امیدم به زندگی کم شده ( چرا من ؟؟؟ کمکم کنید)
سلام
لطفا کمکم کنید دارم روانی میشم
چند وقته که از همه چیز نا امید شدم طوری که فکر میکنم خدا داره انتقام یه چیزی رو ازم میگیره
من 19 سالمه
راستش من تو سن 4 سالگی مادرمو از دست دادم و بعد از مرگ مادرم پدرم دوباره ازدواج کرد تا اینکه تو 9 سالگی پدرم رو هم از دست دادم، نامادریم هم بعد از مرگ پدرم رفت و ازدواج کرد و برادر ناتنیم به اسرار پدربزرگ و مادربزرگم(پدری) پیش ما موند
گذشت تا اینکه پدر بزرگم هم فوت کرد الان من موندم با مادربزرگم و برادر ناتنیم که البته اونم بیشتر سرگرم مادرش هست و با اون خوشه تا با من و مادربزرگم
الان من موندم با یک مادر بزرگ پیر و بیمار که قد دنیا دوستش دارم و نگرانشم
نه عمویی نه دایی نه خاله ای
فقط 3 تا عمه دارم که اوناهم سرگرم زندگی خودشون هستن و کمتر سراغی از ما میگیرن
چند وقته توی خیابون یا توی تلوزیون بچه ای رو میبینم که مادرش نوازشش میکنه یا پدری رو میبینم که پسرش رو راهنمایی میکنه و باهاش رفیقه بقض میکنم و یه سوال برام پیش میاد!!
خدایا چرا من؟؟
چکار کردم؟؟
گناهی کردم؟
چرا بیاد از وجود پدر و مادر محروم باشم ؟؟
چند وقته که فکر خودکشی زده به سرم هیچ انگیزه ای برای ادامه ندارم آینده رو سیاه می بینم
تا همینجاش هم که رسیدم فقط به عشق مادربزرگم بوده و فکر میکنم خیلی پوست کلف بودم که طاقت اوردم
کمکم کنید