دیروز عصر خیلی حالم بد بود، رفتم خونه ی خواهرشوهرم . روی صورتم جای کبودی هست یکم، خواهرشوهرم سریع فهمید دعوا کردیم چون کلا همه میشناسنش براشون عادیه این کاراش.
شوهرم همیشه از سرکار چن بار زنگ میزنه ببینه درچه حالیم. دیروز از صبحش به گوشیم و تلفن خونه زنگ میزد من برنمیداشتم فقط تلفن خونه رو دوبار برداشتم حرف نزدم قطع کردم که بفهمه خونه ام. توی خونه خواهرشوهرم دوباره زنگ زد من برنداشتم ، خواهرشوهرم گیر داد که بردار باهاش حرف بزن، هرکاری کرد گفتم نمیخام باهاش حرف بزنم، اخرش خود خواهرشوهرم بهش زنگ زد گفتش که من اونجام، بعد پا شد رفت تو اتاق درو بست نیم ساعت باهم حرف زدن. منم اصن محل ندادم اخرش خود خواهرشوهرم اومد گفت که خیلی پشیمونه، خودش ناراحته گفته از دلت درارم، بعد کارش میاد اینجا ببرتت خونه. گفتم امشب میخام بمونم، یه ساعت شروع کرد سخنرانی که چه میدونم زن نباید شوهرشو تنها بذاره و ...
یعنی همه ترسش این بود من ی شب خونه اش نخوابم درحالیکه خودش خیلی میاد خونه ما و منم همیشه خوشحال میشم پذیرایی میکنم، من هرچقد گفتم زنگ بزن بگو نیاد گوش نداد گفت بالاخره که باید برگردی، من لجم گرفت الکی از روی حرص بهش گفتم عمرا من دیگ برگردم، خیلی ترسید تا وقتی شوهرم اومد همش داشت دلداری الکی بهم میداد که درست میشه. شب شوهرم اومد نشست کنارم که مثلا منت کشی کنه ، گریه میکرد میگفت من دست خودم نبوده غلط کردم، از اون شب داغونم و این حرفا، من همش ساکت بودم اخرش گفتم من دیگ گول این حرفاتو نمیخورم، اگ واقعا پشیمونی بریم مشاوره، گفت باشه میریم ، گفتم من وقتی برمیگردم خونه که تو وقت مشاوره هم گرفته باشی وگرنه میرم خونه داداشم. گفت من الان پول مشاوره ندارم، گفتم خب منم میرم هروقت پولش جور شد برمیگردم، دوباره قاطی کرد گفت تو غلط میکنی. منم گفتم دیدی تو درست بشو نیستی. شروع کرد داد زدن که میگم پول مشاوره ندارم، از کدوم گوری بیارم، برم دزدی کنم؟ گفتم تو بخوای میتونی جور کنی ، راستم میگم، بخواد با دوستاش بره تفریح خوب خرج میکنه ولی واس مشاوره نداره. خواهرشم اونجا بود ، جلوی خواهرش داد و هوار کرد که اونوقت میگی چرا میزنمت، چون حرف حساب تو کله ات نمیره، باید حتما کتک بخوری که بفهمی، خواهرش میخواست ارومش کنه اصن امونش نمیداد یه سره داد و فریاد میکرد، گفت خوب کردم زدمش، زن نفهمو باید زد. تا دو دقیقه قبلش گریه میکرد که من غلط کردم اوتوقت دوباره میگفت خوب کردم
جلوی خواهرش خوردم کرد. اخرشم خواهرشوهرم منو فرستاد بیرون ارومش کرد. با کمال پررویی دوباره اومد عذرخواهی که تو میدونی من عصبیم پا رو دمم نذار، بیا بریم من هرجوری شده میبرمت مشاوره، گفتم من تنهایی برم به دردم نمیخوره باید توام بیای، قسم خورد گفت یه ماه فرصتم بده، الان ندارم خرج این چیزا بکنم. ازش قول گرفتم ماه بعد بریم مشاوره، بعد اومدیم خونه من شام درست نکردم یه کلمه هم دیگ باهاش حرف نزدم، رفتم تو اتاقم رمان خوندم، اومد گفت بیا ببرمت هیات نرفتم باهاش، امروزم صبح من صبحانه واسش درست نکردم ولی میخواست بره بوسم کرد گفت شب بیام میبرمت بیرون.
حس میکنم سرد شدم کاملا، دیگه انرژی ندارم که بخوام رابطمونو درست کنم، حتی حوصله شام درست کردن و به خودم رسیدن هم ندارم. اصلا بدم میاد صورتشو نگاه کنم یا صداشو بشنوم =((((((((
سلام دوست عزیز ممنونم از توجهت و اینکه نظرتو گفتی
بله خودمم قبول دارم که من و شوهرم دنیایی از تفاوتیم =( ولی با این وجودنمیتونم ازش جدا شم
اره منم کم اشتباه ندارم. خودش بهم میگه تو زیادی لوسی، کی میخای بزرگ شی؟ قبولم دارم که بچه ام ولی دست خودم نیست، نمیتونم احساساتمو کنترل کنم. البته الان خیلی عاقل تر شدم، خودشم میگه بهتر شدی
من ابدا نمیتونم به خانوادم بگم. اگ خانوادم بفهمن خیلی بد میشه واسم، بابام قطعا راحت ازش نمیگذره، طلاقمو میگیره و من نمیخام جدا شم.
تا همینجاشم عادت کرده به کتک زدن و بددهتی، اوایل عقدمون به خاطر یه سیلی من یه هفته باهاش قهر بودم و میخواستم به هم بزنم همه چیو ولی به خانوادم نگفتم و انقد غلط کردم گفت که بخشیدمش، الان همینکه من چیزی بگم یا کاری کنم که خوشش نیاد توی صورتم میزنه بعدم میگه اینکه کتک نیست، من اروم زدم تو زیادی لوسی
میدونم شما منظورت اینه من از شوهرم تعهد بگیرم که دیگ دست روم بلند نکنه ولی خب اگ شوهرمو بکشونم دادگاه و شکایت بازی دیگ همه ی حرمتا میریزه، بعدم من شوهر خودمو میشناسم، اگ من همچین کاری کنم دیگ تا اخر عمرم زندگیمو جهنم میکنه که بعدش واقعا مجبور میشم طلاق بگیرم. علاوه بر این به گوش خانوادم میرسه که مطمئنم همه اشون میگن طلاق بگیر ، بعد به بدبختیام دعوای با خونوادم هم اضافه میشه
+ قبول دارم شاید بدموقع خرید کردم ولی تقصیر خودشه، خیلی به ظاهر من حساسه، کافیه من یه ذره از خودم غافل شم، همش غر میزنه که چرا بدنت جوش زده؟ چرا موهات زبر شده؟ داری چاق میشی و ... واس همین من خیلی حواسم به اینجیزا باید باشه، چن روز پیشم خودش به من گفت دستات چرا مثل قبلا نرم نیستن، منم اون پک رو سفارش دادم به خودشم گفتم ، قبول کرد حتی کارتشم خودش واسم گذاشت ولی من قیمتشو نگفتم، اونم نپرسید. البته بهم گفت که حواست باشه زیادی خرج نکنی. به هرحال دلیل نمیشد اونجوری منو اذیت کنه.
بازم ممنونم از وقتی که گذاشتی










علاقه مندی ها (Bookmarks)