سلام
داداشم اومده پیش ما
من دو سالی ازش کوچیکترم
سه سال با هم زندگی کردن و الان یک سالی هست از هم جدا زندگی می کنن
دلایل بسیاری داره
تو روابط جنسی شون مشکل داشتن هر کدوم هم مدعی بود دیگری مقصره ما هم که نمی تونستیم قضاوت کنیم
برادرم دروغ میگفت زن برادرم به دروغ چیزی رو وانمود میکرد و حقایق رو جور دیگه وانمود میکرد
زنداداشم میدونست که داداشم از نظر مالی مستقل نیست و خانواده ساپورتش میکنه و با پذیرش این قضیه باهاش ازدواج کرده بود اما هم توقعاتش بالا بود هم برادرم رو به این خاطر تحقیر میکرد برادرم هم اوایل عاشقش بود برا همین همه غرغرها و تحقیرهاشو تحمل میکرد اما کم کم خودشم تحقیرهارو باور کرد و وقتی کاسه صبرش لبریز شد حرمتها بینشون از بین رفت و بددهنی میکرد و حتی کتکش میزد البته اونم کم نمی اورد و اونم داداشمو میزد بعدشم آشتی میکردن و میگفتن و میخندیدن
اصلا عادتشون شده بود انگار عادتی که توش حرمت شکنی و دل شکنی بود
هر دو مدیریت اقتصادی شون ضعیف بود و بیشتر پولشونو صرف کارهای غیرضروری میکردن
زنداداشم خیلی حساس بود و مدام خودشو با این و اون مقایسه میکرد و حسودی میکرد و گله میکرد
و داداشم عصبی شده بود و زود از کوره در میرفت
و هزار و یک دلیل دیگه
ولی من به خاطر همین حرمت شکنی ها معتقدم قبل از اینکه پای یه بچه به این زندگی باز بشه جدا بشن بهتره
اگر چه واسه هر دو شون و هر دو خانواده ها خیلی خیلی خیلی سخته این جدایی
حتی هنوز همدیگه رو دوست دارن البته اون میگه میخواد بیاد ولی داداشم زیر بار نمیره و میگه هیچی تغییر نکرده و نمیکنه
بله ایمیل و شماره تلفن اون خانوم رو دارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)