deljo_deltang عزیزم مرسی از ابراز همدردیت
اره واقعا شوهرم خوبه ، فقط منو یادش رفته و این واسه من خیلی سخته ، میدونی من تک فرزندم و مامانم هم نمیتونه بیاد اینجا (مشکل فشار خون داره و اینجا اذیت میشه) واسه همین میگم خیلی تنهام ، من با هر زبونی که بگی با علی صحبت کردم ( اسم شوهرم علی ه ) از صحبت معمولی تا ....خودت خانمی میدونی چی میگم ، ولی حرفش یکیه تازه 6 تا شاگرد داره ولی میگه باید بالا سره شاگردا باشم میدونی تو ماه رمضون ساعت 2 شب میومد خونه ( اینجا سنی ها عید فطر رو عید اصلی میدونن و میان واسه خرید )و من کلا ندیدمش ، میدونی دخترم انقدر که باباشو ندیده ، با باباش راحت نیست همش دور من میچرخه ، دلم واسش خیلی میسوزه
بابای من ، مرد خیلی نمونه ای هست ، از خاطرات بچگی خودم که یادم میاد، چقدر رو دوش بابام بودم و چقدر منو اینور و اونور میبرد و همیشه غذامو میداد و رو پاش مینشستم و بالاخره ..... بچه من هیچ کدوم از اینا رو نداره ، بعضی وقتا واسه علی از بچگیم میگم تا به خودش بیاد ( که بفهمه باید با بچه اش اینطور ی باشه ) اما انگار منظورمو نمیگیره تنها کاری که واسه دخترم میکنه اینه که اونو میبره تو یه مغازه و میگه برو هر چی میخوای بردار ، همیییییییییییییییییین
میدونی من واسه خودم کسی بودم ، خیلیا منو میخواستن ، قسمت منم اینطوری شد ،
همیشه فکر میکردم یه شوهر خیلی وظیفه شناس مثه بابام گیرم میاد - ولی نشد که نشد
امروز از تهران چند بار زنگ زد ، ولی فکر میکنی چی گفت ، واسه ماشنشو - فرستادن پولو و اینطور چیزا بود اصلا نگفت بچه ها خوبن یا گوشی بده با دخترم حرف بزنم دلم واسش تنگ شده
دارم از غصه دق میکنم ، شماها همتون یکی رو دارین باهاش درد و دل کنین ولی من هیچکی رو ندارم و به مامانم هم نمیتونم بگم (واسش استرس خوب نیس)
شاید بگید مشکل تو اصلا مهم نیس ، ولی بار مسیولیت کل زندگی با منه ، من اصلا نتونستم مثه خیلیاتون جوونی کنم ، ازدواج زودهنگام ،بارداری ناخواسته و کشیدن بار زندگی
تو دانشگاه هم با اینکه شاگرد اول بودم نتونستم تموم کنم و الان دوباره دارم واسه ارشد میخونم ، به هیچکدوم از ارزوهام نرسیدم ، مثه یه ادم کم عرضه تو این زندگی لعنتی سرمو تو برف فرو کردم و به هیچ موفقیتی نرسیدم .
- - - Updated - - -
از tamanaye _man هم ممنونم
واسه اون قسمتی که گفته بودین بیشتر به شوهرم محبت کنم ( من تمام کارامو با دقت تمام انجام میدم و احتمال اشتباه 1 در 1000 هستش)
میدونی تا حالا واسه هر بهونه ای ( عید یا هر جشن دیگه ای ) غذا - کیک- شیرینی- دسر -تزیین میز- روشن کردن شمع و کلی رمانتیک بازی دیگه انجام دادم و منتظر نشستم تا علی بیاد و چند بار دخترم رو میز خوابش برده و شوهرم انقدر دیر اومده که جلوی خودش تمام اون زحمتا رو ریختم سطل اشغال ؟؟ با گریه رفتم خوابیدم و دوباره صبح روز بعد به روی خودم نیوردم ، تا حالا واستون پیش اومده ؟
از لحاظ س ک س هم تا قبل از بارداریم ، مشکلی نبوده ولی تا فهمید که بچه پسره واسه اینکه بچه صدمه نبینه ، کلا تعطیل شد ( و چون میخواستم این بچه رو بندازم انقدر قولهای دروغین بهم گفته ، که کمکت میکنم ، دیگه تنها نمیذارمت و ... ولی حالا به هیچکدوم عمل نکرده من موندم و 2 تا بچه که بازم دلم واسشون میسوزه
من واسه زندگیم همه کار کردم ( هم از لحاظ مالی و روحی و جسمی ) حتی اگه از شوهرمم بپرسی همینو بهتون میگه ، ولی الان از پا در اومدم ، واقعا دیگه نمیتونم ادامه بدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)