من برای خانواده همسرم یک دشمن مشترک هستم . یعنی پدر و مادر برادر و زن برادرها و خواهرش هرچند همه با هم مشکل دارن ولی من دشمن مشترکشون هستم و برای اینکه منو از پا بندازن هرکاری میکنن. اونا با من مشکل دارن چون از لحاظ فرهنگی خیلی متفاوت هستیم و من هیچوقت نخواستم مثل اونها باشم و اونها از این موضوع رنج میبرن. از نظر کاری هم من در شهر کوچکی که وطن همسرم هست زندگی میکنم و میشه گفت بهترین موقعیت شغلی رو دارم. با اونا رفت و آمدی ندارم و متاسفانه بدلیل اینکه محل کسب شوهرم ملک اوناست شوهرم اونارو هرروز میبینه و روش خیلی تسلط دارن. حتی اونا از اینکه بعدازظهر چند ساعتی مغازه رو ببنده تا بیاد خونه و مارو ببینه ممانعت میکنند و البته شوهرم هم از اونا اطاعت میکنه و چند باری که بر خلاف خواست اوناچند ساعتی بعداز ظهر پیش من و بچه ها اومده سریع بهش زنگ میزنن و ومیگن پاشو بیا. البته شوهرم ابتدا مقاومت میکنه ولی میدونم زورش نمیرسه و باز هم تسلیم میشه. امروز اینقد از این موضوع که نمیذارن چند ساعتی پیش ما باشه دلم گرفته بود که کلی گریه کردم. اونا فکر میکنن شوهرم مثل یک بچه 10 12 ساله باید بهشون چشم بگه و اگه غیر از این باشه زن ذلیله.دقیقا همین مفهومو تو گوشش فرو کردن و چون من موقعیتم نسبت به شوهرم و کلا خانوادش خیلی بالاتره همیشه بهش گوشزد کردن من یه موقع روم نره بالا. چه کار کنم شوهرم قبول کنه خودش مردی هست و مسئول یک زندگیه و نباید حرف اونارو گوش کنه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)