دوستی می گفت یه روز پسر بچه ای رو دیدم که توپ پلاستیکی اش افتاده بود توی جوی عریض و کم عمق خیابون و اون هم
به موازات حرکت توپ راه می رفت و با حسرت به توپ از دست رفته اش نگاه می کرد.
جلو رفتم و بهش گفتم نمی خوای واسه توپت یه فکری بکنی؟
با بغض جواب داد آخه نمی شه.
گفتم خوب نگاه کن ، اونجا یه چوب بلند هست ، توپت هم که بیشتر به سمت اونور جوبه ، اگه از پل رد بشی و بری اون طرف
می تونی توپ رو با چوب هدایت کنی یه کناری و بگیریش.
دیدم با تردید بهم نگاه می کنه.
پس آروم توی گوشش گفتم اگه اون برات مهم و با ارزشه ، اگه نشد با چوب کنترلش کنی ، بزن به آب و بگیرش.
برق شادی چشم هاش ، حالم رو دگرگون کرد.
و بی اینکه سراغ چوب بره ، پرید توی جوی تا توپش رو بگیره.
اونوقت بود که فکر کردم همه مون یه جورائی اسیر ترس و دلهره هامونیم ، هراس هائی که شهامت اقدام برای رسیدن به
خواسته های قشنگ و با ارزش مون رو از ما سلب می کنند.
و اگه تسلیم اونها بشیم ، نتیجه ای جز غصه و حسرت برامون ندارند.
اون پسر کوچولو شاید نگران این بود که لباس هاش خیس و کثیف و گل آلود بشن و دعواش کنند که واسه یه توپ فسقلی...؟!
ولی گاهی چیزهائی اونقدر برامون مهم هستند که ارزش داره بخاطرشون بزنیم به آب.
علاقه مندی ها (Bookmarks)