کاش ادم ها یاد بگیرند هیچ کسی رو به خاطر موقعیت فعلیش تحقیر نکنند![]()
تشکرشده 27 در 16 پست
کاش ادم ها یاد بگیرند هیچ کسی رو به خاطر موقعیت فعلیش تحقیر نکنند![]()
khaleghezey (سه شنبه 16 آبان 96), mohamad.reza164 (پنجشنبه 11 آبان 96), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 10 آبان 96), میشل (چهارشنبه 10 آبان 96)
تشکرشده 290 در 93 پست
سلام سون عزیزم...اسم دوم اتم خیلی قشنگه
منم دقیقاا این روزها همین حال و روز تو رو دارم ...میفهمم چی میگی.... میدونی من یه مدت از همه ادم ها بیزار شدم..چون فکر میکنم اطرافیان کاملاا بی اعتنا هستن با اینکه میتونند کاری کنند و این بدتر حالم رو بد می کرد..میدونی این خیلی بدتره ها..من از ادم ها بیشتر ناراحت بودم و یادم میرفت که گره گشایی اصلی فقط خداست..من از ادم هایی که مثل خودم ناتوان بودن انتظار داشتم .... به نظرم دچار کفر شده بودم..با شروع سیمرغ امنین و شرکت کردنم که تو دختر گل داری هدایتش میکنی حال دلم بهتر شد چون حضور خدا رو بیشتر درک میکنم تو لحظاتم.. هر چند هنوز مشکلم پابرجاست..از خدا میخوام خودش رحمت و لطف و محبت اش رو شامل حال همه امون کنه و حاجت قلبی ما رو براورده به خیر کنه ...دوستت دارم..توکل به خدا..وقتی نوشته هات رو خوندم انگار از زبون خودم بود..توکل به عظمت خودش
![]()
miss seven (جمعه 12 آبان 96)
تشکرشده 2,952 در 957 پست
سلام المای عزیزم
تو خیلی مهربونی و نسبت به من خیلی لطف داری
حاجت من تنها به اراده خداوند بستگی داره و از دست هیچ بشری کاری برنمیاد ،،، توکل به قدرت لایتناهی خداوند متعال
یه ختم بزرگ به جا اوردم و متظر نتیجه هستم ،،، ان شاءالله خدا نظر لطف و رحمتی کنه و به خیر و خوبی حاجتروا بشیم
منم خیلی دوستت دارم عزیزم نوشته هات موجب دلگرمی ما در این تالاره و ارامش میگیریم
سلامت باشی دوست خوبم
در پناه حق
khaleghezey (سه شنبه 16 آبان 96), میشل (یکشنبه 14 آبان 96)

تشکرشده 2,882 در 761 پست
آقای خاله قزی سلام
دیدم که اسمتون اون پایین اومده
ولی پست هاتون رو فرصت نکردم بخونم ، در این تاپیک که خبری نبود از شما.
دوست دارم بیایید از مغازتون (یا رستورانتون یا شاید دیگه الان هتل شده باشه :) ) تعریف کنید.
آقای خاله قزی خیلی کم پیدا شدید معلومه سرتون شلوغه ، پس یعنی خداروشکر کارو کاسبیتون گرفته (خدا بده شانس :) مزاح نمودم وگرنه شما که زحمت کشیدید)
حدسم اینه چند سال دیگه شما و مهدیه سادات خانوم و همسرتون رو دعوت کنن برنامه "پایش""همون حکایت 10 تا بلال خریدم با پولاش رفتم یه گونی بلال خریدمو تعریف کنید )
شیدا جان حالت خوبه ؟نمیشه یه بارم شما افتخار بدید بیایید اینجا و از احوالاتتون هرچند مختصر و طبق عادتت بسیار زیرپوستی ، بنویسی
برای دل دوستان مجازی ات که کمرنگ شدن، نمیدونم چرا دلم برات تنگ شد :)
دوستای خوب همدردی خوبید ؟
انشاالله که هر جا که هستید کیفتون کوک باشه ، حتی اگه با خودتون خلوت کردید.
ای خواجه درد نیست... وگرنه طبیب هست
ای بی خبر.. از خورشیدِ پشتِ ابر !
khaleghezey (چهارشنبه 17 آبان 96), miss seven (چهارشنبه 17 آبان 96), mohamad.reza164 (چهارشنبه 17 آبان 96), فکور (پنجشنبه 18 آبان 96), میشل (پنجشنبه 18 آبان 96), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 17 آبان 96), باغبان (چهارشنبه 17 آبان 96), شیدا. (چهارشنبه 17 آبان 96), صبا_2009 (چهارشنبه 17 آبان 96)
تشکرشده 11,395 در 3,444 پست
درود بر دوستان گل و فرهیخته همدری
چقدر خوبهدآشناهای قدیم رو دوباره ببینی. با گوشی ام وگرنه خیلی بیشترمیام.
مغازه رو که جمع کردم جگری مشتری های خاص داشت پولش بدرد ما نمیخورد ضرر کردم ولی بهتر از این بود که پول مشکلدار ببرم برای خانومم و دخترم.
الان کاشی سرامیک دارم کلا خوبه ولی فعلا محرمی نه واقعا خرابه مخصوصا برای قشری که کارشون آزاده و فصلی.ولی درکل خداروشکر راضی ام خانومم درآمدش بهتر شد ایشالله فکر کنم برای دفعه دوم نه ماه دیگه دوباره بابا میشم خخخخخخخخ
ولی انصافا واقعا اوضاع سختیه چهار سال قبل یک میلیون و دویست شد الان خرجش نزدیک چهارونیم میلیون!!! ولی باز خوبه یارانه بهش تعلق میگیره اگه تا اون موقع قعطش نکنن
پ.ن: قبلا گفتم بازم میگم قبلا استاد پژوهشگر بود یه روحانی توی قم عالی بود هم معلوماتش خیلی خوب بود هم باشخصیت.خنده رو و واقعا بسیار صبور.بعدشم همدردی شما دوستان فرشته مهربان بالهای صداقت استادsci توی زندگیم تاثیر فوق العاده گذاشتن.هرکسی مثل من خوش شانس نیست.زندگی متاهلی الان واقعا سخته مالی مشکلات خودشو داره روزمرگی های خاص خودش.بقول ایتالیایی ها،عشق ترس از دست دادنه. خوشم میاد واقعا هم همینطوریه همیشه تفاوت دلخوری ناراحتی گذشته ای که اذیتت کنه و...... هست ولی بودن کنارش دلنشینتره حس بهتری داره مدیون همدردی و استاداش هست درست زندگی کردن رو یادم دادن خیلی خوبین خدایی
پ.ن:دوست دارم از نظر مالی قویتر بشم علاوهذبر خودم از کسایی که دوسشون دارم و برام مهم هستند حمایت کنم حس خوبیه.
اربعین یادتون نره ماروهم دعا کنیم دوستان.
بانو گیسو کمند تقصیر شما بود مجبورم کردید بنویسم
دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !
Aram_577 (سه شنبه 23 آبان 96), Erica (پنجشنبه 18 آبان 96), miss seven (چهارشنبه 17 آبان 96), mohamad.reza164 (چهارشنبه 17 آبان 96), tavalode arezoo (جمعه 19 آبان 96), فکور (پنجشنبه 18 آبان 96), گیسو کمند (یکشنبه 12 آذر 96), میشل (پنجشنبه 18 آبان 96), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 17 آبان 96), باغبان (چهارشنبه 17 آبان 96), صبا_2009 (پنجشنبه 18 آبان 96)

تشکرشده 2,882 در 761 پست
سلام
من چند صفحه قبل احوالپرسی کردم ولی بعدش نتونستم بیام پاسخ پستهای شمارو بنویسم ، ببخشید واقعا
روی حساب بی ادبی نذارید عذرم موجه بود ولی نمینویسم که تالار ازین غمگین تر نشه ، چقد دلگیر شده تالار ، واقعا ما انسانها چقدر احساساتی هستیم
نه توانایی دیدن درد کسی رو داریم و نه گاهی توان فراموشی اشتباه کسی !
آقای خاله قزی پس من مجبورتون کردم بنویسید ! چه خوب که مجبور کردم .
بیشتر ازینکه از ضرری که دادید ناراحت شم خیلی خوشحال شدم برای اینکه شما اینقدر حواستون به پولی که درمیارید هست ، خدا حفظتون کنه ، داماد کاکول زریه این چنینی هم نسیبتون بشهولی واقعا خوشحال شدم هنوز مثل شما هستن ، این تصمیمات در شخصیت و آینده مهدیه سادات و فرشته کوچولویی که توی راه دارید تاثیر مستقیم داره .
(10روز پیش توی ماشینم نیمه هوشیار شدم و ظاهرا چند نفر اومدن کمکم تا اورژانس برسه ، ولی اون وسط یه بیشعوری پول درشتی رو از کیفم زد، با اون پول میتونستم خیلی کارا کنم ، میتونستم تا ماهها هر روز پیتزا سزار بخورم یا سالاد فتوش
هر وقت یاد اون پول میوافتم گرسنم میشه ،دیگه خودتون بهتر میدونید چه کارهای بهتر و بزرگی میشه با پول انجام داد (واجبات)
شیدا ، بابا !
دخترم الان لایک یعنی چی ؟ یعنی خوبم ممنون !
یعنی بهتر ازین نمیشم اتفاقا منم به یادت بودم همین الان ذکر و خیرت بود ؟
یعنی یه دقه اومدیم خودتو ببینیم بفرمایید اینم لایک ؟
مگه شما و بعضیا گروهک تروریستی هستید اینقد نامحسوسید !
فرزندم ، من اصل حالتو پرسیدم... درسته من کمرنگم ولی شما که پر رنگید چرا نمینویسید!! ( درسته خونه ما تلفن نداره ولی خونه شما که تلفن داره چرا زنگ نمیزنید :))
فکور جان در مورد اون تاپیک و سوالتون ، منو ببخشید که اینقد دیر جواب میدم، خدا قسمت کنه همین روزا پر رنگ میشم و از چیزایی که یاد گرفتم در خصوصیتون مینویسم
هرچند که من هرچی با تلاش یاد گرفتم شما خودتون بلدید نمیدونم چقد بتونم کمکتون کنم . فقط اینکه تلاشم برای اون موضوع تا حدودی نتیجه داد خداروشکر.
میشل عزیزم دیدی برات دعا کردم سریعا اقام شدیعنی شما سرعت استجابت دعارو ملاحظه نمودید ؟ :) مبارک باشه چقد خوشحال شدم .
خدا قسمت کنه انشالله واسه بقیه همون گروه :/
دیشب اومدم همدردی هم خوشحال شدم هم ناراحت
عجب بالا و پایین داره دنیا..
ای خواجه درد نیست... وگرنه طبیب هست
ای بی خبر.. از خورشیدِ پشتِ ابر !
Eram (یکشنبه 12 آذر 96), Erica (یکشنبه 12 آذر 96), Glut.tiny (یکشنبه 12 آذر 96), maryam123 (یکشنبه 12 آذر 96), mohamad.reza164 (سه شنبه 14 آذر 96), paiize (یکشنبه 12 آذر 96), فکور (یکشنبه 12 آذر 96), فرشته اردیبهشت (یکشنبه 12 آذر 96), میشل (یکشنبه 12 آذر 96), جوادیان (یکشنبه 12 آذر 96), شیدا. (چهارشنبه 29 آذر 96), صبا_2009 (یکشنبه 12 آذر 96)
تشکرشده 8,211 در 1,575 پست
جا ماندگان سفر عشق سلام
خوشا به حال آنان که الان گرد و غبار کوی آقا و سرورمون حسین(ع) بر لباس هایشان چون در می درخشد.
خیلی دلم گرفته.
حالم خوب نیست.
جاماندن از پیاده روی اربعین ، یک بدبیاری مالی دیگه تو زندگی مون .
بیماری سخت پدرم . نفهمیدم چطور ساکم رو بستم و راهی سفری شدم که حتی هزینه تهیه بلیط برگشت را نداشتم و نمی دونستم چطور باید بر گردم. خودم رو برای هر اتفاقی آماده کرده بودم.
قبلش هم که توی تالار کمی دلگیر شده بودم .
وقتی رسیدم و مادرم رو دیدم هیچ کلمه ای گویای خستگی و شکنندگی ام نبود جز اینکه بلند بلند فقط در آغوشش گریه کردم.
آغوشش آرامش عجیبی داشت انگار بوی بهشت می داد.
پدرم بعد از 5 روز هوشیاری اش رو به دست آورد و من رو شناخت. زمانی که گفت "بی نهایت بابا عزیزم " بهترین آوای زندگی بود که تا حالا شنیده بودم.
خدا به همه پدر مادر ها عمر با عزت و طولانی بده.نعمت های تکرار ناشدنی.
روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم اما دردش به تک تک سلول هام باقی مونده.
التماس دعا .
ویرایش توسط بی نهایت : چهارشنبه 17 آبان 96 در ساعت 19:53
Aram_577 (سه شنبه 23 آبان 96), khaleghezey (چهارشنبه 17 آبان 96), miss seven (چهارشنبه 17 آبان 96), mohamad.reza164 (چهارشنبه 17 آبان 96), فکور (پنجشنبه 18 آبان 96), گیسو کمند (یکشنبه 12 آذر 96), نیلوفر:-) (چهارشنبه 17 آبان 96), میشل (پنجشنبه 18 آبان 96), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 17 آبان 96), باغبان (پنجشنبه 18 آبان 96), صبا_2009 (چهارشنبه 17 آبان 96)
تشکرشده 36 در 14 پست
دلم بدجوری گرفته چشم هام خیسه
از مجازی و واقعی همه بهم بی احترامی میکنند...
miss seven (شنبه 20 آبان 96), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 17 آبان 96)
تشکرشده 4,954 در 1,249 پست
سلام بر همه اعضا
بی نهایت عزیز خدا رو شکر که پدر شما سلامتیشون رو به دست آوردن. شما هم کمی زمان بگذره به حال عادی برمیگردی. گذشت زمان معجزه می کنه
خاله قزی محترم حق با شماست ضرر کردن بهتر از پول مشکل دار بردن سر سفره هست آفرین بر شما
گیسو کمند عزیز ان شا الله شما هم روزهای خوبی رو پیش رو داشته باشی
راستی گیسو کمند یک سوال از شما دارم در رابطه با خواهر زادت که یه بار تاپیک زده بودی ظاهرا تاپیک بسته شده
تغییری در ایشون به وجود آمد؟ من هم یه خواهرزاده با همون خصوصیات دارم البته مال ما از بچگی خیلی آروم و درونگرا بودخیلی باهوشه یه مدت مدرسه تیزهوشان درس میخوند. ولی الان هم گستاخ و به شدت لجباز شده و هم حرف هیچ کس رو گوش نمیده مثلا الان دو هفته است مدرسه نمیره همش میخوابه. البته یک سری اشکالات توی تربیتش هست اینکه همیشه خیلی خیلی امکانات در اختیارش میذاشتن زیادی ازش تعریف میکردن لوس و پر توقع و خود بزرگ بین شده جوری شده کلا خدا رو هم بنده نیست. دو بار توی دو روز گذشته باهاش تلفنی حرف زدم همش میگه من فقط از چند نفر توی کلاسم بدم میاد برای همین نمیرم و حالا که معاون قول داده کلاسمو عوض کنه میرم بعدا صبح که میشه میگیره می خوابه و نمیره
حالا دیگه من براش خیلی عزیزم که جواب تلفن و پیامکم رو میده با بقیه که حتی یک کلمه حرف نمیزنه ولی من رو هم یه جورایی دست به سر می کنه
شما به راه حلی رسیدید ؟
مهربانی که ظاهرا جوابگو نیست خشونت هم احتمالا لجبازی رو بیشتر کنه
خدا همه این بچه ها رو به راه راست هدایت کنه
پرواز کن آنگونه که می خواهی
وگرنه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند
ویرایش توسط فکور : پنجشنبه 18 آبان 96 در ساعت 12:03
ammin (چهارشنبه 24 آبان 96), Aram_577 (سه شنبه 23 آبان 96), khaleghezey (شنبه 20 آبان 96), miss seven (شنبه 20 آبان 96), گیسو کمند (یکشنبه 12 آذر 96), بی نهایت (پنجشنبه 18 آبان 96)
تشکرشده 1,168 در 528 پست
با سلام
حال مادرم چن روزی بود که خوب شده بود و ما امیدوار بودیم با رو پا شدنش دوباره ببریمش شهرستان برای عمل پیوند..
به ناگاه چن شب پیش حالش دگرگون شد و بعد از سه روز بستری در آی سی یو متاسفانه صبح خبر فوتشو بهم دادن و من سراسیمه سمت بیمارستان رفتم..
کار از کار گذشته بود و من الان که پنج روز از حادثه میگذره هنوز باور نکردم که مادرم به این راحتی مرا ترک کرده..
من بیش از پیش تنها تر شدم .. من نمیخوام باور کنم او رفته.. هنگام دفن مادرم به شدت میگریستم اما احساس میکردم یکی از نزدیکانم را در قبر میگذارن..
وقتی میخواهم با واقعیت روبرو بشم اضطراب و بی قراری عجیبی سراغم می آید.. اصلا مگر میشود او رفته باشد.. من امیدوار به درمانش بودم.. من برنامه ریزی کرده بودم ..من با خانمم سر دوباره به شهرستان رفتن کلی دعوا کرده بودم..
هنوزم فکر میکنم تو اتاقش رو تخت دراز کشیده و با دیدنه من لبخند نحیفی خواهد زد و دست بی جانش را برای گرفتن دست من دراز خواهد کرد..
تنها که میشم همه کارهای این مدت کابوس وار از ذهنم رد میشن و من به کم کاری های خودم بیشتر حسرت میخورم.. الان آرزو دارم یکبار دیگر کنار مادرم تا صبح سر بالینش بخوابم
اما اون روزها سر اینکه چرا من باید تو نوبت برادر دیگرم کنار مادرم بخوابم درگیری داشتم ..
همه میگن تو از همه برای مادر بیشتر زحمت کشیدی ولی من از خودم راضی نیستم.. من خودم و مقصر میدونم ..
افسوس و هزازان افسوس مادرم رفت و من تازه معنیه عشقو فهمیدم..![]()
ammin (چهارشنبه 24 آبان 96), Aram_577 (سه شنبه 23 آبان 96), Erica (شنبه 20 آبان 96), khaleghezey (شنبه 20 آبان 96), maryam123 (شنبه 20 آبان 96), miss seven (شنبه 20 آبان 96), mohamad.reza164 (شنبه 20 آبان 96), فکور (شنبه 20 آبان 96), گیسو کمند (یکشنبه 12 آذر 96), آنیتا123 (شنبه 20 آبان 96), باغبان (شنبه 20 آبان 96), شیدا. (یکشنبه 21 آبان 96), عشق آفرین (دوشنبه 22 آبان 96), صبا_2009 (شنبه 20 آبان 96)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)