سلام صبح بخير
خيلى ممنونم از كمكهاتون در جهت بهبود افكارم و بهبود حالم... مخصوصا از خانم نيلوفر آبى خيلى ممنومم، نميدونم چرا صحبتهاشون به دلم نشست و از همون روزى كه نظرشون رو خوندم آرامش خيلى زيادى تو درون خودم احساس كردم. واقعا ازتون خيلى خيلى ممنونم. ديگه دارم رو خودم كار مى كنم و مچ گيرى رو گذاشتم كنار. با همسرم صحبت كردم، بنده خدا دلش خيلى پر بود يا شايدم خودشو به اون راه مى زد گفت از بس تو به من گير مى دادى من كلا ميخواستم بذارمت كنار و ناراحتى اعصاب گرفته بودم، ميخواستم بيام خونه تپش قلب مى گرفتم! ميگه لوس بازى و بچه بازى رو بايد بذارى كنار همه فكرتو متوجه من كنى. و به جاى غر زدن و نق زدن به من برسى و منو تر و خشك كنى!
راستش من از مشاور وقت گرفته بودم ولى دقيقه آخر كنسل كردم، اما به همسرم گفتم رفتم، و صحبتهاى مديرهمدردى و دوستان مخصوصا نيلوفر آبى رو به اسم صحبتهاى مشاور به همسرم منتقل كردم، ايشون كه كلى منو سوال پيچ كرد و منم چون واقعا پيش مشاور نرفته بودم خيلى جسته گريخته حرف زدم كه مشاور گفت تقصير منه و شوهرت خيلى مرد خوبيه و صد در صد چون تو سن بالا ازدواج كرده نميتونه اخلاقهاشو عوض كنه و اونى كه بايد تغيير كنه منم، گفتم مشاور گفته طبيعيه دور و برش شلوغ باشه به خاطر شرايط كارش، و من از روز اول اينو ديدم و پذيرفتم، شوهرم كه اولش باور نكرد ولى وقتى تلفن و آدرس مشاورو بهش دادم رفته بود تو اينترنت راجع به مشاوره تحقيق كرده بود و بعدم اومد گفت پيش چه آدم متخصص و كار بلدى رفتى و من رفتم ديدم چه كتابهايى تأليف كرده بايد كتابهاشو هم بخرم با هم بخونيم و كلى خوشحال و خندان شد. بعدشم ازم قول گرفت اصلا و ابدا به جونش غر نزنم، گفت من ميخوام امتحانت كنم، اگر واقعا فقط يه حركت اشتباه ديگه ازت ببينم فراموشت مى كنم و تو هم برات بهتره كه وقتى اينقدر تو زندگى با من آسيب مى بينى برى دنبال زندگيت
بعدم تلفن و آدرس مشاورمو گرفت، گفت اين دفعه حتما با هم ميريم، حالا من واقعا نگرانم كه دروغم در بياد... البته شنيدم مشاورها خيلى راز دار و امين مراجعينشون هستن ولى شوهرم ميگه منم بايد تو جلسه بعدى باشم كه اون مشاور صحبت هاى منم بشنوه، حالا ميترسم بياد پيش مشاور بگه شما اين حرفهارو زدين مشاور بدبخت كلا مات و مبهوت بمونه، بگه من اين خانومو اولين باره مى بينم خلاصه كه نميدونم بايد چيكار كنم، فكر كنم بايد يه بار خودم تنهايى قبلش مراجعه كنم بهش بگم قضيه از چه قراره
اينم بگم كه همسرم از روزى كه فهميده مشاور رفتم اخلاقهاش خيلى خوب شده، كلا از اين رو به اون رو شده، مدام بهم محبت مى كنه و اون مردى كه من ٢٠٠ بار بهش زنگ مى زدم تلفنشو جواب نميداد، حالا خودش تو طول روز چند بار باهام تماس ميگيره، و همون مردى كه حوصله نداشت يك كلمه از حرفهامو بشنوه خودش سوال مى كنه كه تو طول روز چيكار كردم و چى خوردم و كجاها رفتم، يا حتى وقتى تماس ميگيرم اگه تو جلسه باشه تلفنشو بر ميداره و ميگه عزيزم تو جلسه هستم خودم تماس ميگيرم و دير قطع مى كنه و اجازه ميده كه من يه كم از صداى محيط رو بشنوم تا خيالم راحت بشه... و روزى چند بار بهم ميگه دوستت دارم! اين تيكه آخرش واقعا تعجبمو تا سر حد مرگ زياد كرده، البته من واقعا خيلى دارم تو خودم مى ريزم هنوزم، و خيلى جاها كوتاه ميام، و خيلى جاها الكى ميخندم و وانمود مى كنم حالم خوبه! خلاصه كه اينطور... اميدوارم اين رابطه خوب چند روزه آتيش زير خاكستر نباشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)