معضلهای دهه اخیر یا وقتی همه راهها بن بست است
به نام خدای اول و آخر
خیلی از ماها دچار مشکلات پیچیده و متناقضی میشیم که برای یافتن پاسخ آن باید علوم انسانی رشد بیشتری کند، حداقل آنقدر که علاوه بر یافتن پاسخ، شیوه عملی ساختن و اجرایش در جامعه - یعنی شرایطی که اکثر افراد جامعه از ان راه با خبر باشند و بتوانند استفاده کنند- را کشف کند.
انسان به دو راهی میرسد: برود دنبال درس یا نه؟ مدرک تحصیلی دارد مثلا کارشناسی ریاضی، فرصت شغلی نیست. درس بیشتر بخواند، باز هم فرصت شغلی نیست و صرفا چند سالی سرش گرم است. به عبارتی هیچ کدام از دو راه، حلال مشکلات او نیست. نمیتواند پاسخی پیدا کند. شاید پاسخ اصلا در این دو راه نیست. اینجاست که من به خیلیها پیشنهاد میکنم به جای درس دنبال کار فنی بروند.
تا اینجا مقدمه بود، اصل موضوع اینجاست: دو راهی های ازدواج! همین فرد را در نظر بگیرید: میخواهد ازدواج کند: فرصت شغلی ندارد، درس بخواند باز هم علاوه بر نداشتن فرصت شغلی، سنش هم بالاتر میرود. در اینصورت دچار چالش درخواست زیاد ارائه کم میشود؛ یعنی علی رغم از دست دادن تدریجی فرصتها، سختگیریش در ازدواج بیشتر میشود. در این زمان او متوجه شده است که ازدواج چه امر سختی است و چقدر پیدا کردن یک همراه سخت است، هر چه با تجربه تر، محتاطتر. ملاکهای مختصری میچیند ولی شخص ایده آلی نمی یابد که اگر بیابد هم شرایط ازدواج را ندارد. وقتی دکترا دارد احتمالا با یک نفر با تحصیلات کارشناسی نمیتواند ازدواج کند. آنچه میخواد اکنون، بیشتر از یک همخوابه و مونس موقتی است، چیزی که معمولا غایت آمال یک جوان 20 ساله است.
معضل توصیف شده برای دختران شدیدتر است، آنجا که با اتمام تحصیلات در سطح کارشناسی ارشد، چنانچه خواستگار خوبی نداشته باشند، با رفتن به سمت تحصیلات بالاتر، مشکلی از خود را حل نمیکنند. وقتی دکترا گرفتند 29 سالی دارند، ادامه مسیر به سمت بازارکار تاثیر چندانی در افزایش موقعیت ازدواج آنان ندارد، اکثر مردان مناسب، چه 28 سال داشته باشند چه 35 سال،با زنانی بالاتر از25-26 سال ازدواج نمیکنند.
برگردیم به عقب، کدام قسمت راه اشتباه بود که به این بن بست رسیده است؟ آیا نباید درس میخواند؟ آیا باید بدون توجه به شرایط در سن پایین ازدواج میکرد؟ شاید مسیر بن بست شده است!