خانومم بعد از ۹ سال هنوز رعایت حال من و نمیکنه
با درود
من با خانومم ۹ سال که ازدواج کردیم. تا ۶ سال اول زندگیمون اکثر دعواهای خونمون سر دخالتهای بیجای خانواده خانومم بود تا اینکه خدارو شکر معجزه ای اتفاق افتاد و دست از سر زندگی ما برداشتن. شاید بعد تمام این مدت تازه به این درک رسیده باشن که اجازه بدن ما یا بهتر بگم همون دخترشون دیگه مستقل شده و باید خودش واسه زندگیش تصمیم بگیره.
من همه جور عاشق زنم هستم. همه چیش و خوب و بد به جون میخرم. مثلا خدا شاهد دست پختش از 9 سال پیش تا حالا پیشرفت که نداشته هیچ بدتر هم شده. ولی مهم نیست. همسر و مادر خوبی واسه من و بچه هامون. در اصل انقدر خوبی داره که بدی هاش در مقابل خوبی هاش هیچ حساب میشه. به تمام معنی عشق میتونم بگم که عاشقش هستم و تو این ۹ سال فقط عشق من بهش بیشتر شده. فقط تنها انتقادی که از همون اوایل زندگی ازش داشتم این بوده که کلا یه کم آروم تر حرف بزنه. شوربختانه این خصوصیت خانوم من به باباش رفته که حالت عادی حرف میزنه صداش رو تا دوتا کوچه اونورتر هم میشنون و متاسفانه بلندی صدای کوچکترین عضو خانواده ما هم که کوچیکترین دختر خودم هست که دو سالش به مامان و بابابزرگش رفته. بعد یه مدت صرف نظر کردم از اینکه ازش بخوام با صدای کم معاشرت کنه چون خدا هرکسی رو یک جوری آفریده. ولی مشکل من از اینجا شروع شد که ازش خواستم صبح ها من و با صدای بلند یا داد و بیداد بلند نکنه چون من واقعا گوشم حساس و تا شب سر درد میگیرم. خیلی بهش این ها رو گفتم و هر از چند گاهی باز این کارو انجام میده به صورتی که حتی چند بار شک کردم داره از قصد این کارو میکنه و بعد که میبینه من سر درد گرفتم و حالم بد شده بهم قول میده که دفعه آخر بود و دیگه تکرار نمیکنه.
ما سه تا بچه کوچیک قد و نیم قد داریم. درک میکنم که سرو کله زدن با این بچه ها اعصاب می خواد و سخت. چند بار آخری هم جیغ زدن های صبحش سر بچه ها بود. من روزهای تعطیل زیاد میخوابم چون شب قبلش شب زنده داری میکنم ولی بچه ها و خانومم همیشه سحرخیز هستند. یکی از این شبها هم دیشب بود. صبح وقتی تو خواب شیرین بودم با صدای خانومم طوری از خواب پاشدم که تا حالا اینطور بلند نشده بودم. با اینکه تو اتاق بقلی بود و در اتاق ما هم بسته بود چنان جیغو دادی داشت سر بچه ها میکرد که انگار داشت با بلندگو تو گوش من جیغ میزد و فحش میداد. چنان شوکه از خواب پریدم که اول حس کردم نصف سمت چپ بدنم حتی مغزم بیحس هستش. بازور پاشدم و گفتم آروم باشه. واقعا ترسیدم که نکنه سکته کرده باشم. سعی کردم دوباره بخوابم که خوب بشه این بیحسی بدنم. ولی تا الان که یازده شب هست سر درد شدید دارم و احساس میکنم گوشم سنگین به طوری که انگار سیلی محکمی رو گوشم خورده باشه و همچین حالتی دارم.
وقتی بهش گفتم میخوام با مشاور حرف بزنم هی میگه نمی خواد و قول های واحی میده که باز دیگه این کارو انجام نمیده. وقتی از حس خودم براش تعریف میکنم شروع میکنه کر کر خنده که انگار من دارم جوک تعریف میکنم. من واقعا از این موضوع دارم زجر میکشم و برای من یه استرس بزرگ شده. نمیدونم چیکار کنم. فکر میکنم منم همین کار باهاش بکنم ولی دلم نمیاد و اینکه بچه ها هم خواب هستن نمی خوام شوک به هیچکدومشون وارد بشه. احساس میکنم اصلا رعایت حال من و نمیکنه و از طرفی هم ممکن این موضوع بجز اینکه سلامت خانواده ما رو تحت شعاع قرار میده به سلامت جسمی خودم هم میتونه ضربه جدی وارد بکنه. شاید این مضوع در مقابل مضوع های دیگه همدردی خنده دار به نظر بیاد ولی رعایت نکردن حس و حال همسر به هر صورتی که باشه تو دراز مدت میتونه اثر منفی رو خانواده بزار.
واقعا نمیدونم چیکار کنم.