الهام جان! متاسفانه شما ناشیانه عمل کردید و بجای اینکه تمرکزتون رو بذارید روی رابطه ی خودتون و همسرتون، با پافشاری هاتون برای برقراریه رابطه با خانواده تون، کار رو به بی احترامی های بعدی کشوندید.
من فکر میکنم توی این شرایط ناآرامیه شما، هر گونه قدمی که بردارید، رفتار درستی انجام ندادید و بخاطر خودتون نبوده، بلکه باز هم بخاطر فشار اطرافیان بوده که نتیجه ی روحیه بدی برای شما به دنبال داره.
پس اولین قدم و بهترین قدم اینه که یاد دوران مجردیت بیفتی و بی خیال دنیا، فقط به زندگیت با خودت برسی!
یعنی سعی کنی آرامش خودت رو به دست بیاری تا بتونی یه تصمیم خوبی بگیری!
به پدر و مادرت هم بگو، فعلا اعصابم خورده و دوست دارم یه کم به خودم برسم و آروم شم تا بتونم بهتر تصمیم بگیرم، لطفا دیگه تا موقعی که نخواستم به هیچ وجه راجع به شوهرم و خانواده اش و این حرفها باهام حرف نزنید، الان اصلا روحیه ی خوبی ندارم، دوست دارم توی این شرایط یه کمی خلوت کنم و به خودم برسم.
اگر بتونی یه مدت یه سفر کوتاه یا خونه ی یکی از فامیل هاتون که باهاش دوستی داشتی مثل دختر خاله یا دختر دایی، کسی که روزهای مجردیت، حتی روزهای کودکیت بیشتر باهاش بودی بگذرونی، روحیه ات خیلی بهتر میشه.
آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
من
برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
و امروز
من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
منه انسان
چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)