تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)
تشکرشده 7,657 در 1,487 پست
سلام پوی عزیز
شرایطت رو شاید نتونم درک کنم.
چون هیچ وقت توی شرایطت نبودم.
عزیزم، فقط یه تجربه از خودم بگم.
یه روز من هم خیلی از دست خانواده م شاکی بودم.
خیلی.
یعنی از هر کسی یه جورایی یه زخمی خورده بودم.
از اونایی هم که زخم نخورده بودم، براشون نگران بودم. همش فکر و ذکرم شده بود همه. همه بجز خودم.
رفته بودم پیش مشاور. تقریبا 20 دقیقه تعریف کردم براش. البته از خیلی چیزا زدم تا بشه تعریف کرد.
وقتی داشتم تعریف میکردم، مشاورم هیچی نمیگفت. فقط گوش میداد.
وقتی حرفام تموم شد، گفت از اول که اومدی نشستی، داری میگی این داداشم، اون داداشم، پدرم، مادرم، نقش این توی ازدواجم، سنگ انداختن اون توی تحصیلم و....
راهی که بهم نشون داد این بود که باید از خودت و محیط پیرامونت فاصله بگیری. نه به صورت فیزیکی(یعنی نه اینکه برم خونه جدا بگیرم.). بلکه ذهنی.
البته اقداماتی هم لازم بود برای این فاصله ذهنی، که اولیش فعالیت اجتماعی بود. دقت کن نگفت بهم برو کار کن. فقط گفت هر چیزی باشه که باعث بشه تو خودت رو درون یک محیط جدید ببینی و باعث بشه دایره لغات و مسائلت از دایره بسته و محدود خانواده ت گسترده تر بشه. حتی رفتن به کلاس.
خب بعد از اون، من واقعا نمیدونستم که این کار چقدر توی روحیه من تاثیر میذاره. اما خدا کمک کرد و یه کاری برام جور شد.
و بعد یواش یواش فاصله گرفتم.
بعد تونستم برم کلاسی که همیشه آرزوش رو داشتم برم ولی تا اون موقع بخاطر اینکه استقلال مالی نداشتم و بابام با اون کلاس مخالف بود نمیتونستم به هزینه بابام برم.
هیچ وقت باور نمیکردم بتونم یک سال و نیم توی اون کلاس برم و تقریبا حرفه ای بشم.
این همه پر چونگی کردم که بگم، اگه راهی بهت نشون میدن، انقدر بهونه نیار.
تو که به قول خودت ته خطی و دیگه امیدی نداری، بیا یه مدت به خودت فرصت دوباره بده.
محکم بیا پای کار وایستا، اگر هم جواب نگرفتی، اتفاق خاصی نمیفته.
به قول خودت، (باچیزایی که تعریف کردی) مگه چیز دیگه ای هم داری از دستش بدی؟
جواب نگیری بازم سر همین جای الانت هستی.
یه مدت نقش یه مرده ی زنده شده رو بازی کن.
یا نه، نقش یه ربات رو بازی کن. که صبح به صبح بهش برنامه میدن و اون فقط عمل میکنه بدون هیچ فکری.
با اینکه زیاد عصبانیم کردی توی تاپیکات (هرچند شاید عصبانیتم رو ندیده باشی) اما همیشه به یادتم و برات دعا میکنم.
ایشالا که خوب باشی همیشه.
- - - Updated - - -
اینا رو هم اضافه کنم که، فکر نکن بعدش مثل این فیلما همه چی یهو گل و بلبل شد.
هیچی اطرافم عوض نشد.
همه همون قبلی ها بودن.
اما من راحت بودم. آزاد تر بودم.
فکرم دیگه اسیر حرفا و حرکات و تک تک کلماتشون نبود.
هر چند هنوزم خیلی راه مونده برای رهایی کامل.
اما به حدی هست که حداقلش چند وقت یه بار صبرم لبریز میشه. نه مثل قبلاً؛ هر روز و هر ثانیه.
از زندگی چه می خواهی که در خدایی ِخدا، آنرا نمیابی؟
ویرایش توسط دختر مهربون : دوشنبه 11 آذر 92 در ساعت 00:20
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
دیروز به رو نیاوردم که از دست مامان ناراحتم. عادی بودم. مامان هم عادی بود. بعد یهو اومد بغلم کرد و کلی مچم کرد. ولی هیچی نگفت. منم کلی ماچش کردم....خلاصه اینکه آشتی شدیم
(-:
.................................................. .......................
چهار سال پیش کتاب "نقاط ضعف شما" از وین دایر رو خونده بودم. یادمه اون موقع یلی خوشحال بودم که فقط چندتا نقطه ضعف دارم و خیلی نقطه ضعفهامو تونسته ام کنترل کنم.
دیروز دوباره یه نگاهی به اون کتاب انداختم. این دفعه انگار همه اون نقطه ضعف ها رو دارم!!!!!!!!!!
راستی یه چیزی....
اخیرا یهو حس میکنم خیلی قوی هستم و میتونم کارهای خوبی انجام بدم و یهو شاد میشم و کلی هدف و انگیزه پیدا میکنم .
و یک دفعه بدون دلیل خاصی و بدون اینکه اتفاقی افتاده باشه و اصلا چیزی و شرایطی تغییر کرده باشه، ناگهان احساس ناتوانی و بی رمقی و افسردگی میکنم.
این حالت طبیعیه؟
- - - Updated - - -
اون دو سه روزی که رفتیم یه مسافرت کوتاه به قصد عیادت از بابا، یه سر هم به مادربزرگ و پدربزرگم زدیم.
وقتی رفتم دیدم عکس عروسی علی رو زدن به دیوارشون. ولی خیلی خوشحال شدم که از دیدن عکسشون اذیت نشدم و دلم نگرفت و به هم نریختم. انگار خیلی برام عادی بود.
فکر کنم از نظر احساسی کاملا از علی خلاص شده ام. (-:
.................................................. ....................................
تنها چیزی که حسرتش رو میخورم اراده و قدرت و تمرکزیه که اون موقع داشتم. اینکه در هر شرایطی و با وجود تمام مشکلات ذهنم واقعا روی یک چیز تمرکز داشت و تمام اراده ام در راستای همون یک چیز قرار میگرفت و هدفم و مسیرم رو مشخص میدونستم.
خیلی حسرت اون اراده و هدفمندی قبلم رو میخورم.
شاید با رفع مشکل ذهن سطحی الانم ، دوباه تمرکزم رو بتونم به دست بیارم و مسائل رو عمیق تر ببینم.
فعلا دارم از حرفهای جناب sci و بهار زندگی در تاپیک ذهن سطحی و منتقد درونی،یه سری یادداشت برداری ها میکنم.
البته ذهنم روی همون هم نمیتونه متمرکز بشه. ولی دارم سعی میکنم بفهمم ذهن سطحی چیه و باید رفعش کنم.
--------------------------------------------------------------------------------
خواهرم مدتی عضو انجمن نویسندگان بود.اینطوری که من از خواهرم یه چیزایی یاد گرفتم، در نویسندگی یه چیزی هست به اسم "ذهن سیال" که در اون نویسنده وقتی مثلا داره داستانی رو میگه، خیلی راحت و از یک مقوله وارد یه مقوله دیگه میشه.....
فکر کنم ذهن سطحی شباهت زیادی به ذهن سیال داره. شاید هم یکی باشن.
جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92), دختر مهربون (چهارشنبه 13 آذر 92)
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
سلام.
دوستان...
اینطوریکه تا حالا موجه شدم وقتی افکار منفی به سراغمون میان روی احساسات و برداشتها و رفتار ما تاثیر میذارن.
دلیلش چیه که من بدون دلیل خاصی یهو حالم بد میشه و عصبی میشم؟
مثلا یه روز کلا خوبم و همه چی خوبه و ذهنم آرومه و توی خونه هم همه چی خوبه. شب هم به روز خوبی که گذشت فکر میکنم و خوبهم میخوابم. بعد یهو صبح به محض اینکه چشمم رو باز میکنم به شدت عصبی ام و از دنیا طلبکار و دلم میخواد بزنم زمین و زمان رو داغون کنم. الکی الکی به همه گیر میدم بداخلاق میشم و اصلا خودمم نمیفهمم چم شده.
در اینجور مواقع چی باعث این حالت بی دلیل میشه؟
- - - Updated - - -
یه سوال دیگه هم دارم.
اینکه اصلا هیچ اراده ای برای انجام کاری ندارم ممکنه از داروها باشه؟ سیتالوپرام و دوکسپین مصرف میکنم. بیشتر از یک ساله.
جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)
تشکرشده 1,282 در 361 پست
سلام. پوو. همه ما کم و زیاد دچار گرفتاری ها و دردهایی در زندگی هستیم. اینو برای این میگم که بدونی تا حدودی شرایطت رو درک میکنیم. اما ما هم سعی میکنیم صورتمون رو با سیلی سرخ کنیم. تصور نکن منظورم اینه که درد دل نکنی. اما گاهی از اوقات گفتن برخی مطالب تنها نتیجه ای که داره یادآوری و زنده کردن دردهای فراموش شده ست. بیا سعی کن بخش بزرگی از این مشکلات رو دفن کنیم. و تنها زمانی به اونا رجوع کنیم که با یادآوری مشکلات و عملکرد صحیحمون در قبال اونا از توانایی و اراده خودمون لذت ببریم. بیا انرژی اندکمون رو برای عبور از این مشکلات صرف کنیم. هر روز چند گام و یا حد اقل یک گام به سمت ایده آلها مون برداریم. مگر خدا نگفته از تو حرکت از من برکت؟ بلند شو . گله کردن و غصه خوردن برای دیروزت بود. فردا در پیشه. نذار به هر سمتی عشقش کشید هدایتت کنه. تو دختر باهوشی هستی. خوب رو از بد به خوبی تشخیص میدی. فکرت درست کار میکنه . دختر شجاعی باش.
من بهانه قبول نمیکنم. منتظرم ببینم برای بهتر شدن شرایط چکار میکنی؟
ضمنا از اینکه در نوشته هات ازم یاد کرده بودی ممنونم. غیبتم در سایت بخاطر اینه که مدتیه دارم خودمو در کار غرق میکنم. خنده داره. تا تابستون سال بعد سفارش کاری قبول نمیکنم.
موفق باشی.
پندار نیک . گفتار نیک . کردار نیک
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
بحث شجاعت یا ترس نیست.احساس میکنم زندگی اینقدر برام پوچه که ارزش هیچی رو نداره.
واقعا برام هیچی مهم نیست. حتی به نظرم مرگ و زندگی فرقی برام نداره.
گاهی وقتی میخوام از خیابون رد بشم اینکه صبر میکنم ماشینا رد بش بعد من از خیابون رد بشم برام عجیب به نظر میاد. انگار چون فقط رفتار نرمال اینه که صبر کنم صبر میکنم. و گرنه حس میکنم ترسی از اینکه ماشین بزنه بهم ندارم.
گاهی میشه چند روز غذا نمیخورم. به نظرم غذا خوردن هم مسخره میاد.معده ام هم درد میگیره. ولی برام اهمیتی نداره.
کلا وقتی هم میرم غذا میخورم از روی اینه که حوصله ام سر رفته.
- - - Updated - - -
اصلا من نمیدونم بهتر وبدتر برای زندگی من چیه؟ بهتر چیه که براش تلاش کنم؟نمیدونم اصلا چه فرقی میکنه من سالم باشم یا مریض. فوقش درد داره.
جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)
تشکرشده 1,282 در 361 پست
سلام. تا زمانی که خودت نخواهی در دنیای مجازی ذهنت می مونی. اگر دوست داری از این دنیا وارد دنیای واقعیت ها بشی. تلاش کن. به گفته دوستات و مدیران سایت عمل کن. بیدار شو . بیدار.
پندار نیک . گفتار نیک . کردار نیک
تشکرشده 440 در 186 پست
سلام پوووه
بجز رفتار مادر و برادرت که ازشون اسم بردی
همه همه همه رفتارهات مثل منه
همه فکرات
پرسشهات
گذشته و حالت
دغدغه انتخاب رشته ت
کار کردن یا نکردنت
همه حرفات در مورد خدا
انتخابات 88
بی هدفی
مهم نیودن مرگ و زندگی
و.....................
همه پستها رو خوندم خیلی طول کشید اما حس کردم من همشو نوشتم
ما همسن هم هستیم
انگار مغز هر دومون یکیه
واسم جالبه
پس الگوی فکریمون شبیه هستش
پوووه
همدردیم عجیییییییییییییییب
چی به سرمون اومده؟؟؟؟؟؟
خدا ... این واژه یه وقتایی واسم لوث شده است...
- - - Updated - - -
حتی خوب شدن یه روزت بی دلیل و بد بودن حالت روز دیگه...
بهش میکن اختلال دوقطبی
نترس
منم اینطورم
شوهر دوستم بهم گفت باهاشون ارتباط نزدیکی دارم
پووووه
گذشته شادمون کجا رفت؟ عشق درس!! خنده ها... و البته شرایط مالی سختی که تجربه کرده بودی ... همشو منم داشتم
من به علاوه همه این حرفات یه سوال دیگه هم اخیرا تو ذهنم ووول میخوره
چرا من باید به درمان روانی نیاز داشته باشم؟
چرا من باید به توصیه های دیگران نیاز داشته باشم؟ تازه اگر توان انجام این راهکارها رو داشته باشم!!
چرا من قوی نیستم که سختیای زندگی لهم نکنه؟ چرا همیشه همه گفتن کمالگرا هستم اما درست نشدم و
در اخر اینکه پوووه
ببخش تو تاپیک تو مینویسم: من امیدی به تغییر خودم ندارم.. حتی اگه بخوام حس میکنم عوض نمیشم ...
خیلی حالم بده
- - - Updated - - -
پوووه منم باهوش بودم و از همه جلوتر (بدون اینکه برام مهم باشه و رقابت کنم.. چون عشق درس باشم)
حالا همه از من جلو زدن و بهم توصیه میشه حیفی تو! چرا اینطور شدی؟ دکترا نمیخونی! کار چی؟ و...
برام هیچ هدفی والا نیست و جذابیت نداره
جاثیه (سه شنبه 26 آذر 92)
تشکرشده 3,096 در 1,314 پست
سلام خانم مجرد.
درکتون میکنم.
با این حال فکر میکنم چون شما(اگر اشتباه نکنم) به تازگی درگیر یک رابطه عاطفی بوده اید و این جریان هنوز براتون تاز است واثراتش از بین نرفته، این احساسات رو دارید.
گذر زمان خیلی چیزها رو میتونه حل کنه. البته باید خودمون هم کمک کنیم.
میدونی...حسرت خوردن فایده ای نداره. من سالهاست دارم حسرت میخورم و فایده ای نداشته. بهتره خودمون و شرایطمون رو بپذیریم و ببینیم در این شرایط و توانی که الان هستیم چی کار میتونیم بکنیم.
فکر میکنم نباید توقع داشته باشیم از تغییرات بزرگ شروع کنیم. مثلا شاید برای من این تغییر که صبح زود بیدار بشم هم قدم بزرگی باشه. بعد کم کم و آروم آروم قدمهای بعدی.
از طرفی...زندگی ادامه داره...ما هم زنده ایم ...پس مجبوریم یه فکری به حال خودمون بکنیم دیگه.
گاهی فکر میکنم مثلا اگه یه قهرمان دو ، توی یه تصادف پاهاشو از دست بده چی کار میکنه؟ زندگی براش تموم میشه؟ فکر کنم اگه آدم عاقلی باشه از تموم چیزای دیگه ای که براش باقی مونده استفاده کنه.
خودمم این حرفا رو خیلی به خودم میزنم.
در ضمن من امتحان کردم...روزایی که کمتر میام همدردی حالم گویا بهتر میشه. اینجا با اینکه چیزای زیادیمیشه یاد گرفت ولی فکر کنم برای من و شما می استرس زا و مضر باشه.
من تصمیم گرفتم کمتر بیام.
- - - Updated - - -
راستی ...
یه چیز دیگه...
من با وجود تمام مشکلاتی که با افراد خانواده ام دارم و رفتارهای گاهگاه اونها، با این حال خیلی نسبت بهشون حساس هستم و غیرتی. یعنی هرچقدر هم که من از دستشون ناراحت باشم باز هم تحمل ندارم کسی نگاه چپ بهشون بکنه یا کوچکترین بی احترامی بهشون بکنه.
تشکرشده 440 در 186 پست
اره poooh
کمتر بیام برام بهتره میدونم سرم به زندگی روزانه م گرم میشه
اما حرفی که ازارم میده و بهش اعتقاد دارم اینه که یجا کسی تو صفحه شخصیس نوشته بود: به رضایت احمقانه ت از زندگی حسودیم میشه
این جمله پر از اضطرابم میکنه
من میدونم شرایطم خوب نیست اما کاری نمیکنم
نمیدونم چرا؟ از دارو خوردن هم میترسم
- - - Updated - - -
دیشب بعد از ترک همدردی به ذهنم رسید برات بنویسم که:
میدونم با همه این احوال و توضیحاتت، خیلی به خانواده ت غیرت داری، اخه منم همینم
خواستم بگم مطمئنم با همه اینا دوسشون داری و این طبیعیه و درست هم هست
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)