نمیدونم چطوری حرفامو به خانواده م بفهمونم ! فقط میگن اونا به ما نمیخورن در شأن ما نیستن و ...
مگه ما خودمون کی هستیم؟ هممون آدمیم ! یکی اخلاقش تنده یکی آرومه ! اینا بهانه نمیشه به نظر خودم !
میخوام با کسی زندگی کنم که دوسش دارم نه با کسی که بهم تحمیل کنن ! رک و راست بهم گفتن تو صبر کن یکی بهتر برات سراغ داریم !!!!!!!!!!!!!!!!
اما من تو عشقم ثابتقدمم و هرگز از خاسته م پا پس نمی کشم !!!
چند بارم بهشون گفتم نگران هیچی نباشن چون من فکر همه جاشو کردم و میتونم از عهدش بربیام
اما کو گوش شنوا .....
اینروزا خیلی دلم میخواست لا اقل یه خواهر داشتم که راحت تر میتونست حرفامو به مادرم منتقل کنه !
به این ماه مبارک دارم شدیدا زجر می کشم با این حرفا و بهانه های واهی خانواده م ......
به نظر شما راه حلی هست ؟
خیلی میخوام از این آشفتگی خلاص بشم و به هدفم برسم اما نمیذارن !!!!! 
سلام.
به نظر من شما پيش مادرتون موضع گرفتين وايشون فكر ميكنن دارن شما رو از دست ميدن.درسته هر كس يك اخلاقي داره اما اينم بدونيد رفتار پدر ايشون چه درست وچه اشتباه تو ذهن مادرتون اثر بدي گذاشته.فكر كنم مادرتون به شما وابسته تره نسبت به بقيه. دوست داره شما همسر خوبي انتخاب كنيد.از نظر ايشون اين خانواده خوب نيستن.اما از نظر شما دختر خانم خوبن.نميگم حق باكيه چون در جايگاهش نيستم.اما به عنوان يك خواهر بايد بگم مادرتون احساس خطر كردن وقصدشون فقط خوشبختي شماست.
اينم توپرانتز ميگم(تا اينجا كه من تجربشو دارم مادرا وقتي ميرن خواستگاري پسراشونو خيلي بهتر از اوني كه هستن تصور ميكنن)
- - - Updated - - -
آسمان روشن ؟ میشه بگید برادرتون چیکار کردن چی گفتن به باباتون؟
بابام اون موقع به خاطر ازدواج مجددش با هيچكدوممون رابطه خوبي نداشت وبرادرم شرايط سختتر از مارو داشت چون چند ماه قبلش به خاطر پسر اون زن برادرمو از مغازه بيرون كرده بود اما برادرم تصميمشو گرفت وبا يكي شريك شد وهمون اوايل تاسيس شركت خانومشو انتخاب كرد.اون از هفت خوان رستم ردشد تابه همسرش رسيد.همه مشكلاتو تنها به دوش كشيد.بعدها ازشون شنيدم كه به دلايلي از ازدواج منصرف شده بودن.اما نگفتن چي.(برادرم از نوجووني يك عشق بچگونه داشت واونم يكي از اقوام بود اما وقتي با پدرم به طور غير رسمي رفت خواستگاري (چون برادرم پيش بابام كار ميكرد واموالي نداشت)اون بهش گفته بود با تو نامزد ميكنم تا وضعت خوب بشه اما اگر تا اون زمان شخص پولداري اومد خواستگاريم نامزديمو به هم ميزنم...برادرم چند وقت افسردگي گرفته بود اما ميگفت بهش ثابت ميكنم كه منو از دست داده.اون به جاي انتقامو كاراي بچگونه تلاششو زياد كرد.الان اون دختر هنوز مجرده.
منکه بابا ندارم و خدا الان 2 ساله ازم گرفته !
متاسفم.خدابيامرزدشون.
من چیکار کنم؟ چی بگم؟ حرف دلمو هیچکسی نمیشنوه !!!!!

به نظر من فقط وفقط سعي كنيد با مهربوني مادرتونو راضي كنيد.
اينو به عنوان كسي كه بيرون گود نشسته ميگم اما اينو بدونيد عشق خوبه اما نه به هر قيمت.
- - - Updated - - -
و اینکه الان زندگیشون چطوره ؟
از نظر خودشون عاليه.برادر من دستو دل بازو مهربونه وهمه اينو درموردش ميگن.هميشه براي خانومش بهترين امكاناتو فراهم ميكنه.خب انصافا همسرش هم خيلي خانه دارو خوبه.وبه خواسته هاي برادرم توجه ميكنه.هميشه با لفظ عزيزم باخانومش صحبت ميكنه.اگر مشكلي هم داشته باشن نميزارن كسي متوجه بشه.خانومش از نظر ما اشكالاتي داره اما گل بي عيب خداست وهمين اندازه كه برادرم هميشه به فكر ماست وخودش خوشبخته راضي هستيم.
البته میدونم هه مشکلات دارن اما میخوام بدونم با اون سختی که به هم رسیدن الان زندگیشون چه وضعیتی داره ؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)