به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 93
  1. #31
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    دیروز [ 15:12]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,628
    امتیاز
    327,112
    سطح
    100
    Points: 327,112, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,886

    تشکرشده 37,361 در 7,159 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط مینای سخن گو نمایش پست ها
    من قبلا هم شارژ گرفتم ولی نتونستم استفاده کنم
    با سلام و احترام
    وقتی طبق قوانین می گوییم نباید افراد دو نام کاربری داشته باشد، دلایل مختلفی دارد. یکیش هم همین که هنگام شارژ شما نمی دانید کدام نام کاربری شما شارژ شده است.
    لطفا از طریق تماس با ما جهت حذف یکی از نامهای کاربری اطلاع دهید
    با تشکر

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com
    دسترسی سریع به همدردی و مدیر همدردی با عضویت در کانال همدردی در ایتا

  2. 4 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    khaleghezey (شنبه 22 فروردین 94), sasha (دوشنبه 17 فروردین 94), سوده 82 (سه شنبه 18 فروردین 94), شیدا. (سه شنبه 18 فروردین 94)

  3. #32
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 28 خرداد 94 [ 15:56]
    تاریخ عضویت
    1393-12-18
    نوشته ها
    110
    امتیاز
    1,952
    سطح
    26
    Points: 1,952, Level: 26
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 43.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second Class3 months registered
    تشکرها
    235

    تشکرشده 155 در 73 پست

    Rep Power
    30
    Array
    سلام عزیزم خیلی خوشحالم که آرومتر شدی ببخش اگه راجع بهت قضاوت اشتباه کردم درحقیقت از توانایی حرف زدن منظورم انتقاد کردن ازهمسرت بوده نه چیز دیگه ببخش اگه منظورمو بدگفتم

    عزیزم شوهرت داره داد میزنه که یه کم بهم توجه کن بهم برس
    درمورد سیاست‌های زنونه اینکه نظرتونو ميپرسه این خیلی عالیه چون میخواد خودشو به شما نشون بده شما هم باید خیلی عالی ازش استقبال کنين ((مثلا میگه چی بپوشم اون لباسی رو که میدونی خودش دوست داره و بهشم میاد اونا رو براش بیار و بگو:ووووووووواي عشقم نمیدونی وقتی این کت وشلوار مشکیه با اون پیراهن کرم رو ميپوشي چقدر جذاب میشی وقتی اینارو ميپوشي نمیتونم حتی یه لحظه ازت چشم بردارم))یا
    بعضی مواقع پیش میاد شمارو ميرسونه محل کارت یا هرجای دیگه اون کارشو خیلی عالی و بزرگ جلوه بدی ((خداروشکر که تورودارم تواين جور شرایط منو برسونه وای عزیزم اگه تو نبودی من چکار میکردم امروز اصلن حوصله بیرون رفتن و تاکسی گرفتن و ...توبااين کارت بهم انگیزه دادی روزم خيييييييلي عالی شروع کنم ازت ممنونم))يادرمورد قضیه خاستگارت هرچند اشتباه کردی که اونوگفتي ولی هروقت بحثش پیش اومد توهم سریع حرفشو تأیید کن و بگو که مديونشي بگو که اگه تو نبودی من الان تک و تنها چکار میکردم بگو بابت این ازت مچکرم ومديونتم که منو زیر سایه و حمایت خودت قراردادی
    عزیزم همسر تو بزرگ جلوه بده حتی اگه کار اشتباهي میکنه تو اونو تأییدش کن و هیچوقت نگو اشتباه میکنی هیچ وقت هبچووووووووووووقت باکسي حتی برادر خودش مقایسه ش نکن مگه اینکه همسر تو بهتر نشون بدی
    در جواب اینکه به خانواده ت توهین میکنه و حرف میزنه بازم خودت باعث شدی ولی اگه بازم پیش اومد سریع گارد نگيرو جوابشو نده تو عکسشو بگو مثلا اگه به بابات توهین کرد وخواست اعتيادشو بهت یاد آوری کنه بگو تو درست میگی درسته من بابام این مشکلو داره درعوضش خدا تو رو بهم داده ویه بابایی (پدرشوهر)که سالمه و میتونم بهش افتخار کنم واونو به جای بابای خودم جا بدم اینجوری هم جایگاه شوهرتو بالا بردی هم غیرمستقیم بهش گفتی که به خانواده ت توهین نکنه

    حتی وقتی به خودتم توهین میکنه یا حرف زشتی بهت میزنه اون حرفایی و که توپستاى قبليت نوشتی در جوابش بگو توراست میگی و منم حالا ازت میخوام کمکم کنی که اینجوری نباشم و خودمو درست کنم ویا هزار مورد دیگه که در ظاهر خیلی مسخره وبی اهميتن ولی درحقیقت خيلللللللللللي تأثیرگذارن

    بعضی وقتام ازطرف مامان وبابات باهاش حرف بزن بگو که همیشه مامانم میگه که (درمورد مینا خیالم راحته خدا رو شکر شوهرش دوسش داره همه جوره حمایتش میکنه و بعدشم ازخانواده پدرشوهرتم تعریف کن و بگو که همیشه مامان و بابام بهم یادآوری میکنن که به پدر و مادر همسرت احترام بزار مثله بابا مامان خودت باهاشون رفتار کن. عزیزم اگه این کارو حتی از رو سیاستم انجام بدی مطمئنم که اوضاع زندگيتون عالی میشه
    فکر کن یه مدت مجبوری این کارا رو علی رغم میل باطنيت انجام بدی خودتو محکوم به انجامشون کن وهم چنین تا اونجایی که راه داره به خواست همسرت رفتار کن بعدش ببین که شوهرت چقدر تغییر میکنه

    درمورد اینم بگم تا یادم نرفته که میگی ازبرخورداي شوهرت دیگه خجالت میکشی باخانواده پدرشوهرت وجاریتو بقیه رفت وآمد داشته باشی عزیزم این چه حرفیه بچه گانه فکر نکن مگه توبرا اونا زندگی میکنی که ازشون خجالت بکشی روبالابردن عزت نفست کارکن وبه چیزای بی اهمیت که هیچ سودی برات نداره فکر نکن میدونی میخوام یه چیز و بهت بگم من و همسرم که یه مدت باهم شدیدا مشکل داشتیم آخه ماهم طبقه دوم با خانواده شوهرم زندگی میکنیمتازه برادرشوهرم بازن و بچه ش و خونه پدرشوهرمم پایین تویه خونه باهم زندگی ميکنن ،دعوامون تو تعطیلات عید بود که شوهرم دیگه خونه نميومد همش با خانوادش بود نمیدونی وقتی باهم بحثمون شد وقتی رفت طبقه پایین بادادوقال چه حرفایی درمورد من میزد باصدای بلند که منم بشنوم خلاصه خیلی ادامه داشت یادمه یه روز چون تو خونه پیشه ما غذا نمی خورد اومدم غذا واسه هممون درست کردم همه خانوادشو دعوت کردم ولی شوهرم نزاشت هیچکدومشون بالا بیان وازغذاي من بخورن چون او نام غذا درست نکرده بودن منم اومدم غذاهاروبردم طبقه پایین که بقیه غذاشونوبخورن خلاصه همه شروع کردن به خوردن ولی شوهرم به خواهرش گفت تاواسش نیمرو درست کنه تو اون همه جمعیت من خورد شدم ولی به روی خودم نیاوردم الانم یکسالی ازاون وقتا ميگذره ومن از وقتی رفتارامو درست کردم زندگیمون خداروشکرخيلي بهتر شده اصلنم به روی خودم نیاوردم و نميارم که شوهرم چه رفتارايي تو گذشته باهم داشته اینارو واسه این میگم که اصلن خجالت نداره وبه هیچ وجه هم به روی خودت نیار چون اصلن مهم نیست چیزی که مهمه خوشبختيه خودته عزیزم
    پس تا اونجایی که میتونی تلاااااااااااااش کن

    به خدا ميسپارمت خواهر گلم

  4. #33
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 خرداد 95 [ 10:16]
    تاریخ عضویت
    1393-11-25
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    2,721
    سطح
    31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 67 در 45 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام به آبی آسمان عزیزم ممنونم که با من همراهی میکنی
    بله قبول دارم که نیاز به تایید داره سعی میکنم از این به بعد همینطور باشم .مرسی که برام واضح توضیح دادین

    در مورد اینکه به روی خودم نیارم باور کنید خیلی وقتا به روی خود نیاوردم یکبار پیش پدرش و برادرش یک حرف رکیکی بهم زد که بعد چند وقت بخشیدمش و به روی خودم نیاوردم

    نمیخوام عادت کنه که بعد چند روز یادم میره و ذوباره تکرار کنه میخوام جلوی این کارش بگیرم و بدونه که این رفتارش گرون تموم میشه .

    همیشه وقتی خوب بودیم بهش گفتم تو تنها کسی که منو حمایت میکنی و به دلیل شرایطم عقب نکشیدی و موندی

    اما یادش میره

    دیروز عصر زنگ زد بهم که بریم خونه مادرت تو برو منم میام من رفتم اونم بعد نیم ساعت اومد و گفت که شام بمونیم خونه مادرت تا دور هم شام بخوریم
    منم قبول کردم زیاد حرف نزدیم ... ولی بعد که اومدیم خونه گفتم برای رفتن به روانشناس اقدام کنم همراهیم میکنی با هم بریم
    گفت باشه وقت بگیرم با هم بریم به شرطی که تو هم اصلاح بشی و بیای گفتم باشه منم میام .

    حالا قراره برم وقت بگیرم فعلن توی شهر کوچیک خودمون یک مرکز مشاوره کوچیک هست اقدام کنیم تا ببینیم چه اتفاقی میافته
    بازم ممنوم که راهنماییم کردین ..
    اما هیچ وقت منو تنها نذاریم من هر روز به اینجا سرم میزنم .

  5. 5 کاربر از پست مفید مینای سخن گو تشکرکرده اند .

    sasha (چهارشنبه 19 فروردین 94), آبی آسمان (سه شنبه 18 فروردین 94), بارن (سه شنبه 18 فروردین 94), سوده 82 (چهارشنبه 19 فروردین 94), شیدا. (سه شنبه 18 فروردین 94)

  6. #34
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 خرداد 95 [ 10:16]
    تاریخ عضویت
    1393-11-25
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    2,721
    سطح
    31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 67 در 45 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام حالم این چند روز خوبه ... اما بعضی مواقع حالم بد میشه . دیشب مهمون داشتم جاریم با شوهر ش اومدن به ما سر بزن خیلی خوشحال شدم از دیدنشون اما یک سری چیزها اذیتم کرد یکی اینکه تا شوهرم بیاد سر سفره دو سه بار صداش کردم ولی با گوشی ور میرفت ولی بعدش زود لباس عوض کرد اومد

    امروز هم نوبت دکتر پدرم قرار من ببرم شوهرم گفت منم میام ساعت 13.30 قرار بود بیاد دنبالم ساعت 14 شده زنگ زدم میگه دارم صورت میزنم زود میام ... عصبی شدم ولی خودم کنترل کردم گفتم باشه مواظب خودت باش خداحافظ
    واقعن نمیدون چه برخوردی کنم الان

    نمیدونم چطور حالیش کنم وقتی جایی قرار داریم باید سر وقت بریم .اما نمیخوام واکنش نشون بدم چطور بگم چه برخوردی کنم

  7. 3 کاربر از پست مفید مینای سخن گو تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 20 فروردین 94), سوده 82 (جمعه 21 فروردین 94), شیدا. (چهارشنبه 19 فروردین 94)

  8. #35
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 دی 94 [ 18:30]
    تاریخ عضویت
    1392-7-22
    نوشته ها
    178
    امتیاز
    3,383
    سطح
    36
    Points: 3,383, Level: 36
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    172

    تشکرشده 443 در 158 پست

    Rep Power
    39
    Array
    سلام
    سعی کنید مشکلاتتان را دسته بندی کنید و برای رفع آنها اولویت بندی کنید
    روی آنهایی که مهمتر است برای پیدا کردن راه حل و اجرای آن تمرکز کنید
    بقیه را هم فعلا کامل ندید بگیرید
    انرژی خود را برای حل مشکلات اساسی نگه دارید
    یه بنده خدایی از اقوام مثال جالبی داشت می گفت :
    بعضی وقتها تو زندگی لازمه آدم سیب زمینی باشه

    و مهمترین توصیه در حل مشکلات به کاربران سایت که به شما هم می گوییم : هیچ انتظاری از طرف مقابل نداشته باشید
    موفق باشید

  9. 4 کاربر از پست مفید آونگ تشکرکرده اند .

    sasha (چهارشنبه 19 فروردین 94), هم آوا (پنجشنبه 20 فروردین 94), آبی آسمان (چهارشنبه 19 فروردین 94), شیدا. (چهارشنبه 19 فروردین 94)

  10. #36
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 خرداد 95 [ 10:16]
    تاریخ عضویت
    1393-11-25
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    2,721
    سطح
    31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 67 در 45 پست

    Rep Power
    31
    Array
    آونگ جان من مشکل فس فس وسواس همسرم که منجر به بحث میشه و فحاشی و تحقیر میکنه

    دیروز ساعت 15.30 نوبت دکتر پدرم بود ساعت 14 بهش زنگ زدم گفتم باید 1.30 راه بریم چرا نیمیای دنبالم بریم

    گفت دارم اصلاح میکنم زود میام ساعت 15.30 رفته خونه پدرم که مدارک پزشکی شو بگیره خانواده ام هم ناراحت شدن و گفتن که مرسی دیگه دیر شده الان به دکتر که نمیرسید هیچ برای تاییده پزشکی که بعد از ویزیت باید میرفتیم و ساعت18 اتمام ساعت کاریشون بود هم نمیرسیدیم مدارک ندادن با اصرار مدارک گرفته ولی چه فایده داشت نه بنزین زده بود زنگ زد کجایی گفتم از سرکار دیگه اومدم خونه ول کن نمی خواد بریم . برگشته میگه میخواستی زود بیای بریم .گفتم من هشت تومن پول آژانس بدم بیام بعد شما توی خونه باشی نتونی بیای دنبالم تو من همسرت هستم تو نیای دنبال من پس کی بیاد ماشین جلوی در توی تعطیلاتم که به سر میبری این انصافه برگشته میگه من وظیفه ای ندارم پدرت ببرم دکتر خواهرات تن لشو بردارن برن .. گفتم مگه قرار نبود خودتم ویزیت بشی الان پدر من 2 سال میره دکتر یکبار به تو نگفتیم بیا ماشین داری ببر خودشون آژانس گرفتن بردن چون تو هم میخواستی ویزیت بشی گفتیم باهم بریم ووووو خلاصه این زندگی من بود مادرم هم کلی گریه کرد و ناراحت شد .... خیلی دلم به درد اومد ..... همسرم به کل از چشم خانواده ام افتاد پدرم هم کلی ناراحت شد به من گفت همسر تو وظیفه ایی نداره اگرم انجام میداد لطف کرده حالا دلش نمیخواد چرا بهش گفتی وقتی اخلاقشو میدونی گفتم من چون میخواستم اونم بره دکترو ویزیت بشه گفتم باهم بریم...
    من شب خونه پدرم خوابیدم خونه نرفتم نمیدونم چه کار کنم وووووووو خدایا چرا اخه .....

    - - - Updated - - -

    آونگ جان من مشکل فس فس وسواس همسرم که منجر به بحث میشه و فحاشی و تحقیر میکنه

    دیروز ساعت 15.30 نوبت دکتر پدرم بود ساعت 14 بهش زنگ زدم گفتم باید 1.30 راه بریم چرا نیمیای دنبالم بریم

    گفت دارم اصلاح میکنم زود میام ساعت 15.30 رفته خونه پدرم که مدارک پزشکی شو بگیره خانواده ام هم ناراحت شدن و گفتن که مرسی دیگه دیر شده الان به دکتر که نمیرسید هیچ برای تاییده پزشکی که بعد از ویزیت باید میرفتیم و ساعت18 اتمام ساعت کاریشون بود هم نمیرسیدیم مدارک ندادن با اصرار مدارک گرفته ولی چه فایده داشت نه بنزین زده بود زنگ زد کجایی گفتم از سرکار دیگه اومدم خونه ول کن نمی خواد بریم . برگشته میگه میخواستی زود بیای بریم .گفتم من هشت تومن پول آژانس بدم بیام بعد شما توی خونه باشی نتونی بیای دنبالم تو من همسرت هستم تو نیای دنبال من پس کی بیاد ماشین جلوی در توی تعطیلاتم که به سر میبری این انصافه برگشته میگه من وظیفه ای ندارم پدرت ببرم دکتر خواهرات تن لشو بردارن برن .. گفتم مگه قرار نبود خودتم ویزیت بشی الان پدر من 2 سال میره دکتر یکبار به تو نگفتیم بیا ماشین داری ببر خودشون آژانس گرفتن بردن چون تو هم میخواستی ویزیت بشی گفتیم باهم بریم ووووو خلاصه این زندگی من بود مادرم هم کلی گریه کرد و ناراحت شد .... خیلی دلم به درد اومد ..... همسرم به کل از چشم خانواده ام افتاد پدرم هم کلی ناراحت شد به من گفت همسر تو وظیفه ایی نداره اگرم انجام میداد لطف کرده حالا دلش نمیخواد چرا بهش گفتی وقتی اخلاقشو میدونی گفتم من چون میخواستم اونم بره دکترو ویزیت بشه گفتم باهم بریم...
    من شب خونه پدرم خوابیدم خونه نرفتم نمیدونم چه کار کنم وووووووو خدایا چرا اخه .....

  11. #37
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 28 خرداد 94 [ 15:56]
    تاریخ عضویت
    1393-12-18
    نوشته ها
    110
    امتیاز
    1,952
    سطح
    26
    Points: 1,952, Level: 26
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 43.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second Class3 months registered
    تشکرها
    235

    تشکرشده 155 در 73 پست

    Rep Power
    30
    Array
    سلام عزیزم برو خونه اتو اصلنم به روت نیار اتفاقی افتاده

    اون بنده خدا که رفته چه اشکال داره زنگ بزن ویه روز دیگه نوبت بگیر هیچی هم به همسرت نگو
    اگه هم خودش چیزی گفت بگو که خانواده م دوست داشتن تو با بابام بری چون بيشترازهمه به تو اعتماد دارن وميخواستن توباهاشون بري الانم مهم نیست
    حتما کاری داشتی که ديررسيدي واسش دوباره نوبت ميگيرم اصلا مهم نیست

    اینجوری شرمنده میشه وازکارش پشیمون میشه بحثی هم پیش نمیاد

    زیاد سخت نگیر از کسی هم انتظار نداشته باش لطفا

  12. 2 کاربر از پست مفید آبی آسمان تشکرکرده اند .

    maryam123 (پنجشنبه 20 فروردین 94), هم آوا (پنجشنبه 20 فروردین 94)

  13. #38
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    فعلا بحث های حاشیه ای را بذار کنار

    همسر شما نیاز شدید به مراجعه به متخصص داره. زوم کن روی همین.
    مگه نگفتید قبول کرده بیاد دکتر؟
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا

  14. #39
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 خرداد 95 [ 10:16]
    تاریخ عضویت
    1393-11-25
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    2,721
    سطح
    31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 67 در 45 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام شیدا جون چرا قبول کرده بیاد ولی چون درگیر بیماری پدر بودم این هفته میخوام وقت بگیرم از مشاوره که بریم شاید یکم سطح عالی نباشه ولی خوب فعلن برای شروع بد نیست .... بریم تا ببینم برای روان درمانی چه کاری انجام میدن ....

    نگرانم سهل انگاری کنه ادامه نده ... میگن توی قم هم روانشناس خوب و روانپزشک خوب هست

    نمیدونم کسی میدونه یا نه که بتونم برم
    اونجا

    - - - Updated - - -

    متاسفانه روانم که بهم ریختم دچار عمل زشتی شدم نمی خوام ادامه بدم به این عمل زشت .. دیشب که با همسرم رابطه داشتیم گفت باشه برای بعد خیلی اذیت شدم مجبور شدم خودم ........................... خیلی حالم بد شده دلم گرفت خدایا از خودم بد میاید نمیددونم چطور خودمو ببخشم

    خدایا من بنده بد تو هستم و بودم حقم هر چی سرم بیاد
    شیدا جون آسمان آبی جون کمکم کنید

  15. کاربر روبرو از پست مفید مینای سخن گو تشکرکرده است .

    شیدا. (شنبه 22 فروردین 94)

  16. #40
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 دی 94 [ 18:30]
    تاریخ عضویت
    1392-7-22
    نوشته ها
    178
    امتیاز
    3,383
    سطح
    36
    Points: 3,383, Level: 36
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    172

    تشکرشده 443 در 158 پست

    Rep Power
    39
    Array
    سلام مینا خانم
    ما شما رو نمی شناسیم اما واقعا متاسفم از مشکلی که براتون بوجود اومد و منجر به این کار ناشایست شد
    من به عنوان یک مرد شما را شاید درک نکنم اما لطفا جهت به حاشیه نرفتن تاپیکتان از توضیح راجع به این موارد بپرهیزید
    چون ممکن است اصل مطلب و راهنمایی های دوستان در این میان حاشیه های بوجود آمده گم شود
    خوب خدا را شکر اصل مشکل را پیدا کردید
    حالا در پیگیریهای خودتان و مباحث روان پزشکی که دنبال می کنید به علل بوجود آمدن این موضوع توجه کنید و سعی کنید با کمک پزشک مشکل را حل کنید
    مگه نگفتیم انرژی خودتون رو جمع کنید
    و انتظاری از طرف مقابل نداشته باشید
    اگه خودتون رو برای بدترین شرایط از اول آماده کنید همیشه با کوچکترین موفقیتی امیدوار خواهید شد
    برای اینکه ممکن است کار را نیمه کاره رها کند ازالان فرض را بر این بگذارید که باید هر روز همسرتان را هل بدهید
    فرض کنید همه بار پیگیری درمان بر عهده شماست
    راه طولانی دارید
    سعی کنید موارد دیگری که ممکن است برایتان استرس ایجاد کند و بار روحی و روانی داشته باشد را کاهش دهید
    ذهنتان را برای یک کار مهم (حل این مشکل) آزاد کنید
    در عین حال هر روز مدتی را برای خودتان وقت بگذارید و به علائق خودتان برسید تا نفسی تازه کنید و در میانه راه کم نیاورید
    هیچ وقت خونه رو ترک نکن (حداقل در این سطح از مشکلات)
    از خداوند متعال برای شما قدرت حل مشکل را خواستارم

    - - - Updated - - -

    سلام مجدد
    قضیه سیب زمینی جدی بود
    اصلا فکر کن شوهرت یه دستگاه است که با 20 درصد ظرفیت کار میکنه
    رو همین 20 درصد حساب کن
    اصلا روش حساب نکن در مورد کارها
    درسته که جسمت خسته میشه اما این طوری ذهنت آزاد میشه
    درگیری تون هم کمتر میشه
    اگه اصرار داره کاری رو خودش انجام بده اصلا فرض کن اون کار اون روز انجام نمیشه
    اگه انجام داد که چه بهتر انجام نداد خودت فرداش انجام بده
    ببخشید این مثال رو میزنم (به خاطر تصاویری است که دیروز تو تلویزیون دیدم است) فرض کن شوهرت خدایی نکرده دچار فلج شده
    ببین خواهرم مهترین مسئله اینه که شما ذهنت رو به هر قیمتی (حتی گرفتن بار بیشتری در زندگی) از درگیری با همسرت آزاد کنی و روابط شما دچار تنش کمتری باشه تا بتونی بر مشکلات غلبه کنی
    موفق باشی
    ویرایش توسط آونگ : شنبه 22 فروردین 94 در ساعت 09:25


 
صفحه 4 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:33 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.