سلام. اول از همه ممنون که لطف کردین پست گذاشتین
1. درسته
2. میتونه درست باشه ولی من اول از همه خودم و با خودم مقایسه می کنم (بیشتر)، ینی نسبت به الگوهای رفتاری که باهاشون بزرگ شدیم حساس هستم، ینی منِ سی ساله بهتر نبود تا این سن ازدواج می کردم، بهتر نبود یه شغل معمولی داشتم و غیره. مقایسم اینجوری نیس که بگم دختر عموم شاسی بلند داره من ندرام ای وای و هوار و از این حرفا. ولی خب حق دارین من بلاخره نسبت به یه سری شرایط حساسم و ناخودآگاه یه مقایسه ای صورت میگیره.
3. اوهوم (خیلی!) بیشتر اونا با من مشکل دارن. مثلا پدری که من و قبول نداره من چیکار کنم در مقابلش؟
4.واقعا رو پول حساس شدم اما شما کلاهتون رو قاضی کنین. 100 تا تک تومنی تو جیبتون نباشه و به هزار و یک وسیله ضروری نیاز داشته باشین چیکار می کنین؟ لازم باشه بعد سی سال یه چکاپ پزشکی برین پول نداشته باشین تکلیف چیه؟
قراره برم بگردم کار پیدا کنم، به قول شما ترجیحا بیرون باشه. این بسته بندی و اینار و پایم اما اینجا کارخونه نیس، بعدشم اینکه پدرمم عمرا اجازه بده، گفته سراغ یه همچین کارایی برم آتیشم میزنه..... اشکالی نداره، منم یه خرِ دیر میرِ درون دارم، بلاخره می دونم یه روزی راهم و پیدا می کنم......یه تومن که درآمد خیلی خوبیه، من به یک دهمشم قانعم
راستش من برای یه نفر تایپ می کردم، نمی دونم همکارم چی از من بهش گفته بود، پولم و نداد! منم کسی نیستم پشت سر مردم حرف بزنما (مخصوصا بیرون) ولی به هر حال برای چندمین بار تو زندگیم زیرآبم و زدن....ولی! می خوام کتاب بنویسم!:) می خوام این حوصله نوشتن و به یه کتاب تبدیل کنم!:)
راستش پدر و مادرم و دوس دارم ولی اونا اینجوری نیستن (اینطوری بگم که شیفته مادرمم). تو کل زندگیم یه بار نشده من آدم بده باشم و تحملم کنن. با وجود اینکه من بدی بقیه رو تحمل کردم. هر چند که فک نکنم دختر خیلی وحشتناکی باشم ولی دیدی که پدرم ازم داره اینجوریه دیگه (تو گذشته هم مادرم اینجوری بود، 20 سال طول کشید مادرم متوجه بشه اشتباه کرده، حتما اینم قرار 20 سال دیگه طول بکشه!!).....کاریشم نمیشه کرد....با پدرم که بیرون میریم (سالی یه بار!) اصلا غرورش اجازه نمیده من و با اسمم صدا کنه، یا با فامیلیم یا دخترمی بگه یا چیزی.....بهم میگه: پرویز!!!.....یارو دخترشو میذاره رو جفت چشاش، یه دخترمی میگه بیا و ببین، بادی به غب غب میندازه و میگه دختر عسلم بیا خانومی، بعد بابای من جلو دو تا آدم غریبه بهم میگه پرویز!!
فعلا دیگه نمی خوام ازدواج کنم. خواستگار مناسبم باشه تصمیم گرفتم رد کنم، میان خونمونو میبینن پسند نمی کنن میرن، ناراحت میشم (می شدم البته!). اصلا دیگه نمی ذارم بیان. هم اونا راحت میشن هم ما! خونه شوهر خب نمی گم خبر خاصی هست، ولی منم بلاخره به یه سری عواطف نیاز دارم دیگه. منم آدمم. منم دوس دارم خونه خودم باشم و به قولی ملکه خونم بشم، بچه دوس داشتم (خدا رو شکر هوسش از سرم افتاده)، منم دوس دارم ازدواج کنم و محبت ببینم و محبت کنم و عشق و عاشقی و تجربه کنم. بلاخره یه مسائلی مطرحه دیگه، دید عموم، عقایدی که باهاش بزرگ شدیم، عرف و شرع و هزار جور مسائل دیگه. الان خیلیا تا بخوان ازدواج کنن با چن نفر به قصد ازدواج آشنا شدن و بلاخره یه جنس مخالفی تو زندگیشون هست، بدبختی من اینه که نمی دونم چرا این چیزا رو نمی تونم هضم کنم. دوستامم سالی یه بار پیام میدن که کجایی ازدواج کردی؟ میگم نه. دوس پسر داری؟ میگم نه. میگن ینی تو الان هیشکی و نداری؟ میگم نه. فک می کنن دارم دروغ میگم و اینا. همکلاسیامم که قربونشون برم بیرون ببینم میگن فلانی شنیدیم ازدواج کردی! میگم با کی؟! میگن مال فلان شهره! میگم من اصلا نمی دونم اون شهری که میگین از توابع کدوم استانه!.میگن چرا دروغ میگی؟! فلانی خودش با چشای خودش تو رو با اون پسره دیده!!!! بد تر از همه رفته رفته نسبت به پسرا خیلی بی احساس شدم و وقتی میگم علاقه ای ندارم تو خونمون چشای همه چارتا میشه!جنس مخالف نیس، اوکی، یه پولی بود لااقل باهاش می رفتم مسافرتی جایی، پول نیس، یه شغلی بود حداقل روزمو باهاش پر می کردم.....! من افتادم تو یه سیکل معکوس مخرب، یه سری مسائلی که به هم گره خوردن و فعلا موندم که چجوری از این سیکله بیام بیرون.
منم تصمیم گرفتم بهشون بگم چشم حق با شماست بعد برم تو اتاقم. تا الان مقابله کردم چی عایدم شده؟...هیچی!
باشه، منم از الان به همه چی با دید +++ نگا می کنم. میام نتیجه شم اعلام می کنم اگه خدا بخواد
ممنون به خایر پیشنهادات خوب و سازنده تون. خیلی لطفا کردین و پستتون بهم انرژی +++ داد![]()









..... اشکالی نداره، منم یه خرِ دیر میرِ درون دارم، بلاخره می دونم یه روزی راهم و پیدا می کنم......یه تومن که درآمد خیلی خوبیه، من به یک دهمشم قانعم

علاقه مندی ها (Bookmarks)