سلام عزیزم
شرایطت رو درک می کنم چون خودم خیییییلی کشیدم. میدونم چه زجری میکشی وقتی باید بری خونشون. تلفن میزنن. مراسمی میشه که باید باشی میخان بیان کلا هر گونه تماسی دائم
نگرانی الان دوباره حرف جدیدی نشنوی. الان دوباره بی احترامی نبینی. الان دوباره دخالت نبینی تو زندگیت.. کلا اسمشون میاد استرس میگیری... نمیدونم شاید حسهای خودم رو بشما نسبت دادم.
اوایل زندگی مشترک این مشکلات هست به مرور که رفتارای شما دست هم بیاد بهتر شاید بتونی کنار بیای. یا راه حلی متناسب با خودشون پیدا کنی.
اما مجموع همه این حسها باعث میشه که از زندگی لذت نبری. چون شما دائم داری کارایی که باهات کردن رو تو ذهنت مرور میکنی و وقتی که برمیگردی از خونشون استرس رفتن دفعه
بعدی رو داری.
اینها رو گفتم که بگم درکت می کنم.
اما در ارتباط با مادر همسرتون بر خلاف مادرشوهر من فک میکنم اونطوری که شما میگین اصلا ادم با سیاستی نیستند با تاکید میگم اصلا. کسی که حرف میزنه جلوی جمع به ادم . همه رو متوجه بدی خودش میکنه بطوری که حتی پسرش نمیتونه ازش دفاع کنه . بشما بدی میکنه اما خودش رو همزمان داره خراب میکنه و این تا حدی به نفع شماست.
خودم فک میکنم هر قدر رسمی تر باشی حتی زمانیکه مجبوری بری خونشون رسمی تر باشی و احترام بزاری جواب بگیری فعلا تا راه حل پیدا کنی براش.
الان هنوز دستت نیست چه مدلین. ایا حرفی که میزنه با منظوره بی منظوره مدلش اینطوریه نسبت به همه یا فقط شما .فعلا میخاد پسرشو برا خودش نگه داره نمیخاد از دستش بده و.... باید بتونی صبور باشی یا رفتار مناسب رو پیدا کنی. یک عمر این خانم مادر شوهر شماست نمیتونی یک عمر خودخوری کنی بجای تصورات و برداشتهای منفی فعلا صبر و تلاش برای شناخت فرهنگ خانوادگیشون..
موفق باشید عزیزم








علاقه مندی ها (Bookmarks)