نیکیای عزیزم ممنونم ازت دوست خوبم. همسر من خداروشکر کسی رو قبل از من دوست نداشته اینو مطمئنم... این مسئله هم خیلی کوچیکه خیلی زیاد. دیشب به خودم قول دادم همونطوری که شما گفتی دیگه به اون دختر فکر نکنم. رهاش کردم که هر کاری می خواد بکنه. راستش از اون موقع احساس میکنم دلم برا شوهر مهربونم تنگ شده دوست دارم ببینمش زودتر.... نیکیا همسرم عاشقمه و این مشکل منه که خیلی رو دوست داشتنم مانور نمیدادم. فکر میکردم عشقش دروغیه ولی از دیشب احساس میکنم برا اون بوسه های یواشکیش که وقتی خوابم به صورتم میزنه یا واسه ناز و نوازشش دلم تنگ شده.دلم تنگ شده برا اینکه من خودمو با 100 نفر دیگه مقایسه میکنم و میگم موی فلانی چقد قشنگه میگه موهای خودتو ندیدی؟ من عاشقشونم.
از رنگ پوستم گلایه میکنم میگه تو بیسکوییتیه منی....
از اندامم بد میگم بهم میگه ولی تو برا من خیلی جذابی.
یادمه روز دفاعم از من بیشتر نگران بود وقتی دفاعمو شروع کردم همسرم که پشت سر همه نشسته بود یه بوس کوچولو برام فرستاد که دلم آروم گرفت........
خیلی محبت همسرم به چشمم اومده الان که دارم می نویسم همینطور دارم که پشت سرهم بنویسم ...ولی تا این موقع حتی بهش فکر نکرده بودم.
عشق اول حالا احساس میکنم خیلی شیرینه و البته دروغ نیست. همسرمن محبت بی شائبه اش رو گذاشته بود برا همسرش ولی حیف که این همسر ندونست قدر این محبت واقعی رو . حالا احساس می کنم بهم دوباره بگه تو عشق اول و آخر منی دیگه بهش نمیگم دروغ میگی دروغگو...... از خدا میخوام تنبیهم نکنه به خاطر تمام این روزایی که قدر عشق عزیزمو ندونستم. قدر مهربونیاشو ندونستم... حالا احساس میکنم چقدر مادرشوهرمو دوست دارم چون شوهرمو دوست دارم......
حالا که فکر میکنم می بینم فقط الانش برام مهمه....نه گذشته ای که گذشته....![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)