تا فوق دیپلم خوندم کامپیوتر و زبانم رو ادامه دادم تا جایی که مدرس زبان بودم از ۱۸ تا ۲۱سالگیم ، بعدشم همش کلاس و ... و ترجمه میکردم تو خونه
زمان نامزدیمون ۵ ماه ، زمان عقدمون از بهمن ماه تا اردیبهشت که عروسیمون بود
آشناییمونم ، مامانم قدیما با مادربزرگ شوهرم اینا رفت و آمد داشتن و توی بعضی مراسم ها مثلا سالی دوبار خانوادگی همدیگه میدیدیم و فامیلی دور داریم ، دیگه مامانش من رو نشون پسرش داده ، تقریبا میشه گفت سنتی بوده نحوه آشنایی
توی دوران نامزدیمون خیلی ایده آل بودیم ، بیشتر مشکلاتمون از وقتی شروع شد که مثلا موقع خرید لوازم چوبیم و مبلمان که باهم زفتیم تهران ، شوهرم خواهرشم برداشت همراهش و سه تایی بودیم، و اونجا واسه وسایل من همش نظر خواهرشو میخواست و از من چیزی نمیپرسید و من ازش گله کردم که ببخشیدا وسایل خونه منن، چرا نظر منو نمیپرسیدی، و بهش گفتم حس کردم قراره تو و خواهرت ازدواج کنین و من اصلا وجود ندارم! اونجا اولین بحثمون بود که بهش برخورد و گفت خواهرش براش خیلی عزیزه! منم گفتم عزیز بودن سرجاش و گفتم که باید یاد بگیره که زن داره و از حالا به بعد دیگه واسه خرید هر چیزی اول نظر منه و باید بهم اهمیت بده
که رفته بود خونه قاف به خانوادش گفته بود که من گفتم خواهرت دخالت کرده! در صورتی که من بهش گفته بودم تو به عنوان شوهرم باید نظر منو میپرسیدی ، نه اینکه همش نظر خواهرت! گفتم اون کاره ای نبوده!
و مثلا کارت عروسیم با متنش رو مادرشوهرم انتخاب کرد ، و هرچی من گفتم میخوام یجور دیگه باشه اهمیت ندادن و خواهرشوهرم گفت بزرگترا بهتر میفهمن ، سر اینم اعتراض کردم که دعوا شد ولی آخرش متن همون چیزی شد که من میخواستم ولی چه فایده؟ با یه عالمه منت
مشکلات بیشتر هم بعد اومدن به خونمون و اینکه بالاسرشونیم شروع شد و من همش حس کردم خانوادش دارن شوهرمو ازم دور میکنن و من هیچ قدرتی ندارم و همش وقتش با اوتا گذرونده میشه...