به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 20

Threaded View

  1. #16
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 30 مهر 96 [ 08:00]
    تاریخ عضویت
    1395-12-27
    نوشته ها
    163
    امتیاز
    3,263
    سطح
    35
    Points: 3,263, Level: 35
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class3 months registered
    تشکرها
    365

    تشکرشده 236 در 117 پست

    Rep Power
    37
    Array
    خانم مهندس عزیز خیلی خیلی ممنونم به خاطر حرفایی که زدین.

    ۱. اوهوم. دیگه نمی خوام گله کنم، از هیشکی و هیچ چیز. از درون تخریبم می کنه.....اینو انداختمش دور. جدا میگم. (الان دوس دارم کلی اموجی بذار اما به خاطر یه سری مشکلات سایت نیمشه)
    ۲. آره مطالعه می کنم، تنها مونسم کتابه. نخونم روزم شب نمیشه. ممنون که کتابارو معرفی کردین. احتمالا اول برم سراغ سومی (معجزه شکر گزاری)، اشکالی نداره؟ اتفاقا الانم دارم یکی از کتابای اینجوری می خونم. یه آقا کلی چاقی افراطی داشته، بی پول بوده و...
    ۳.توجهم به خودم خیلی کم شده خانم مهندس. خیلی خیلی کم شده. خودم و فراموش کردم یجورایی. این حرفایی که گفتین رو کاملا قبول دارم و می خوام عملی کنم.
    ۴. خانم مهندس عزیز راستش منتظر نیستم یکی بیاد نیازای من و برآورده کنه. الانم یه دونه خواستگار دارم، از دخترای دور و برم هر کس دیگه ای جای من بود حتما بهش اوکی میداد، اما من گفتم نه. البته طبق معمول مورد مذمت قرار گرفتم. حالا بحث این نیست، فقط می خوام بگم اگه من منتظر بودم یکی بیاد نیازای من و برطرف کنه دیگه حداقل به خواستگار با موقعیت خوب بله می گفتم. البته از دید دیگه ای نگا کنم درست میگین، من منتظرم اوضاع خوب بشه اما خودم نشستم. فقط دارم فک می کنم. انگاری قراره معجزه از دنیای خارج رخ بده بیاد دنیای درون من و متحول کنه.
    اینکه میگین درآمد داشته باشم کاملا درست میگین. اما راستش دقیقا همین قسمت ماجرا بغرنج و پیچیده میشه. ینی کلی مشکل دقیقا همین بخش دارم: من اجازه انجام هر کاری رو ندارم، کارای مرتبط با رشتم نیس، اجازه سفر به یه شهر دیگه رو برا پیدا کردن کار ندارم، بیرونم شانس کار و یکی دوبار داشتم اما هر دفه با وجود اینکه تمرکز من روی کاره، اونجا یکی عاشق سینه چاک من میشه و آبروم و میبره. یه جا کار می کردم، همکارم عاشقم شد، تا اینجا اوکیه، بعد یه مدت دیدم با همکارای دختر که میرفتیم بعضی جاها، اون مارو تعقیب می کنه. دخترام می گفتن به خاطر تو اومده! اونا ناراحت میشدن و لب و لوچشون آویزون، منم شرمنده و معذب! نه آرایش خاصی دارم، نه پوشش خاصی، نه چشم و گوشم میجنبه (آخرین کار تو دنیا برا من فک کنم همین باشه انقد که دغدغه دارم). اگه آدم اجتماعی بودم اینارو مدیریت میکردما، اما روز و شب من ۳۰ سال تو یه اتاق گذشته، اینجور موارد و نمیدونم چحوری مدیریت کنم. کارای اینترنتی هست و انجام دادم اما تجربه بدی بود. کارم خوب بود، ولی نیاز زیادی به استفاده مداوم از کامپیوتر داشتم که نمیشه. ما کامپیوتر و شریکیم و چند نفری استفاده می کنیم. هم من عذاب می کشیدم هرکی میومد میگفت تموم نشد؟! تموم نشد؟! هم بقیه عذاب می کشیدن میدیدن من کامپیوتر و قرق کردم:((....باز دنبال کارم البته. این علاقه به یه کارم که میگین بگم من هیچ علاقه ای ندارم باور می کنین؟ البته می دونم مجبورم بلاخره یه کاری رو شروع کنم ولی واقعا نه علاقه کاری دارم نه علاقه هنری که توش مهارت داشته باشم. هرچی باشه باید از اول شروع کنم.
    ۵. آره از پدرم کینه به دل دارم. آخه یه رفتار اشتباهی انجام میشه و تموم میشه نه اینکه جلو چشمت حالت استمراری داشته باشه. ولی اینایی که میگین مخربه دیگه. خداییش قبول دارم.
    ۶.اوهوم..دونه دونه حرفاتون راسته...منم راستش شروع کردم یه تکونایی به خودم بدم. خیلی خیلی خیلی کوچیکنا ولی برا شروع خوبن فک کنم. آخه من خیلی آدم ساکنیم. نه اینکه کار خونه و اینا بمونه ها، اصلا. راجع به زندگی خودم خیلی ساکنم، یه چیزی تو مایه های سنگ. یه جا نشسته، بی احساس (به خودم، به دنیا، به جنس مخالف)...
    خانم مهندس اینجا که پست میذارین و من تشکر می کنم واقعا شرمنده میشم، کلمه تشکر راجع به وقت و انرژی و احساسی که شما صرف می کنی کلمه بی ارزشیه. خیلی ازتون ممنونم


    سلام مریم عزیز. خیلی ممنونم که منو درک می کنین. اینجوری خیلی امیدوار میشم و قوت قلب میگیرم (که غیر قابل وصفه). مریم جان من از خیلی چیزا می ترسم، یکشیم مستقل شدن می تونه باشه. مثلا جدا بشم برم یه جای دیگه نبینم چه بلایی سر مادرم و بچه ها میاد من و می ترسونه و هزاران مورد دیگه. بابام کار و که اجازه نمیده. آخه رو در رو هم که نمیگه، نمیدونین چجوریه که. الکی با تلفن حرف میزنه به مادرم میگه داشتم با فلانی واسه کار این (من) صحبت میکردم قراره براش کار پیدا بشه. بهش بگو دیگه نره این ور و اون ور واسه کار!!! بعد منم مثلا راحت یه سه ماه منتظر...بابا زنگ زد؟ ازش خبری داری؟ ندیدیش؟ نگفت کارم چی شد؟ پدرم: چرا گفت حل میشه! این انصافه من و اینجوری بدوئونه از یه طرفم نذاره برم دنبال کار؟ با دانشگاه رفتنم خیلی مشکل داره اما چیزی نمیگه. امسالم یه دانشگاه خوب قبول شدم البته سراسری نبود ولی عالیه. به خاطر هزینه هاش ثبت نام نکردم:(((((. من نه در حد سراسری و دانشگاه رایگانم نه وضع مالیم در حد دانشگاه غیر دولتی یا آزاده.
    مریم جان می دونم چی میگی. دقیقا همین خاطر خواستگاری داشته باشم رد می کنم.مادرم و خواهر و برادرای بزرگترمو اصلا نمی تونم راضی کنما. اصلا قبول نمی کنن. مریم جان راجع به اینکه میگی پر تلاش نیستم بخوام صادق باشم باید بگم راس میگی. ولی واقعا خب من الان مشتمو بردم بالا میگم می خوام کار کنم، می دونم به قول شما نه عشقی ئدارم، نه تحصیلاتی نه کاری. خودمم مقصرم که خیلی خیلی منفعل بودم و حرف گوش کن. اما شمام یه کوچولو قبول داری خانواده آدمم می تونه تاثیر زیادی بذاره؟ من ۲۲ سالگی یه کار عالی پیدا کرده بودم اما به پدرم گفتم و شدیدا مخالفت کرد. اگه عقلی که الان دارم و داشتم اصلا بهش حرفی نمی زدم! بگم از ۲۲ تا مثلا ۲۶ سالگی من بابت کار از پدرم می ترسیدم کسی باور می کنه؟! من می تونستم عشقی تو زندگیم داشته باشم اما وقتی مادرم (خیلی دوستش دارما اما خب اینجوریه) شب و روز من و کنترل می کرد من خب احساس طبیعیم رو توی وجودم کشتم. وقتی پدرم پولی بهم نمیده من به خودم میگم خب وقتی عزیزترین فرد و کسی که مسئولیت تورو داره ساپورتت نکرده (الانو نگیما، مثلا بریم تو ۱۲ سالگی من) مرد غریبه میاد چی میبینه و چجوری ساپورتم می کنه؟ منم که اینجوری دیدم دیگه اصلا دور روابط سطحی و اینارو خط کشیدم، خواستگار به کنار (بارها و بارها گفتم که تمامی دوستای من به جز دو سه نفر از راه رابطه غیر سنتی ازدواج کردن). بابت تحصیلاتم بگم که من ۱۰ ساله بودم برای اولین بار شاهد خشونت علیه مادرم شدم (اتفاقی) تاثیر مخربی روم گذاشت. من هنوزم اون صحنه رو که با خنده و آواز از مدرسه اومدم و چی دیدم یادم نمیره. از اون موقع من درسام افتاد داشت، تو کلاسام خیلی خوب بودم اما برا تکلیف خونه اصلا انگاری من دنیای دیگه ای داشتم. پیشرفت تو درسامم ناقابل یه ۱۰ سالی زمان برد و من یاد گرفتم چجوری باید تمرکز داشته باشم. که الانم سختمه باز. من هر شب کابوس چاقوی خونی می بینم. تا یه دعوایی بشه نگران میرم منتظر میمونم و دعا می کنم قائله ختم بخیر بشه. الان من برا سال بعد اگه بخوام بخونم باز تمرکز ندارم و سرم باد داره. اینجوری میشه که دور تسلسل زندگی من شکل میگیره. همه اینا به هم ربط داره که من شدم این! بی عشق، بیکار، بی تحصیلات:((. مریم جان یادم هست عزیزم، میگم حرفات کاملا درسته. باید قطع کنم این دوره رو. هر طور شده برم سر کار، الان منتظرم تعطیلات تموم شه برا دو جا پیشنهاد کار بدم.
    مریم عزیز بابت خواستگاری می دونم نباید کسی بیاد که من و از رو ظاهر قضاوت کنه اما بلاخره اینجام یه عرفایی داره. من فقط نگران روز خواستگاری و اینا نیستم، مثلا پدر من بعضی وقتا یه چیزایی از دهنش درمیاد که آدم شرمسار میشه. من نگران این شرمساریم. بلاخره طرف میگه باباشو نیگا. واقعا میگه ها. یا هیچ چی نگه نمیگه دست داشتین و یه قوطی رنگ، میمردین لوله های گاز جوش زده رو رنگ کنین؟ دیگه نمی دونه که پدرم گفته اجازه ندارین چیزی و رنگ کنین! برای ازدواج و خواستگاری از نظر من (حتما ممکنه اشتباهم کرده باشم) باید یه حداقلایی رو داشت.
    مریم عزیز شما میای اینجا لطف می کنین پست میذارین، آخرین چیزی که به فکرم برسه شاید این باشه که ناراحت شدم از حرفتون. ناراحتم بشم حتا میگم اینجا واقعا ناراحت شدم و اینا. میدونم چی میگی....واقعا روازی عمرمو به باد دادم..اما امروز یه تکوناییم به خودم دادم البته (البته قبل از خوندن این پستا، ولی اینارم دیدم انرژیم مضاعف شد)

    نه قشنگ میگی واقعا...دنبال کارم حتما....آهان یه خبر خوب دیگه. یه سفری هست احتمالا اونجام از فرصت استفاده کنم و کار پیدا کنم. و یه خبر خوب دیگه باز!: یه مهارتی هست می خوام برم یاد بگیرم:)))....یه چیزیم بگم که ما بزرگ فامیل نداریم. ینی داریما اینجوری نیس که من چیزی ازشون بخوام و اونام وساطتت کنن. الان خودمم و خودم!


    باغبان عزیز بازم ممنون که لطف کردین پست گذاشتین. شرمنده شدم واقعا.
    میدونین؟ این مشاوره رو پولش دستم بیاد حتی اگه پدرم نیاد خودم میرم. به خاطر خودم. یه چیز دیگه اینکه کار پیدا کنم و پولی دستم بیاد میرم مشاوره ولی نمی دونم شاید عجیب باشه من اصلا تا حالا از کسی به جز مادرم یه هزار تومنی قرض نگرفتم. خانواده پدرم که اصلا بهم پول قرض نمیدن، چون پدرم به دروغ گفته که ماهی چن میلیون بهمون میده و اگه برم سراغ اونا، میگن که فلانی اگه پول داری به ما قرض بده! سمت مادرمم خب اگه قراره از اونا قرض بگیرم میرم سراغ مادرم دیگه، چه کاریه برم سراغ خاله. من تا حالا از خواهر و برادرامم پول نگرفتم. البته اونا از من پول قرض کردن!!!:) ولی من روم نمیشه اصلا. پولم قرض بگیرم چجوری می خوام پس بدم؟
    اوهوم...اصلا تغیر نمی کنه پدرم....در ضمن من دو روزه کارامو سپردم دست خدا. یه آرامش عجیب و مسخره ای دارم که تا حالا نداشتم!!!:)...حس می کنم یه چیزی تو وجود من شسته شده و راحتم ....بعضی وقتا با گوشه چشم بالا رو نگا می کنم که ینی من سپردم دست خودت، تو هم یه کاری بکن کارستون:))
    آره این تنش ایجاد می کنه و من به شخصه تنش و کم کردم. نمی خوام دوباره جو خونه متشنج بشه. ...ازش مشورت بخوایم؟آخه ما کار خاصی نمی کنیم که ازش مشورت بخوایم ولی باز سعیمو می کنم ببینم کجاها میشه ازش مشورت خواست. در حد حرف زدن باهاش البته. چون زیاد تصمیماتش اوکی نیس:((....باغبان عزیز می دونین چقد بهش گفتم دوستش دارم؟ چقدر برام مهمه؟ چقدر برامون اهمیت داره؟ فک کنین خیللیامون پول آنچنانی نداریم اما براش کاد و اینام میگیرم (کسی که برامون یه پاپاسیم نمیده)اصلا گوش نمیده به خدا. فقط اینکه در مقابل بی احترامی های اون، امروز تصمیم گرفتیم بهش بیشتر احترام بذاریم و تا بلکه یه روزی به خودش بیاد.
    این بحث بالغ درون رو میگید من خیلی سعی می کنم وقتی باهاش حرف میزنم ازش استفاده کنم. اصلا به خاطر همینه که تنش بینمون کمتر شده
    کاملا حرفتون متینه. آرامش شاید جزو اولویتا باشه تو زندگی. حتی قبل از مادیات و اینا. کاملا حق با شماس.

    خانم مهندس، مریم جان و باغبان عزیز بازم شرمندم کردین و وقت گرانبهاتو نرو در اختیار من گذاشتین. خیلی خیلی ازتون ممنونم

  2. 2 کاربر از پست مفید غبار غم تشکرکرده اند .

    باغبان (سه شنبه 11 مهر 96), خانم مهندس (دوشنبه 10 مهر 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. با مخفی کاری های شوهرم و رمز روی گوشیش چه برخوردی کنم؟!
    توسط Somebody20 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: شنبه 05 اردیبهشت 94, 10:24
  2. ایستگاه کنجکاوی ( در مورد نفر قبلیت کنجکاوی کن)
    توسط کنجکاو در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه 11 شهریور 89, 10:23
  3. عرفان داروی دردهای بی‌درمان
    توسط پندار در انجمن ادبیات و عرفان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه 05 آذر 88, 00:02
  4. تاثیر بیماری‌های روانی بر الگوی خرید
    توسط Niloo55 در انجمن وسواس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 12 تیر 88, 09:17

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:16 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.