سلام پری وش عزیزم. زمانی قضاوت دیگران بسیار من را منقلب می کرد. چون :
آنها را بسیار بر خودم مسلط می دیدم و قدرت زیادی برایشان متصور بودم.
اما واقعیت این است که قدرت واقعی از آن خداوند است و انسان ضعیف آفریده شده است.
زمانی رسید که خداوند پرده از چشمان من برداشت. من ضعف آنهایی را که بسیار بر من مسلط بودند دیدم. دلم سوخت خیلی زیاد. به رحم آمد و نرم شد.
حتی عذاب وجدان گرفتم. آن نظرگاه و دیدی که آن زمان داشتم باعث می شد واکنش های دفاعی من خیلی اوقات اغراق شده باشد. ناراحت بودم که ممکن است آزار دیده باشند در حالی که می توانست اینگونه نباشد.
اما خوشحال هم بودم. چون سالها برای حل مشکلات شخصیتی خودم تلاش کرده بودم و حالا داشتم ثمره اش را می دیدم. واقعیت را می دیدم نه صحنه های اغراق شده و وحشت آور. حالا می توانستم شروع کنم به زندگی که می خواستم.
اما کار چندان آسانی نبود. باید با خودم مدارای زیادی می کردم. تغییر رفتار و احساس کاری زمان بر است. حالا من با خود خودم روبه رو بودم و دیگران به سراغ کار خودشان رفته بودند. دیگر اعمالم به اختیار خودم بود. کسی مانعم نمی شد. و این مرحله سخت است. اما ارزشش را دارد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)