1. آره، بعد این همه سال، بعد اینکه این و اون و بزرگ کردن و بالا بردن، و خودشون و مارو کوچیک کردن، بلاخره راضیشون کردم. شاید باورتون نشه، ولی عمر من رفت تا راضی شدن، اعصابم به هم ریخت تا قانع شدن. جوونیم حروم شد تا اینارو متقاعد کنم که بابا وقتی یه تلوزیون صداش در نمیاد، برید یه تلوزیون نو بخرید این اول از همه برا خودتون خوبه، وقتی سقف ریخته و بوی کپک همه جا رو پر کرده خب اینو درست کنین اول از همه تو روحیه و سلامتی خودتون تاثیر میذاره و ....کاش این خواستگارم بعد از تغییرات میومد
2. نه اصلا تا حالا با یه اقا به عنوان خواستگار و رو در رو حرف نزده بودم.
3. آره دقیقا همینیه که شما می فرمایید، من اعتماد به نفس ندارم تو این زمینه، تعریف از خود نباشه، دیروز تو جلسه خواستگاری عین قرص ماه بودم، خوشگل و معصوم مثه بچه ها ولی احساس می کنم مثل پسته بی مغذی بودم که لب واکردم و رسوا شدم! یعنی قیافم شاید برای اون آقا جذاب بوده باشه ولی بقیه چیزا هیچ بود واقعا.از طرفی همین الانشم حس می کنم حتی اگه اون آقا برنگرده (که میدونم برنمی گرده) باز ممنونشم که گارد من رو در مقابل همسر، ازدواج، جنس مرد، خواستگار و غیره پایین آورد. دیگه مثه چند روز پیش از خواستگار نمی ترسم، از مردا بدم نمیاد، از ازدواج بدم نمیاد، حس می کنم منم میتونم تشکیل خانواده بدم (حالا بماند که قیافم خیلی بچه میزنه و دیروز هم اون آقا ازم پرسید تو واقعا میتونی یه زندگی رو اداره کنی؟!!!)
4. آهان، باشه. میدونم چی میگین. نه راستش مسلما یه چن سالی میشه که شخصیت وابسته داشتن رو مخصوصا به جنس مخالف به حد صفر رسوندم خدا رو شکر. ولی خب به عنوان اینکه چقد کیس مناسبی بود و از دست رفت واقعا افسوس خوردم.
5. یه دوست عزیز منم دوس دارم برم پیش روانشناس، اما متاسفانه پولشو ندارم. شهر کوچیکم هستم، اینجا اگه روانشناس رایگان هم باشه میدونم یه ساعت دیگه مشکلاتم تو کل شهر پخش میشه!
شیدای عزیزم متوجه منظورت هستم. منم سعی می کنم اولا خودمو محکم نگهدارم دوما بقیه رو وادار کنم که از این پیله شون خارج بشن، میدونم یه دست صدا نداره. مشکلات ما نمی گم کاملا حل شده ولی به لطف خدا تا حدودی حل شده و اوضاعمون بهتر شده. مثلا امسال اولی نسالیه که اولا کم دعوا می کنیم و صد البته بدون زد و خورد فیزیک! در ثانی بعد دعوا زودی سعی می کنیم آشتی کنیم.
مشکلات پدرمم نه به فامیل گفتم تا حلش کنه، نه به مامانم (البته هیمشه با مامانم درد و دل می کنم) دیدم اگه از پس یه مرد تو زندگیم به عنوان پدر مشکل دار بر نیام فردا پس فردا مرد زندگیم به عنوان شریکم رو هم نمی تونم رام خودم کنم. الان تقریبا قلق پدرم دستم اومده و خیلی از این بابت خوشحالم (به جز اعتیادش به انواع آت و آشغال و مواد مخدر که من فعلا چاره ای براش ندارم).
اعتراف می کنم که حرفتون درباره پذیرش شرایط و آرامش رو قبول دارم و چن ماهی میشه که بهش رسیدم. الان نسبت به یه سال پیشم آرامشم یه چیزی تو مایه های 100 به یکه! البته شده باز دیوونه بشم اما همونجوری که قبلا گفتم موقتیه. کتاب و ویسارو حتما خواهم خوند. دقیقا منم می خوام دیگه مثبت فک کنم، چشم نام کاربریمم بدونم چجوریه بپرسم حتما تغییر میدم.
وبلاگو تاپیکایی هم که گفتی می خونم حتما....
آقای امید عزیز میدونم چی میگید چون منم تو همچین شرایطی هستم، و متوجه منظورتون راجع به ظاهربینی هستم اما یه موردی که هست اینه که ظاهربینی یه طرف قضیه س و بهره مندی از حداقل شرایط یه طرف دیگه. من به شخصه جو صمیمی خانوادم برام ارزشمنده و در اولویت اما دوس ندارم وارد خونه بشم که به فرض سقف نداره. من همیشه گفتم اینجا ایرانه و حداقل بایستی ظاهر قضیه رو رعایت کرد، ما اینجا حالا ک یا زیاد همگی حجاب داریم اما آیا ممکنه کسی بتونه لخت بره بیرون؟ جوابش نه س. چون یه حداقل هایی هست. بحث خونه هم به همین شکله. من نمی گم خونمون دوبلکس باشه تو سعادت آباد و مثلا ماشین فراری داشته باشیم، اما دیگه یه اتاق که رنگ یه دست داره، با چنتا پشتی کوچولو و یه فرش تمیز نقلی ماشینی و غیره دیگه ظاهربینی نیس واقعا!
حرفای اون دخترخانم به نظرم شرم آور بوده، منم واقعا زبونم و موش خورد. اما اگه دوباره قسم تشد میدونم باید چیکار کنم، بیشتر از این تاسف می خورم که این شرایط و من باید تو پونزده سالگی تجربه می کردم نه تو سی سالگی!!
ملودی عزیزم کاملا میدونم چی میگی و درکت می کنم، یه جورایی حرفات اومد نشست رو دلم. دروغ نگفتم اگه بگم حرفاتو طلا گرفتم، قشنگ گرفتم منظورتو. راجه به خودکم بینی و اینا و اینکه خودمو نباید دست کم بگیرم. راستش اگه عین چوب خشک نشده بودم شاید میتونستم واکنش های بهتری داشته باشم. این دیگه گذشت اما از این به بعد
پیش به سوی خود کم نبینی و چون قراره مثبت فک کنم پیش به سوی خودبزرگ بینی!
من دیگه می خوام ستاره هارو نشونه بگیرم
عزیزم منم دقیقا به همین حرفت پی بردم که اگه من همونی بودم که واقعا هستم (مهربون، خوش برخورد، خوش سر و زبون، دلبر و یکم ریلکس و آروم) میتونستم چشمشو به روی عیب های ظاهری دور و برم ببندم. اشکالی نداره، این که دیگه تموم شد ولی برای دفعه های بعدی حتما خوب عمل می کنم.
گلم یه لطفی در حقم بکن. شما که به لطف خدا دیگه وضعتون خوب شده، امیدوار باش. نگو از ما گذشت! سه سال دیگه به خودت میای میگی کاش کیسایی که داشتم رو بررسی می کردم.
. من دیگه از این به بعد ناامید نمیشم، اگرم بشم زودی به خودم میام
دوستای عزیزم یه دنیا ازتون ممنونم. اصلا چقد خوبه که شما رو دارم. خانم شیدا و ملودی و آقای یه دوست و امید ازتون واقعا ممنونم![]()

















علاقه مندی ها (Bookmarks)