-
فقط یه ذره توجه میخوام
سلام دوستان، زندگیم چند هفته است خیلی به مشکل برخورده خواهش میکنم بهم کمک کنید، من و شوهرم تقریبا دو هفته است اصلا با هم حرف نزدیم ، فقط در صورت لزوم چند تا جمله به هم گفتیم مثلا امروز چقدر هوا خوبه یا خیلی خستم و ... احساسم بهش خیلی خیلی کمرنگ شده از درون خیلی خستم همش میشینم با خودم گریه میکنم به خودم میگم آخه من مگه چیکار کردم اینطوری بامن برخورد میکنه آخه همیشه اگه ناراحت بودم میومد نازمو میکشید ازم میپرسید چی شده عزیزم،ولی الان اصلا هیچی نمیگه
حتی الان که دارم مینویسم پیش خودم میگم ولش کن هر چی میخواد بشه دیگه اصلا حوصله شوهرمو ندارم اون خودشو تغییر داده صد بار تا حالا بهم گفته که میخواد کسی بشه که تو خوابم ندیدم من همیشه تشنه محبت بودم خیلی وقتا مستقیم و غیر مستقیم ازش خواستم ولی اون واقعا بلد نیست بهم محبت کنه بهم ثابت کرده دوستم داره ولی فقط ثابت کردن مهم نیست دوست دارم ازش نگاه محبت آمیز ببینم حرف محبت آمیز بشنوم ولی اون اصلا بهم نگاه نمیکنه چه برسه به محبت آمیز الانم که دم عید انقدر خودشو غرق کار کرده صبح خیلی زود میره شبم میاد شهید میشه ...
چند روز پیش با بچه هام داشتیم میرفتیم آـلیه من و دخترام عکس بگیریم من رفتم آرایشگاه خودمو درست کردم شوهرمم تازه از سر کار دم غروب اومده بود وقتی از آرایشگاه برگشتم دیدم دخترم از خستگی خوابش برده شوهرمم خسته بود دخترمو هرکار کرده بودم بیدار نشد وقتی هم که بیدار شد شروع کرد به گریه کردن کلی نازشو کشیدم باهاش حرف زدم که آماده شه زودتر بریم آتلیه که البته خیلی هم دیر شده بود ولی دخترم به هیچ صراطی آروم نشد شوهرم هم همش عصبانی بود ولی هیچی نمیگفت خیلی ازش ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم اگه اونقدر روی آرایشگاهم هزینه نکرده بودم حتما از رفتن منصرف میشدم ولی شوهرم برگشت بهم گفت نمیخواد بریم بعد شروع کرد به اینکه چرا میخوای بری آتلیه کسی مجبورت نکرده بودو ازین حرفا در صورتی که قبلش باهاش مشورت کرده بودم و اون هیچ مخالفتی نداشت .......خلاصه وقتی اینطوری گفت من مانتومو در آوردمو گفتم باشه نمیریم وقتی اون دید واقعا منصرف شدم انگار خودشو مجبور دید بلند شد با دخترم صحبت کردو متقاعدش کرد باهم بریم آتلیه من دوباره بلند شدم آماده شدم رفتیم آتلیه عکس گرفتیم و برگشتیم همون شب تولد یه سالگی دختر کوچیکم بود موقع برگشتن بدون هیچ حرفی خودش یه کیک کوچیک گرفتو اومدیم خونه ، تموم این مدت هم یه کلمه هم با هم حرف نزدیم
طبقه بالای خونمون مامانم اینا هستن که مامانم هم آتلیه همراهمون اومده بود وقتی برگشتیم بابام هم اومد پایین تا در جشن کوچیک تولد دخترم حضور داشته باشه ولی شوهرم رفت توی اتاق با ناراحتی دراز کشیده بود تا اعصابشو آروم کنه میدونستم دوست داره تموم این چیزا زودتر تموم بشه و بره بخوابه منم آرزو میکردم کاش زودتر تموم بشه این چیزارو مجبور نباشم تحمل کنم خلاصه دخترم کیک خواهرشو آورد با ذوق براش تولد تولد خوندو کیکو برش زدو تقسیم کردیم خوردیم و تمام مامانم اینا رفتن بالا بعد شوهرم بدون اینکه حرفی بزنه رفت خوابید.خیلی دوست داشتم بشینیم باهم حرف بزنیم اون از زیبایی من تعریف کنه اگه از من ناراحته بهم بگه یا من اگه ناراحتم بهش بگم اون شب خیلی دلم شکست ولی تو خلوتم نشستم گریه کردم خودمو مشغول کار کردم تا همه چیزو فراموش کنم و واقعا هم فراموش کردم یعنی عادت کردم دیگه حوصله ندارم بشینم واسه خودم غصه بخورم فرداش دوباره رفتم سرکار انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده و دوباره زندگی مزخرفمو شروع کردم شوهرمم که اصلا نمیبینم چون صبح قبل ازینکه بیدار بشم اون رفته
دیشب رفته بودیم خونه مادر شوهرمم خیلی از کار خسته شده بودم شوهرمم همینطور وقتی اونجا رفتیم همه ی خواهرا و برادرا بعد از مدت زیادی دور هم جمع بودن هرکی میرسید میگفت چقدر دخترم لاغر شده منم نمیدونم چی شده یهو پیش خواهرشوهرم گریم گرفت اصلا تا حالا سابقه نداشت اونا گریمو ببینن ولی اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم رفتم بالا تو اتاق خواب خواهر شوهرمم اومد یکم دلداریم داد خلاصه ساعت 10.30 یا 11 اومدیم خونه دوست داشتم شوهرم بیاد پیشم بشینه یکم با من حرف بزنه ولی حتی بهم نگاهم نکرد رفت خوابید
امروز صبح بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه به زور ازم خواسته ای داشت آخه من چهجوری میتونم وقتی انقدر احساسم سرده انقدر دل شکستم انقدر تشنه یکم محبتم جوابگوی خواستش باشم ولی اون بازم هیچی نگفتو رفت سرکاروقتی جایی میبینم مردی به زنش میگه عشقم دلم میریزه میگم کاش شوهر منم منو عشقم صدا میزد
من همش احساس میکنم شوهرم تا وقتی منو دوست داره که هر روز واسش کیکو شیرینی بپزم یا بهترین غذارو درست کنم و ... ولی الان که مجبورم برم سرکار اینکارارو نمیکنم ازم ناراحته ...دیگه واقعا خستم فکر کنم اونم ازمن خسته شده
-
سلام.
شوهرت به دلیل نداشتن آگاهی یا اخلاق خاص خودش یا نگرشی که به نحوه ابراز محبت داره.سلیقه ش در ابراز محبت با تو فرق داره البته تشخیص از روی ظاهر پستها.
انتظار داری اون شروع کننده صحبتها باشه .خب وقتی میگه چه خبر؟ جوابش سلامتی نیست شما که غریبه نیستید اون سوال یعنی شروع حرف زدن شروع کن از هرچی دوس داری براش بگو خاطره اتفافات ،روزمره نگرانی های خودت و... .تا سربحث باز بشه.
برای ایجاد صمیمیت دنبال دلیل نباش ابراز صمیمیت حال خودت رو هم خوب میکنه.بهش اعتماد کن قلبا وواقعا.این اعتماد باید خودشو توی رفتارت نشون بده...سیم جینش نکن که چه نقشه هایی تو سر داره هر هدفی برای آینده داره اگه نیاز باشه خودش بهت میگه.
به جای اینکه بهش بگی من نیاز به توجه ومحبت دارم طوری تامین عاطفیش کن طوری بهش محبت کن که عکس العمل طبیعی اون هم اون لحظه توجه ومحبت به خودت باشه.
اگه فکر میکنی از سر کار رفتت ناراحته موضوع رو باخودش در میان بذار.
-
سلام عزیزم
حرف های اقای امین رو با دقت بخون..
بهت قول میدم وقتی امروز صبح ازت رابطه خواسته احتمال 99 درصد میخواسته یه جورایی ازت تشکر کنه یا اشتی کنه یا محبتشو نشون بده..
من هم اوایل ازدواجم خیلی بهم برمیخورد وقتی میدیدم درحالی ک من ناراحتم همسرم رابطه میخواد ولی وقتی مشاور بهم گفت این یه نوع ابراز محبت مردونه و حتی یک جور عذرخواهی هست نظرم عوض شد...
والان خیلی از بحث هامون و دلگیری هامون با یک درخواست رابطه از جانب همسرم تموم میشه..بعدشم کلی مهربون میشیم:))
و اصلا ازین بابت ناراحت نیستم شما هم نباش عزیزم
-
سلام دوست عزیز
من کوچیکتر و کم تجربه تر از اونم که بخام راهنمایی تون کنم اما نظرمو میگم شاید مفید باشه
اولا که امیدوارم با درایت سریع مشکلتون رو حل کنید و نزارید بینتو سردی پایدار بوجود بیاد
بنظر من چون خودم یه مردم میخام ببینم مشکل شوهرتون چیه
اولا اینکه ایا مشکل خاصی بینتون وجود داره یا اخیرا اتفاقی نیافتاده که ایشون ناراحت شده باشه؟
وضع مالی اقاتون چطوره؟
ممکنه این سردی نسبت به شما نباشه فقط بخاطر فشار مالی مخصوصا بخاطر عید و هزینه هاش باشه
ایا این اواخر فشار کاری شوهرتون بیشتر نشده یا بیرون از خونه براش یه مشکل استرس زا پیش نیومده؟
ببینید خانم ممکنه این طرز رفتار شوهرتون ربطی به شما و کاراتون نداشته باشه و فقط بخاطر خودمشغولی و درگیری ذهنی باشه که در اقایون خودشو با کناره گیری و سکوت نشون میده
سعی کن بیشتر به سمتش بری و بفهمی مشکلش چیه
به هیچ وجه بهش گله و شکایت نکن و بهش نگو به من بی توجهی بلکه با روی خوش برو به سمتش بهش بگو اخیرا که تو یکم درگیری و دایم توی فکری کمتر باهم حرف زدیم و احساس میکنم خیلی دلم برات تنگ شده بگو دوست دارم بدونی من به حرف زدن با تو نیاز دارم و البته میخام که حرفای دلتو بهم بزنی شاید کمکی ازم براومد
در کل متهمش نکن تا مبادا حالت تدافعی بگیره بلکه ازش بخواه
بجای اینکه بگی چرا تو اینجور شدی و فلان شدی و متهمش کنی
بگو دوست دارم بخاطر من اینکار رو بکنی و ازش بخواه تا حس مردونگیش تحریکشه...
بازم میگم با این چیزا که شما از شوهرتون گفتید مشخصه مرد ایده الی هستن احتمالا یه مشکلی براش پیش اومده که رعایت حال شمارو میکنه و بهتون نمیگه تا مبادا ناراحت بشید و این انزوا و کم حرفیش حاصل همین مشکله
فقط بهش نزدیک بشین و محبتتون رو زیادتر کنید
امیدوارم که مشکلت بزودی حلشه:323: