الهام جان! به نظر من هم؛ بی مهارتی هر دویه شما این مشکلات رو به وجود آورده که با کمی کسب مهارت، بالا بردن اعتماد به نفست و از همه مهم تر اینکه بدونی کجا و چه موقع به همسرت محبت کنی، میتونی یه زندگی ایده آل رو داشته باشی.
من فکر میکنم مشکلات شما به چند قسمت تقسیم میشه و البته یه راه مشترک واسه همشون وجود داره و اون نفوذ شما در قلب و فکر و روح همسرت با محبت و قاطعیت هستش بدون اینکه بخواد ضربه ای به روح و روان شما بخوره و غرورت بشکنه.
بنابراین اول دسته بندی میکنیم مشکلات رو و اصلا هم به رفتارهای همسرت توی این مدت کار نداریم.
1. این نکته خیلی خیلی مهمه که شما هر چه سریعتر رابطه ی عاطفی و کلامیه قوی ای با همسرت برقرار کنی و به شدت نیازه که احساس صمیمیت بین خودت و شوهرت رو تقویت کنی. بنابراین اولین قدم و مهم ترین قدم اینه که بتونی شوهرت رو به سمت خودت جذب کنی. اما چه جوری؛ باید صبر کنی و هر بار که همسرت بهت زنگ زد با کلی ناز و عشوه و تن صدای آروم باهاش حرف بزنی. سعی میکنی از جات بلند شی و یه برنامه ی ورزشی یا همون کشیدن یه تابلوی نقاشی رو دستت بگیری و وقتی همسرت بهت زنگ زد
به جای اینکه ازش گله کنی یا راجع به رابطه تون با خانواده ات باهاش حرف بزنی؛ شروع کنی به تعریف کردن کارهایی که مشغولی. با کلی انرژی و شادی. از کلمات عاطفی و پرمحبت مثل جانم و عزیزم استفاده میکنی حتما. هر وقت پرسید که مثل اینکه نگرانی هات برطرف شده؟ جواب میدی که نه؛ ندیدنت یه دل سیر اذیتم میکرد، به همین خاطر خودمو با کارهای دیگه سرگرم کردم که شاید یه کم دلتنگی هامو فراموش کنم. البته حالا منتظرم که ببینم کی دوباره دعوتم میکنی بیرونی، جایی که بیشتر همدیگر رو ببینیم و باهم باشیم.
سعی میکنی بیشتر از کلماتی استفاده کنی که احساساتش و دلتنگیش رو تحریک کنی و خودت مستقیم ازش نمیخوای که بیاد خونتون. باید تشویقش کنی به اینکه بیشتر و بیشتر از قبل همدیگه رو ببینید.
به هیچ عنوان حرفات رو به سمت چیزهای دیگه نمی کشونی. خودتو مشغول کن. گاهی اس ام اس های عاشقانه براش بزن. مثلا روزی یکی یا دو تا.
اگر بعد از دانشگاه خواست که باهم برید بیرون. با روی خوش قبول کن و استقبال کن. یه کم صبور باش و سعی نکن که خیلی زود همه چیز به حالت عادی و نرمال برگرده.
از هر چند باری که ازت خواست برید خونه باغ یا خونشون؛ یکی در میون قبول کن و برو و به شدت بهش برس و سعی کن عشقت رو توی دلش بیشتر کنی و بگو فقط و فقط بخاطر محبتی که توی دلم نسبت بهت دارم قبول میکنم. وگرنه وقتی اینجوری میاییم اینجا ها که باهم باشیم، یه کم اذیت میشم. حس میکنم لیاقت من و تو بیشتر از اینهاست. لیاقت ما اینه که توی خونه ی خودمون، تخت خودمون با خیال راحت باهم باشیم و امنیت روانی داشته باشیم. (همه ی این کلمات رو در نهایت محبت و لحن ملایم بزن، دستاشو بگیر و به چشماش نگاه کن، بذار حس کنه تو نزدیک ترین کس بهش هستی!).
از اون دفعاتی هم که قبول نمیکنی بری؛ یه بهانه مثل اینکه امروز کار دارم. حالم خوب نیست یا خیلی دوست دارم که باهات بیام، اما عزیزم، جونم، امروز یه کم سرم شلوغه، خیلی دلم میخواد کنارت باشم و سرمو بذارم روی شونه هات، اما خوب، نمیشه، پرسید چرا؟ بگو: دوست دارم وقتی پیش همیم، دلشوره و نگرانی نداشته باشم، راحت بغلت کنم، توی چشمات نگاه کنم و از اینکه تو رو دارم احساس غرور کنم. اما این جوری یه کم اذیت میشم، حس میکنم غرورم جریحه دار میشه.
چه خوب بود اون موقع که می اومدی خونمون. وقتی میدونستم میخوای بیای، کلی قبلش ذوق میکردم، به خودم میرسیدم.
به مامانم میگفتم: که فلانی که میاد، مامان این شربتو براش بیاری ها، خیلی دوست داره.
فلان میوه رو بیاری، چون خیلی دوست داره. اما حالا...
اصلا ولش کن. گلم! باشه یه روز دیگه همدیگه رو می بینیم.
پیگیر نمیشی که همسرت چی میخواد بگه، بعدش!
سعی کن وقتی میری پیشش، اون جوری که دوست داره به خودت رسیده باشی که زیباییت بیشتر از قبل شده باشه.
اگر بتونی یه چند وقتی مثلا یک یا دو ماه باهاش این مدلی رفتار کنی و خودت هم سعی کنی توی خونه، به کارهای شخصیت بیشتر برسی، مطمئن باش شوق دیدنت توسط همسرت و شنیدن حرفات توسط اون، چند برابر قبل میشه و به زودی میتونی به خواسته های دیگه ات برسی.
فقط باید یه کمی زیرک باشی و باهوش و سعی نکنی به سرعت ناامید بشی.
احتمالا همسرت از اینکه اولش اینقدر تغییر رفتار دادی تعجب کنه و بخواد با رفتارهای تندتری امتحانت کنه، اما تو نباید بذاری اوضاع مثل سابق بشه.
میدونم که میتونی.
------------------------
دسته ی دیگه ی مشکلاتت، رابطه ی تو با خانواده ی همسرت هستش. اصلا نیازی نیست که باهاش لج بازی کنی. این بخاطر همسرت نیست. بخاطر خودته که رابطه ات رو با خانواده ی همسرت اصلاح کنی. ببین، وقتی باهاشون بد هستی، اعصاب خودت همش بهم ریخته اس. ولی وقتی باهاشون رابطه ی احترام آمیز و گرمی رو داری؛ میتونی به راحتی آرامش داشته باشی و توی زندگی به مسائل دیگه ای فکر کنی.
پس، باید سعی کنی به طور نامحسوس رابطه ات رو با خانواده ی همسرت بهتر کنی. یعنی توی این دفعاتی که همسرت ازت میخواد بری خونشون، قبول کن. به خودت برس، شاداب آماده شو. پیشنهاد خریدن یه گل و شیرینی رو هم بده، برو خونشون. اون جا هم با شوهرت گرم باش و بگو و بخند.
سلام مادرت رو هم حتما به پدر و مادر همسرت برسون. بابت نوه شون هم تبریک بگو. اگر ازت گله ای هم کردند یا حتی تیکه ای هم بهت انداختند. بگو حق دارید، خوب، یه مدت رابطه ی من و فلانی (اسم شوهرت) باهم خوب نبود، همه چیز هم به هم ربط دادیم و این جوری شد. ولی مهم اینه که ما الان با همدیگه خوبیم و فکر میکنم مشکلاتمون به خانواده هامون ربط نداشت، بخاطر رفتارهای خودمون بود.
الان هم خداروشکر باهم خوبیم.
حتی پیشنهاد دیدن خواهر زاده اش هم بده؛ براش یه کادو بگیر. برید خونه ی خواهرش. اون جا به همسرت نزدیک شو. احساساتش رو درک کن. بگو: واقعا حق داشتی اینقدر ازش تعریف میکردی، حالا می فهمم که چقدر شیرینه. (این جوری هم پیش خواهرش و هم پیش خودش با احترام تر میشی)
بعد هم اگر امکان داشت شب رو هم خونه ی خواهرش بمونید. با خواهرش صحبت کن از مسائل متفرقه و خودت رو سعی کن به روحیاتش نزدیک کنی. اون شب رو هم با شوهرت خوش بگذرون و ازش تشکر کن. و خیلی نرم بهش بگو که خیلی خوشبختم با تو. فقط یه مساله ای هر وقت باهاتم اذیتم میکنه. وقتی گفت چی: بگو، دلم تنگ شده واسه اون موقع هایی که باهم توی اتاقم بودیم. هر وقت میرم توی اتاقم اعصابم خورد میشه.
اصلا وقتی تو نیستی، دوست ندارم برم اون جا. یا فلان روز یادته: (دقیقا خاطره ای از اون روزهایی بگو که شوهرت میاومد خونتون و پیش مامانت اینها توی پذیرایی می شست. بگو: ) اون روز یادته چه اتفاقی افتاد.
البته زیاد کشش نده؛ منتظر جوابی هم از سمت شوهرت نباش. فقط بگو و سریع رد شو. مطمئن باش که بهش فکر میکنه.
از اینکه پیشش هستی اظهار خوشحالی بکن.
------------------
دوست دارم در طی این یه هفته شروع کنی و ریز به ریز کارهایی که انجام میدی و نتیجه اش رو برامون بگی. اصلا نمیخوام بگی چرا شوهرم وقتی من این کار رو کردم این جوری کرد؟ راجع به خودت و اقداماتی که انجام میدی برامون بنویس.
میدونم که صبور باشی، به خیلی نتایج درخشنده تری میرسی.


تو منتظر میشی و وقتی همسرت بهت نزدیک شد؛ پرمحبت و گرم میشی و میذاری دوباره بره و فکر کنه به رفتارهات.
اگر بتونی یه نازکننده ی قوی ای باشی، میشی مثل یه آهنربا که همسرت میره و برمیگرده پیشت با انرژی بیشتر و تو اون وقت توی موقعیت های مناسب، خواسته هات رو باهاش مطرح میکنی.
آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
من
برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
و امروز
من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
منه انسان
چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)