نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
به نظر من برگرد تاپیک قبلیت و راهکاری را که خانم بالهای صداقت براتون نوشتند دوباره بخون.
سعی کن یکبار برای همیشه این موضوع را حل کنی.
هر چی بیشتر کشش بدی، بیشتر غرق می شی توش. پس تمامش کن.

خوب فکر کن با خودت. فضا و زمان مناسبی را انتخاب کن و بشین با شوهرت صادقانه مساله را مطرح کن و تمامش کن.
خیلی دوست دارم این کارو انجام بدم ولی متاسفانه شوهرم اصلا گوش نمی کنه و سریع از کوره در میره و منو متهم به دروغگویی می کنه و فکر میکنه گولش زدم و یا خانوادم نمیذارن این اتفاق رخ بده....اون موقع خودش بهم یه سری گفت باید بریم خونه مادرش که قدیمی 2 طبقه اس زندگی کنیم (سرویس و آشپزخانه مشترک با 5 خواهر وبرادر بزرگتر از خودش و مجرد و خونه 70 متری در دوطبقه!!!) و قید خانوادمو هم بزنم.........................
وحشتناکه برای من

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط kamr نمایش پست ها
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

کاری به کارش نداشته باش. بشین زندگیتو بکن. خب تو هم داری موش میدوونی دیگه. اصلا چرا میخوای بری نزدیک خانواده ات؟

واقعا به این همه دلخوری و سری میرزه؟ فکر کن تو یه شهر دیگه ای. خودت باید گلیم خودت رو از آب بکشی بیرون. نمیدونم

شاید هم این اصرار (خونه گرفتن نزدیک خانواده ات) از طرف خانواده اته و انگار تو هم بدت نمیاد. ولی واقعا ارزششو داره؟

حالا با این حرفای تو خدا به داد اونایی برسه که چندین فرسخ از خانواده اشون دورن.

الان تو دیگه ازدواج کردی یعنی مستقل شدی. یعنی مستقل از هر دو خانواده. نه اینکه بری بچسبی به خانواده خودت و

با خانواده همسرت دریغ از یه رفت و آمد و حتی یه زنگ خشک و خالی
ما دو تابچه ایم.بچه اول خونوادم.دلم میخاد موقع زایمان یه کم به خانه پدرم نزدیکتر باشم فکر کنم این حقمه........
در ضمن من خیلی آدم اجتماعی هستن ولی خانواده همسرم اصلا اینطوری نیستن تا حالا مادرشوهرم خونه ما نیومده و یا تا حالا به موبایل من زنگ نزده حتی شماره خونهمون هم نگرفته حالمو بپرسه همیشه به همسرم روزی 2 بار زنگ میزنه و حالشو میپرسه و زحمت میکشه حاله منو از اون میپرسه با اینکه من چندین بار تماس گرفتم باهاشو حالشو پرسیدم اصلا کلا یه جورییی هستن