تشکرشده 2,354 در 759 پست
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
سلام.
کاش میدونستم چرا در هر زمینه ای که علاقه داشتم و وارد شدم، یه چیزی شد که کلا فراری شدم ازش.
پارسال یه فعالیت هنری که علاقه داشتم و استعدادش رو هم داشتم رفتم و زود هم پیشرفت کردم، سر قضیه یه خواستگار کلا از اون فضا اومدم بیرون و حالا وقتی به اون فعالیت فکر میکنم اصلا برام شیرین نیست و حتی تلخ به نظرم میاد.
یه سری فعالیت ورزشی میرفتم و دوست داشتم که اونم یه آدم عجیب غریب گیر داده بود بهم، که باز از اون فعالیت هم کنار کشیدم. و دیگه حتی یاد اون ورزش که میفتم دیگه برام شیرین نیست و تلخه.
یه این درس خوندنه مونده که باز هم خدا رو شکر در تمام دوران تحصیلم دوستان و هم کلاسیهام، استادها، کادر اداری و خدمات و کل پرسنل دانشگاه توی همه مقاطع، آدمهای خوبی بودن و خاطره خوبی ازشون دارم.
گاهی از خودم میپرسم چرا با این همه سختیا دارم درس میخونم با اینکه علاقه خیلی خاصی هم ندارم؟ میبینم خب درس نخونم پس چی کار کنم؟
واقعا گزینه ی دیگه ای هم مونده؟
ذهنم چند ماهه خیلی شلوغه. خیلی آشفته. دلم میخواد فقط بخوابم و ماهها بیدار نشم تا این مغزم یکم رفرش بشه.
کاش فکر هم یه عضوبدن بود، میشد اگر مشکل حاد پیدا کرد جراحیش کرد، حتی قطعش کرد، یا حتی یه سالمش رو پیوند زد، یا کاش میشد برش داشت، شستش، دوباره گذاشتش سر جاش.
کاش حافظه ام رو میتونستم پاک کنم....
- - - Updated - - -
راستی...
بچه که بودم یه کابوس رو مرتب میدیدم.
اینکه یه موتوری بچه ها رو میدزدید و روی ساق پامون زورکی یه چیزی مثل چسب زخم که تیز تیزی بود میچسبوند و خیلی درد میگرفت و بعد ولمون میکرد.
از روزی که این خبرا رو در مورد واکسن کرونا (حالا کاری به راست و دروغش ندارم) شنیدم که مثل چسب زخمه و ....، کابوس بچگیم زنده شده.
واقعا نمیدونم دلیل اون کابوسم توی بچگی چی بوده.
الهه زیبایی ها (پنجشنبه 17 مهر 99)
تشکرشده 2,354 در 759 پست
سلام دوستمواقعا نمیدونم دلیل اون کابوسم توی بچگی چی بوده.
منم دلیل بعضی از حس و حالهام تو بچگی رو نمیدونم...بیا برات ی خاطره تعریف کنم.
ی فیلمی خارجی بود برای نوجوونها ....نمیدونم دیدی یا نه....تو فیلم پسری به اسم مایکل
با ی دختری.....عه نه بابا نترس میگم فیلم برای نوجوونها بود از تلویزیون ایران هم پخش میشد ....قابل تعریف کردنه
خلاصه ی پسری بود....اوایل فیلم این موهاش میریزه و کلا تاس تاس میشه...بعد به کمک همون اون دوست دخترش میره شامپو رشد مو میگیره و اینا....
اواخر فیلم دیگه موهاش درمیاد ولی چطوری؟ مثل جنگل....سرعت رشدش در ثانیه نیم متر بود...خب؟..یعنی فک کن صبح از خواب پا میشد کلا مو بود!! دیده نمیشد.بعد این کوتاه میکرد پا میشد میرفت مدرسه ...تا بره به مدرسه برسه باز میشد راپونزل.....
بعد همون اون دختره که همکلاسیش بود تو مدرسه سر کلاس...پشت سری این بود ....شروع میکرد به قیچی کردن موهای این تا جلوی همه تابلو نشه....یعنی ی خورده کم تابلو بشه ....چون فک کن وایستاده بود داشت با معلم حرف میزد بعد یهو معلم سرش و برمیگردوند میدید این موهاش رسیده تا مچ پاهاش....
بعد حالا از اون ور هم صدای قیچی میومد معلم روش به تخته بود به صدا برمیگشت دختره ول میکرد ...کلا اصلا ی وضعی...خلاصه.
حالا اصلا نمیدونم کلا تم فیلم چی بود....خیلی بچه بودم ......من بچه بودم این فیلم و میداد با برادرام که از من بزرگتر بودن میشستیم تلویزیون نگاه میکیردیم ... اونا هر چی میدیدن منم میدیدم...
اهان گفتی کابوس این یادم افتاد...
آقا نمیدونم چرا این فیلم و دادنی من گررررریه میکردم مثل چی ...
الان ها میتونم در موردش صحبت کنم تا مدتها از کلمه مایکل ،کچل....کلا هر کلمه ای که توش ک چ ل داشت بدم میومد....یعنی بدم میومد ها
نمیدونم چرا میترسیدم...وااااقعا حالم بد میشد....اصن ی وضعی...
بعد ی بارش و یادمه خدابیامرز مادربزرگم باما زندگی میکرد اومد با مهربونی قربون صدقم رفت گفت چرا گریه میکنی؟ اینها چیزی گفتن؟یعنی برادرام...
کلا من بچه بودم گریه میکردم بابام داد میزد سر پسرا که شما ها اذیتش کردین! زود میخوابیدم بابام میومد میدید خوابیدم با عصبانیت میگفت پسرا امروز اینو اذیت کردن.؟ ..یعنی اصلا ی جوری شده بود فک کن تا من میخواستم بزنم زیر گریه ...برادرم میگفت بابا به خدا من بهش چیزی نگفتم...
البته منم دیگه اون قدرها بچه نبودمچیزی میخواستم برادرم نمیداد میرفتم در گوشش میگفتم نمیخوای که گریه کنم؟!
.
.
خلاصه داشتم مادربزرگم و میگفتم ....آقا بیچاره اینم فکر کرد طبق عادت معهود
حتما پسرا منو اذیت کردن :)
گفت بیا بریم پیش من پیش اینا نمون....ورداشت منو برد خونش....آقا چی کار کنه خوبه؟؟ تلویزیون روشن کرد گفت بیا کارتون ببین!!
بله... کانال و زد رو همون کانال مایکل.
...
Pooh (چهارشنبه 23 مهر 99)
تشکرشده 1,848 در 755 پست
Eram (جمعه 18 مهر 99), miss seven (پنجشنبه 17 مهر 99), wisdom (یکشنبه 27 مهر 99)
تشکرشده 1,642 در 598 پست
سلام
امشب بیستمین سالگرد فوت پدربزرگ مهربون منه.
گاهی که میومد خونه ما ،می دید ما مدرسه هستیم و وقت موندن بیشتر تو خونمون رو نداشت ، یه نایلون خوراکی می خرید که حتما توش اسمارتیس هم بود ، میومد مدرسه ما به دیدن من و بهم اون خوراکی هارو می داد و من و می دید و می رفت.
نمی دونم چی شد که اینجا نوشتم... اصلا قرار نبود اینو بنویسم.
ممنونم عزیزان
خدا همه پدربزرگ ها و مادربزرگ ها رو بیامرزه.

تشکرشده 2,882 در 761 پست
ارم جان من این پست رو برای شما توی تاپیکتون گذاشتم
اینجا هم میذارم
ربطشو خودتون پیدا کنید :)
دوستای خوبم یادم نیست چند ماه پیش بود که تصمیم گرفتم هر هفته بین 1تا3 ساعت بیام همدردی
در مورد پرستار باید بگم واقعا نمیتونم پسرم رو دست کسی بسپارم حتی اگر پرستار توی خونه ام باشه و خیلی سختگیرم نسبت به این موضوع.
می خواستم درباره یه موضوعی با یه کوچولو تردید بنویسم ولی حالا مطمئن می نویسمگاهییه خلوتی با همسرت داشته باش بدون اینکه نگران بچه باشی
یه روز خونه ها کامل بود
یعنی چی
یعنی از همه سن آدمی توی خونه ها بود
کودک نوجوان بزرگسال و کهنسال
اتفاقی که میافتاد این بود
نوجوانها الگو داشتن و الگوشون برادر و خواهر بزگترشون بود یا حتی یه عمو و خاله ای که جوون بود
که توی سن پیشرفت بودن یا دانشجو بودن یا شاغل بودن یا اهل مطالعه بودن ،، اینا الگوی نوجوونا بودن که این نوجوون ها با این سن آدما دوست بودن
درد دل میکردن و راهنمایی میگرفتن و...
پیرها و کهن سالها
اینا دیگه در و دیوار خونه رو نگاه نمیکردن یکی از در برسه بهشون هفته ای یک بار سر بزنه
اینا بچه های کوچولو و خردسال رو نگه میداشتن و باهاشون مشغول میشدن
نتیجه این بود که ؛
*اون بچه تحت مراقبت یه آدم مطمئن بود ( پدر بزرگ مادربزرگ)
*پیرها حوصلشون سر نمیرفت
*از همه ی اینا حتی مهمتر این بود که
مادرها به کارهاشون میرسیدن
خونه ی ما و ساختمونمون همین بود
دقیقا تمام اینها رو شاهد بودیم
و من همیشه میگم که ما یه خانواده ی کامل بودیم
باعث شد همه حالشون خوب باشه
همه باهم باشن ولی برای خودشون هم باشن ووو هزاران فایده دیگه
شما خیلی این بچه رو چسبوندی به خودت
خیلی داری به این بچه و خودت آسیب میزنی
این بچه رو بسپار به پدربزرگ و مادربزرگش
چرا شما نباید باهم دوتایی برید کوهی دشتی دمنی
هر جایی که یکم دور بشید
بزنید بیرون . شبیه دو نفر که بعد از مدتها میخوان همو ببینن و دوست دارن یه جای دنجی همو ببینن
بعدش از کارو آینده و بچه و... حرف نزنید
خاطراتتونو مرور کنید
بذار یکم ذهنت استراحت کنه ، تفریح کنه .
و بنویسم
و چقدر دلم برای نوشته های ساده تنگ شده
میخواستم برای خانم سحر بهاری بنویسم و یه گله ای کنم
و یه تاپیک از ذهن ناهوشیار باز کنم برای وقتایی که آدم نمیدونه چشه
نمی دونم چند تا سه شنبه و پنجشنبه وجمعه اومد و رفت و هنوز فرصت نشد .
خلاصه که
این روزا هیچی عادی نیست . نه وقت - نه کار - نه حال دنیا -
با اینکه توی زندگیم خیلی زیاد دلخوشی دارم ولی غم سنگینی روی دلمه
مشکلات معیشی مردم
وضعیت دنیا
تزلزل خانواده ها و زندگی متاهل ها -
افراد و دوستانِ جانی که هر روز دارن با سقوط ایمانشون ، سقوط میکنن
ریزش ها و رویش ها
عجب دنیایی شده .
خدا خودش کمک کنه و باقی ایام غیبت رو بر ما ببخشه .
البته ناامید نیستم .
به قول حافظ جان ؛
حافظ شکایت از «غم هجران» چه میکنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
-----------------------------------------------------------------
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که «مهدی» دین پناه رسید
ویرایش توسط گیسو کمند : سه شنبه 22 مهر 99 در ساعت 14:00
Eram (سه شنبه 22 مهر 99), paiize (سه شنبه 22 مهر 99), فرشته اردیبهشت (جمعه 09 آبان 99), میشل (چهارشنبه 23 مهر 99), wisdom (یکشنبه 27 مهر 99), الهه زیبایی ها (جمعه 25 مهر 99), سحر بهاری (یکشنبه 27 مهر 99)
تشکرشده 417 در 195 پست
پوه جان، خیلی اتفاقی پستت رو اینجا دیدم ...
راستش من هیچ دوره خودشناسی نگذروندم. یکی دو سالی میشد که صحبت های چند تا روان درمانگر رو تو اینترنت دنبال می کردم . قبل از اون با این مباحث کاملا بیگانه بودم ...
اما حدود یک سالی میشه که با یه روان درمانگر به طور مدام کار میکنم. چند سال پیش یه چند جلسه با یه روانکاو کار کردم که متاسفانه تجربه خوبی نبود. چون بیشتر دنبال راهنمایی دادن در مورد یه موضوع خاص بود و کلا نمیتونستم باهاشون ارتباط بگیرم و راحت صحبت کنم...
ولی یکم که با مباحث روانشناسی و خودشناسی بیشتر آشنا شدم، با یه مشاور خانم شروع به کار کردم . انقدر تو این یکسال زندگی، بالا و پایین داشتم که واقعا نیاز داشتم یه نفر قدم به قدم همراهم باشه و مسیر رو برام روشن تر کنه.
به هر حال روانشناسی یه علم هست و من عاشق اینم که یه سوال برام مطرح باشه و یه راهنمایی علمی بگیرم و برم به سمت حلش مساله. برای همین تو این مدت خودم هم مطالعه می کنم.
اما از همه چیز مهمتر، عملی کردن راه حل ها هست. خیلی سخته، ولی با تلاش و صبوری دارم پیش میرم.
Pooh (چهارشنبه 23 مهر 99), میشل (چهارشنبه 23 مهر 99), wisdom (یکشنبه 27 مهر 99), الهه زیبایی ها (جمعه 25 مهر 99)
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
سلام.
ممنونم از راهنماییتون خانم بهاره جون.
سرچ خاصی برای پیدا کردن رواندرمانی که بتونید باهاش ارتباط برقرار کنید کردید؟ یا برحسب اتفاق پیدا کردید؟
تشکرشده 417 در 195 پست
نه اتفاقی نبود. روش درمانی مشاورم فکر میکنم روش درمان وجودی هست. البته به همه توصیه اش نمیکنم. ولی با شناختی که از تو و رشته تحصیلیت دارم، مطمئنم برات موثره. البته نیاز به صبوری و عملی کردن راه حل ها داره...
در زمینه روان درمانی، چون تو یه مقطعی ممکنه احساس وابستگی به روانشناس ایجاد بشه، من ترجیح دادم با یه روانشناس خانم کار کنم. یه جورایی انگار با دوستم قرار دارم و از مشکلات درونیم براش میگم.
ولی با هرکس شروع کردی، اگه احساس خوبی بهش نداشتی، سریع روانشناست رو عوض کن.
در هر صورت برات آرزوی شادی و موفقیت می کنم.
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
خانم بهاره جان عزیز، خیلی خیلی ممنونم از راهنماییتون.
ممنونم. من هم برای شما آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت دارم بهاره عزیز.
wisdom (یکشنبه 27 مهر 99)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)