سلام ببخشید من با تاخیر جواب دادم اینترنت نداشتم.راستش همسر من 26 سالس و من 28 سالمه.من کارشناسی روانشناسی بالینی هستم و اون دیپلم داره.علت اخرین دعوامون روز 13 بدر ما گفتیم با دوستامون بریم بیرون من زنگ زدم دوست خودم با شوهرش اومدن و رفتیم باغ سیب اونجا تعداد زیادی از مردم هم بودن دوستم گفت بچه ها بریم جایی که مردم کمتر هستن.همسرم گفت بریم تا ته باغ یه جای دنج گیر بیاریم منم گفتم برو که اونم رفت ولی یه کم به انتها مونده بود یه جا پیچید سمت راست که پر درخت بود ولی زیرش سنگی بود چمن نبود مجبور شدیم دور بزنیم.من دیدم الان که ساعت 3 ظهره و جوجه ها هم پشت ماشین مونده به همسرم گفتم دیگه تا ته باغ نرو دور بزن بریم همون اوایل که چمنم داشت.خلاصه قبول کرد و وقتی دوستام پیاده شدن که وسایلو ببرن به من گفت یعنی 2 زار با شوهرت نیستی!! گفتم چرا؟؟ گفت به جای اینکه به اونا بگی شوهرم شمارو یه جای خوب میبره زود به دل دوستت راه رفتی (بد دهنیم کرد ) منم گفتم اصلا ربطی به دوستم نداره اگه با هم تنها هم بودیم نظرمو میدادم! ولی زود گفتم ببخشید که جلو دوستام قیافه نگیره...دیگه یادشم رفت با اونا بودیم تا شب که رفتیم خونه اونا برگشتن خونشون .همسرم بهم گفت بریم بخوابیم منم گفتم بریم بعد بهم گفت ولی ازت ناراحتم گفتم خواهش میکنم دیگه نگو من که گفتم ببخشید...گفت کلا تو حرف همه برات مهمه جز من! در ضمن فقط اینا نیست من خیلی ازت دلم پره گفتم خوب بگو گفت بماند...گفتم یا حرف نزن یا اگه میزنی تا تهش بگو گفت مگه تاثیریم داره؟منم که از مادرش از ایام عید کلی دلم گرفته بود یهو گفتم تو و مادرت چرا اینجوری میکنین؟خسته شدم ازتون اونم بلند شد دادو بیداد که من همینجور مونده بودم ولی انقدر توهین بالا گرفت که زنگ زد مامانم گفت ما همین فردا جدا میشیم و.....مادرم به من گفت هیچی نگو بزار این اروم شه که منم نمیتونستم یه چیزایی میگفت که اتیشم میزد خلاصه کار به جایی رسید که گفت همین الان ازین خونه برو منم اومدم و فرداش مامانم بهش زنگ زد و دید که همسرم میگه دیگه نمیخوام مادرمم گفت پس خودت برو اقدام کن بعد 2 روز که من هی بهش زنگ میزدم جواب میداد ولی نمیگفت اشتی من به مادرم گفتم شما بهش زنگ بزن بگو میخوای چیکار کنی؟اونم گفت ما تصمیممونو گرفتیم تا مادرم گفت باشه اون گفت شما چه پیشنهادی دارید؟مامانم گفت من بعنوان مادر نمیخوام زندگیتون خراب بشه شما بهم قول بدید اگه ایندفه باز دعوا کردین دیگه منم نمیخوام که اونم قبول کرد و من که برگشتم خونه چون اون وسطا با مادر اون هم من حرفم شده بود...گفت دیگه برگشتیم خونه فقط منو تو چون نه تو جایگاهی داری از سمت من نه من جایگاهی از سمت خانواده تو...تو خودت برو خونتون منم خودم میرم.البته ادمیه که همیشه دوست داشته من فقط اونو بخوام انقدر نگم مامانم خواهرم بابام!! ما خودمون مستقل زندگی میکنیم کرج هستیم نمیدونم داستان زیاده تو نوشته نمیگنجه ولی هر چی بپرسین من جواب میدم واقعا خستم....ممنونتونم









علاقه مندی ها (Bookmarks)