سلام دوست عزیز ممنونم از راهنمایی و توجهت این چند روزه خیلی فکر کردم و از خدا خواستم یه راه درست جلوی پام بذاره باید یه تصمیم اساسی بگیرم تحمل این وضعیت برام سخته شوهرم این چند روز تعطیلی رو هم با خونوادش گذروند اهل رفتن به مراسم و عزاداری ها نیست یکی دو بار هم با پدر و مادرش در حد یه ساعتی رفت اما با من هیچوقت نیومده هربار که بهش گفتم بیا با هم بریم میگه شما رو میرسونم بعد میام اما توی این چند سال یکبار هم باهامون توی مراسمها نیومده اصلا نمیدونم کدوم طرفیه تکلیفش با خودش مشخص نیست . پدر مادرش اهل نماز و روزه ان اما شوهرم نه چندبار هم بهش گفتم شروع به نماز خوندن کنه ولی خیلی سست اعتقاده. باهاش دو سه روزه حرف نزدم خیلی ازش ناراحت شدم که توی تعطیلات هم به فکر ما نیست من اگه خونواده خودم نبودن از غصه دق میکردم چون وقتی که دیدم نمیاد باهامون منو دخترم هم میرفتیم خونه مامانم تا با اونها باشیم. از این روند تکراری زندگیم خسته شدم همبشه وقتی یه مراسم از خونواده من باشه حتی مرگ و میر یا یه برنامه باشه مثل تعطیلات عید یا هر برنامه دیگه ای که من انتظار همراهی شوهرم رو دارم اون با کمال بی انصافی همراهی نمیکنه یا اگه بکنه اینقدر سرد برخورد میکنه که من به هم می‌ریزم دعوامون میشه یا سکوت میکنم و کل تعطیلات مراسمها مهمونیها به دلم زهر میشه بعد یه مدت باهاش قهر میکنم و دوباره روز از نو. خیلی باهاش حرف زدم و گفتم رفتارت منو اذیت میکنه دخترم رو اذیت میکنه افسردمون میکنه بچه باید توی یه خونه آروم و شاد زندگی کنه تا در آینده بتونه موفق باشه اما گوشش بدهکار نیست میگه من مشکلی ندارم توی خونواده ما خونوادهی شوهرم ازدواج ناموفقی نبوده همه موفق بودن و هروز پیشرفت میکنن و این خیلی برای من آزار دهنده است که چرا من باید این تقدیرم بشه. چرا من نتونستم با شوهرم صمیمی بشم و عاشقانه زندگی کنیم دخترم چه گناهی کرده ما نیازهای اولیمون تا مینه اما نیازهای عاطفی و روحی نه. تنها راهی که برام مونده اینه که فکر کنم شوهرم نیست و هیچ توقعی ازش نداشته باشم بچسبم به بهبود اوضاع روحی خودم و دخترم اگه دوام بیارم اخه خیلی سخته یکی باشه و فکر کنی نیست میخوام به خودش هم بگم و بگم چقدر نا امیدم از آینده زندگیم لطفا راهنماییم کنید و بگین که راهم درسته یا نه؟

- - - Updated - - -

سلام دوست عزیز ممنونم از راهنمایی و توجهت این چند روزه خیلی فکر کردم و از خدا خواستم یه راه درست جلوی پام بذاره باید یه تصمیم اساسی بگیرم تحمل این وضعیت برام سخته شوهرم این چند روز تعطیلی رو هم با خونوادش گذروند اهل رفتن به مراسم و عزاداری ها نیست یکی دو بار هم با پدر و مادرش در حد یه ساعتی رفت اما با من هیچوقت نیومده هربار که بهش گفتم بیا با هم بریم میگه شما رو میرسونم بعد میام اما توی این چند سال یکبار هم باهامون توی مراسمها نیومده اصلا نمیدونم کدوم طرفیه تکلیفش با خودش مشخص نیست . پدر مادرش اهل نماز و روزه ان اما شوهرم نه چندبار هم بهش گفتم شروع به نماز خوندن کنه ولی خیلی سست اعتقاده. باهاش دو سه روزه حرف نزدم خیلی ازش ناراحت شدم که توی تعطیلات هم به فکر ما نیست من اگه خونواده خودم نبودن از غصه دق میکردم چون وقتی که دیدم نمیاد باهامون منو دخترم هم میرفتیم خونه مامانم تا با اونها باشیم. از این روند تکراری زندگیم خسته شدم همبشه وقتی یه مراسم از خونواده من باشه حتی مرگ و میر یا یه برنامه باشه مثل تعطیلات عید یا هر برنامه دیگه ای که من انتظار همراهی شوهرم رو دارم اون با کمال بی انصافی همراهی نمیکنه یا اگه بکنه اینقدر سرد برخورد میکنه که من به هم می‌ریزم دعوامون میشه یا سکوت میکنم و کل تعطیلات مراسمها مهمونیها به دلم زهر میشه بعد یه مدت باهاش قهر میکنم و دوباره روز از نو. خیلی باهاش حرف زدم و گفتم رفتارت منو اذیت میکنه دخترم رو اذیت میکنه افسردمون میکنه بچه باید توی یه خونه آروم و شاد زندگی کنه تا در آینده بتونه موفق باشه اما گوشش بدهکار نیست میگه من مشکلی ندارم توی خونواده ما خونوادهی شوهرم ازدواج ناموفقی نبوده همه موفق بودن و هروز پیشرفت میکنن و این خیلی برای من آزار دهنده است که چرا من باید این تقدیرم بشه. چرا من نتونستم با شوهرم صمیمی بشم و عاشقانه زندگی کنیم دخترم چه گناهی کرده ما نیازهای اولیمون تا مینه اما نیازهای عاطفی و روحی نه. تنها راهی که برام مونده اینه که فکر کنم شوهرم نیست و هیچ توقعی ازش نداشته باشم بچسبم به بهبود اوضاع روحی خودم و دخترم اگه دوام بیارم اخه خیلی سخته یکی باشه و فکر کنی نیست میخوام به خودش هم بگم و بگم چقدر نا امیدم از آینده زندگیم لطفا راهنماییم کنید و بگین که راهم درسته یا نه؟

- - - Updated - - -

سلام دوست عزیز ممنونم از راهنمایی و توجهت این چند روزه خیلی فکر کردم و از خدا خواستم یه راه درست جلوی پام بذاره باید یه تصمیم اساسی بگیرم تحمل این وضعیت برام سخته شوهرم این چند روز تعطیلی رو هم با خونوادش گذروند اهل رفتن به مراسم و عزاداری ها نیست یکی دو بار هم با پدر و مادرش در حد یه ساعتی رفت اما با من هیچوقت نیومده هربار که بهش گفتم بیا با هم بریم میگه شما رو میرسونم بعد میام اما توی این چند سال یکبار هم باهامون توی مراسمها نیومده اصلا نمیدونم کدوم طرفیه تکلیفش با خودش مشخص نیست . پدر مادرش اهل نماز و روزه ان اما شوهرم نه چندبار هم بهش گفتم شروع به نماز خوندن کنه ولی خیلی سست اعتقاده. باهاش دو سه روزه حرف نزدم خیلی ازش ناراحت شدم که توی تعطیلات هم به فکر ما نیست من اگه خونواده خودم نبودن از غصه دق میکردم چون وقتی که دیدم نمیاد باهامون منو دخترم هم میرفتیم خونه مامانم تا با اونها باشیم. از این روند تکراری زندگیم خسته شدم همبشه وقتی یه مراسم از خونواده من باشه حتی مرگ و میر یا یه برنامه باشه مثل تعطیلات عید یا هر برنامه دیگه ای که من انتظار همراهی شوهرم رو دارم اون با کمال بی انصافی همراهی نمیکنه یا اگه بکنه اینقدر سرد برخورد میکنه که من به هم می‌ریزم دعوامون میشه یا سکوت میکنم و کل تعطیلات مراسمها مهمونیها به دلم زهر میشه بعد یه مدت باهاش قهر میکنم و دوباره روز از نو. خیلی باهاش حرف زدم و گفتم رفتارت منو اذیت میکنه دخترم رو اذیت میکنه افسردمون میکنه بچه باید توی یه خونه آروم و شاد زندگی کنه تا در آینده بتونه موفق باشه اما گوشش بدهکار نیست میگه من مشکلی ندارم توی خونواده ما خونوادهی شوهرم ازدواج ناموفقی نبوده همه موفق بودن و هروز پیشرفت میکنن و این خیلی برای من آزار دهنده است که چرا من باید این تقدیرم بشه. چرا من نتونستم با شوهرم صمیمی بشم و عاشقانه زندگی کنیم دخترم چه گناهی کرده ما نیازهای اولیمون تا مینه اما نیازهای عاطفی و روحی نه. تنها راهی که برام مونده اینه که فکر کنم شوهرم نیست و هیچ توقعی ازش نداشته باشم بچسبم به بهبود اوضاع روحی خودم و دخترم اگه دوام بیارم اخه خیلی سخته یکی باشه و فکر کنی نیست میخوام به خودش هم بگم و بگم چقدر نا امیدم از آینده زندگیم لطفا راهنماییم کنید و بگین که راهم درسته یا نه؟