سلام اقا محمد رضا و ممنونم که برام نوشتین.. دقیقااا مشکل من همینه ..خواستگار زیاد داشتم اما وقتی تو جو ادامه تحصیل بودم و ازدواج رو مانع میدیم خیلی به ازدواج فکر نمیکردم و همش خیال بافی میکردم که تو محیط های اکادمیک یا پژوهشی با یه محقق یا استادی ازدواج میکنم:) .. و با بی عقلی تمام شاید موردایی که خیلی هم خوب بودن رو راحت از دست دادم.. بعدها که دیگه کمتر موردی پیش میومد باز یه جوری دیگه اشنایی ها به نتیجه نمیرسد و این بار بیشتر از طرف خواستگار قضیه منتفی میشد جوری که وقتی تکرار میشد تحت تاثیر حرف دوستم پیش فال گیر رفتم و اون گفت طلسم شدی و یک تایپک هم زدم و خداروشکر دیگه از اون فاز بیرون امدم و مطمن شدم همه چی به خودم برمیگرده .. دوست دارم ازدواج کنم اما وقتی خواستگار میاد انگار ضمیر ناخوداگاهم مقاومت میکنه و بهونه میاره که نشه .. بعدم که نمیشه و تمام میشه میشینم غصه میخورم .. همیشه دوست داشتم موقع ازدواج شاد باشم و خوشحال از انتخابم .. یعنی شیش گوشه دلم و متطق ام بله بگه ولی تا حالا نشده.. همش در جنگم با خودم.. ولی خب صادقانه بگم از وقتی جدی به ازدواج فکر کردم خواستگارهایی که داشتم در بهترین حالت پنجاه درصد معیارام رو داشتن و شاید فکر این که ممکنه صبر کنم همونی که میخوام بیاد هم بی تاثیر نبوده باشه.. دقیقاا مثل حال الانم در مورد این خواستگار.. و میدونم یه جور ضعف منه که نمیخوام ریسک کنم و دل به دریا بزنم