اخه من باید چه کار کنم خدا نمیخواد من ازدواج کنم!!
سلام دوستای خوبم
من ی تاپیک مشابه این هم داشتم ولی واقعا به همدردیتون احتیاج دارم امشب شاید بنویسم یکم دلم سبک بشه.خیلی غصه دارم کلی هم گریه کردم.الان مشکل اصلی من ازدواجم نیست زخم زبونایی هستش که از اطراف به خصوص مادرم بهم زده میشه.اگر تاپیکای قبلی منو خونده باشید متوجه شدید که خیلی خواستگار میاد و میره .اما خوب جور نمیشه. بعضی از مواردو من رد کردم خیلیا هم خودشون رفتن و برنگشتن مامانم روزی نیست که اه نکشه و ی چیزی به من بگه.چندین دفعه تاحالا گفته امشب هم دوباره تکرار کرد که اگر درست حسابی بودی همه فرار نمیکردن برن یکی میومد میگرفتت.هنوزم اشکای من بند نمیاد.دلم نمیاد به خدا گله شو کنم. اون مامان بدی نیست فقط زبونش تنده ولی من خیلی دلم گرفته. 19 سالم که بودکلی خواستگارای خوب داشتم یکیشون مهندس هوا فضا بود دکتر بود همشون موقعیتای خوبی داشتن همین مامانم بهم میخندید میگفت میخوای عروس شی کهنه بچه بشوری!! همشونو با بابا رد کردن حتی تا 24 سالگی کسی اجازه نداشت خونه ی ما بیاد حالا اینجوری میگن من باید چه کار کنم که خدا جوابمو نمیده ! اخه من نمیتونم با هرکسی ازدواج کنم و ی عمر بدبختیشو بکشم من نمیتونم با هرپسری دوست بشم تا به قول مامانم جذبش کنم.عقاید مذهبی من اجازه نمیده .من مرد پاکی رو میخوام پس باید خودمم پاک باشم.مهم نیست کسی جذبم بشه یا نه. خلاصه خیلی دلگیرم برام دعا گنید ذهنم اشفته ست :54: