نقل قول نوشته اصلی توسط zolal نمایش پست ها
سلام دوست عزیز، ما آدما جایزالخطا هستیم و البته که باید تا حد امکان از بروزش جلوگیری کنیم اما بهرحال شاید گاهی این اتفاق بیفته. خودتو ناراحت نکن. اتفاقیه که افتاده.
میدونی شاید زیاده از حد، تعریف و تمجید دیگران برات مهم شده بوده، این اتفاق افتاده تا کمی از این حالتت کمتر بشه و ....
اون چه که در ادامه میگم به این معنی نیست که شما اینطور نیستی فقط برای یادآوری و تاکید میگم.
نمیخوام شعار بدم یا هرچی، اما برای رضایت خدا کار کردن بهترین نوع کار کردنه. سعی کن از این به بعد به جای تمرکز روی رضایت کارفرما و .... ، به این تمرکز کنی که چطور میشه کاری کرد که خدا رو خشنود کنی. مطمئن باش نه تنها کارت رو درست انجام میدی بلکه چون خودش هم روزی رسونه، برکت بیشتری به زندگیت میده و به حقوقت و خیلی چیزای دیگه که ما از قبل پیش بینی نکردیم.
میتونی صادقانه با رئیست صحبت کنی و بهش بگی. توجیه نکن اما بگو اینطور شده و .... . آدما صداقت کلام رو زود میفهمن و بهتر میتونن درک کنن. هر چه قدر سعی کنی بهتر به نظر بیای شاید بدتر به نظر بیای. پس خودت باش و نترس.
پس یادت باشه خدا هست تحت هر شرایطی. و اگر به خودش توکل کنی و صادقانه و با وجدان کار کنی، خودش برات کافیه.

موفق و باطراوت باشی دوست خوبم.
التماس دعا در این شبهای عزیز.

- - - Updated - - -

پی نوشت : خودتو بیش از حد سرزنش نکن. درس بگیر از اون چه که اتفاق افتاده و با قدرت برای آینده آماده شو. اگر فرصتی برای کم کردن ضرر ایجاد شده است، حتما استفاده کن.
عزیزم ممونم که پست گذاشتی.راستش کسی از من تعریف نمی کرد، فقط چون کارفرمام با اطمینان بهم کار میسپرد می دونستم که واقعا ازم راضیه. من اصلا تا حالا فک نکردم که کارفرمامو راضی نگه دارم، دروغه اگه بگم حتما تو ذهنم بوده که برا رضای خدا کار کنم (تو زمینه شغلی) ولی همیشه به این فک کردم که کار کسی رو که انجام میدم، طوری نباشه که پول حروم بیا دستم. حروم خوری نکنم. گلم می دونم حرفت شعار نیست. متوجه منظورت هستم. اتفاقا حرفتون برام جالب و تامل بر انگیز بود. حرفمامو به رئیسم گفتم. راستش کاملا حق داشت و من هنوزم تو شوک کاری که انجام دادم موندم. یادم میفته حس بدی بهم دس میده و باعث میشه نتونم متمرکز بشم. ولی فک کنم خیلی از دستم عصبانیه و اصلا گوش نکرد.
راسش کلی با خدا حرف زدم اما فک کنم به قول شما رضاش این بوده که امروز اینجوری بشه تاشاید من به خودم بیام. من دیگه روم نمیشه تو چشاش نگا کنم.

میدونین؟ خیلی وقته که همینجوری الکی خسته میشم. به هیچ کاری نمی تونم برسم در عین حال هیچ کاریم انجام نمیدم. اوضاع خودم و اتاقم نامرتب، نمازم خیلی وقتا قضا میشه. مثلا الان شبیه که قاعدتا باید دعا می کردم و به قولی عبادت اما کاردارم و نمی تونم. انگاری الکی الکی هیچ وقتی برا خودم نمی مونه اگرم بمونه انقد خستم که دراز کشیدن و ترجیح میدم. کلا نمی دونم چه دلیلی داره که وقتی یه کاری رو انجام میدم بقیه زندگیم چراغش خاموش میشه. چن ماه پیش برا کنکور می خوندم، حالا کم و زیاد، باز به همین منوال بودم. اوضاع خودمو اتاق نا مرتب، ورد دهنم می شد که ببخشید نمی تونم مثلا به خواهرم کمک کن. ببخشی دکه نمی تونم بیام بیرون. ببخشید که نامرتبم. فقط کنکور بود و دیگه هیچی. دانشگاه هم می رفتم، 8 صب کلاس داشتم تا 11. خونه که میومدم خستگی شدید امونمو می برید. اگه می خوابیدم تا سر شب کرخت بودم، اگه نمی خوابیدم تا سر شب خسته بودم. از طرفی موقع کار زیاد کتفم خیلی درد می کنه و اجباری وقفه می ندازم توش و همین باعث میشه کارام بازم عقب بیفته. ......الان شدیدن حس بدی دارم که منی که یه بار کسی ازم دروغ نشنیده چرا باید کاری می کردم که حیثیتم به باد بره. انگاری پاکت کور داده باشم دست کسی.
خدا ایشالا خواسته های دلتو به صلاح خودش بر آورده کنه. خیلی دوس داشتم کسی باهام همدردی کنه