خیلی افکارم پراکنده است فکر پدر همسر ازارم میده اینکه پیشرفت یا تغییر در زندگی ما در گرو بقیه باشه بهمم میریزه یه عقیده ای دارم که جدید دارم بهش شک میکنم که هیچ وقت هیچ چیز رو به زورد بدست نیارم ولی یه موقع هایی میگم پاهام رو بکنم تو یه کفش و به همسرم فشار بیارم که از اینجا بریم ولی میترسم یه موقع هایی میگم چشمم رو ببندم دهنم رو باز کنم ولی این روش تو زندگی من با توجه به حساس بودن همسرم جواب نمیده . من چکار راه حل میخوام برای اینکه اول ارامشم رو حفظ کنم نمیخوام بی گدار به اب بزنم نمیخوام تو عصبانیت تصمیم بگیرم کاری کنم یا حرفی بزنم فقط میخوام زودتر از این وضعیت خارج شیم . همسرم داره افسردگی میگیره از فکر کارهای خانوادش .. میخواد بیخیال باشه ولی دلش خیلی مهربونه میگه بابامه ... زبونش یه چیز دیگه میگه ولی دلش که به رحم میاد کل پس انداز همه چیز رو میده به پدرش ولی باز میشنویم میگه تو فقط به فکر خودتی . کاش دیشب نرفته بودم شایدم باید میرفتم یه فکر اساسی بکنم واسه زندگیم