سلام به دوستای گلم
امیدوارم حال همتون خوب باشه.
بی نهایت عزیزم وقتی اسمت رو دیدم که پست فرستادی خیلی خوشحال شدم؛اخیرا کم کار شدی خانوم خانوما. حضور کمرنگت توی تالار کاملا حس میشه و خوندن پست های زیبات به من انرژی مثبت میده.
ممنون که به یاد ما هستی
حال من هم خوبه و انتظار من برای به آغوش کشیدن پسر نازم داره به سر می رسه. دیگه چیزی نمونده و من خیلی خوشحالم و خیلی منتظر؛ فکر میکنم لحظه ی تولد فرزندم باید لحظه ای ناب باشه ؛ منتظرم تا ببینم مادر شدن با حال و احوالم چه میکنه. این روزها حس و حال دیگه ای دارم. توی دوران بارداری لحظه های متفاوت و گاه سختی رو تجربه کردم اما یکی دو ماه میشه که اوضاع رو به راه شده ؛ حالم خوبه و جز انتظار برای دیدار روی ماه جگرگوشه ام دغدغه ای ندارم.
خداروشکر.
الان دارم این پست رو درحالی می نویسم که توی پارک بانوان نشستم و هوای خنک دم غروب صورتم رو نوازش میکنه.
امیدوارم حس و حال خوب توی زندگی همه ی شما جاری باشه![]()












دانشگاه ترم اول بود، هنوز با بچه ها زیاد آشنا نشده بودم. من تنهایی با ترم بالایی ها امتحان آواز داشتم. کلاس های ما انتهای راهرو سمت راست بود، یه در باز میکردی، باز یه راهرو بود و کلاس ها هشتی تو پشتی تا انتها . آخرین کلاس اتاق تمرین بود، البته بعد ها متوجه شدم اسمش اتاق بدنسازیه (آقایون میرفتن اونجا استعمال دخانیات
) ، به هر حال ترم بالایی ها کلاس داشتن و بعدش با هم امتحان داشتیم. اونها رفتن کلاس و من رفتم اتاق تمرین، به اعتماد اینکه فاصله زیاد و دیوارها قاعدتا فوم آکوستیک هست. شروع کردم کرال باخ، دبوسی، دوتا اپرا ، کم کم خسته ام شد دوتا آهنگ از خدا بیامرز، چند تا از شاه ماهی موسیقی ایران ، تنوع بیشتر خاله شادونه، اردک تک تک، تک تک اردک و دیگه ادامه نمیدم چه اداهایی که در نیاوردم...
راس ساعت 12 رفتم واسه امتحان، در رو باز کردم دیدم همه غش کردن از خنده.
من از اون بعد دیگه اون آدم سابق نشدم. تا یکی دو هفته با هرکی حرف میزدم نمی تونست تو چشام نگاه کنه و خنده اش رو کنترل کنه.




علاقه مندی ها (Bookmarks)