
نوشته اصلی توسط
آوای بهشت
.من از طلاق خیلی میترسم، حتی فکرکردن بهش حالمو بد میکنه، الان ظرفیت فکر کردن به طلاق رو ندارم حتی چه برسه به عملش. خانوادم بفهمن خیلی اوضام متشنج تر میشه. اصلا کشش دعوا و بحث رو ندارم ، صرفا یه مدت ارامش میخام.......
با کمال پررویی دوباره اومد عذرخواهی که تو میدونی من عصبیم پا رو دمم نذار، بیا بریم من هرجوری شده میبرمت مشاوره، گفتم من تنهایی برم به دردم نمیخوره باید توام بیای، قسم خورد گفت یه ماه فرصتم بده، الان ندارم خرج این چیزا بکنم. ازش قول گرفتم ماه بعد بریم مشاوره، بعد اومدیم خونه من شام درست نکردم یه کلمه هم دیگ باهاش حرف نزدم، رفتم تو اتاقم رمان خوندم، اومد گفت بیا ببرمت هیات نرفتم باهاش، امروزم صبح من صبحانه واسش درست نکردم ولی میخواست بره بوسم کرد گفت شب بیام میبرمت بیرون. ........
اره منم کم اشتباه ندارم. خودش بهم میگه تو زیادی لوسی، کی میخای بزرگ شی؟ قبولم دارم که بچه ام ولی دست خودم نیست، نمیتونم احساساتمو کنترل کنم. البته الان خیلی عاقل تر شدم، خودشم میگه بهتر شدی
......
من نمیخام جدا شم.
.....
علاقه مندی ها (Bookmarks)