مرسی اسما جون از راهنمایی ات
و اما پاسخ به این سوالت:
ببین کمک کردن و نیاز ها را برطرف کردن یک طرف قضیه هست ایا واقعا احتیاج دارند ؟
نه عزیزم اصلا احتیاجی به کمک اون ندارن، یه پسر دیگه دارن، دو تا دختر سن و سال دار مجرد تو خونه دارن که تنهایی تا اون سر دنیام میرن و کارای خودشون را انجام میدن و احتیاج به کمک کسی ندارن ولی وقتی تا یه آدم بیش از حد مسئولیت پذیر این وسط هست چرا ازش استفاده نکنن و توقع نداشته باشن
خیلی وقتا خواهراش در حالت عادی ساعت 11 شب میان خونه و از هیچی هم نمیترسن ولی به شوهر من میرسه برای هرکاری ازش انتظار دارن کمکشون کنه
متاسفانه این جمله : دعای خیر پدر و مادر بدجوری تو ذهن همسرم نشسته و برای این حاضره هر کاری بکنه
حتی به قیمت اینکه از خیلی از خواسته های اساسی و اصلی من به نفع اونا بگذره و اونا رو به من ترجیح بده
نمیدونم این چه دعای خیریه که به خاطرش حق و حقوق من را نادیده میگیره و فدای اونا میکندش
و این دعای خیر چه خوشبختی میاره که من و همسرم سر این کاراش کارمون داره به جدایی میکشه
یه مدت به حرف این مشاوررها گوش دادم و برای این امر هی تشویقش کردم خیلی جاها خودم اصلا پیش قدم میشدم به عبارتی رهروی کن تا رهبری کنی، بعد از یه مدت دیدم این شد وظیفه من و براش جا افتاد که این کارش خیلی درست و بجاست که من هم تاییدش کردم و باهاش همکاری و توقعش از من چندین و چند برابر شد
واقعا معادله پیچیده ایه موندم توش بخدا
اصلا نمیدونم چیکار باید بکنم
:
انگار اون زنشه یعنی میشه گفت من و مادر شوهرم یه شوهر داریم،
خدا شاهده اینجوریه ، مادرش از پسرش به اندازه شوهرش توقع داره، میدونی خودم احساس میکنم چون تمام اون خواسته هایی را که مادرش از شوهرش داشته را اون نتونسته برآورده کنه الان که فکر میکنه که پسرش بزرگ شده میتونه به جای شوهرش بهش تکیه کنه، انگار اونا زندگی زناشویی خیلی خوبی باهم نداشتن و فقط به خاطر بچه هاش و این حرفا موندن کنار هم الان حتی اون عشقی را که شوهرش باید بهش می داد را از پسرش انتظار داره
اصلا نمیدونم یه همچین مادری چرا گذاشت پسرش زن بگیره (البته خیلی راضی به زن گرفتنش نبودن و شوهر من بالاخره تو سن 35 سالگی زن گرفت)، البته این را بگم زندگی اونا بشدت بشدت مادرسالارانه است یعنی خدا شاده ده پدرش بی اجازه مادره آب نمییخوره باورت میشه ماهی ده بیست هزار تومن بیشتر به شوهرش پول تو جیبی نمیده و این بنده خدا میره سرکار و کارت حقوقش را میده دست زنش، بدبختی اینه که شوهر من هم بدون اجازه مادرش آب نمیخوره ، البته همه بچه هاش اینجوری اند دخترهای ازدواج کرده اش هم همین طور
برای هر کاری از قبل مامانه هماهنگ میکنه و لحظه آخر خبرش به من میرسه، من این چند ساله اصلا نتونستن با این قضیه کنار بیام و همش دارم باهاش میجنگم
صبح که میشه گوشی را بر میداره و به تک تک بچه هاش زنگ میزنه و خبر میکیره و برنامه ریزیشون میکنه
میدونی من وقتی با شوهرم ازدواج کردم به تصور اینکه یه مرد 35 ساله کاملا پخته و مستقله وارد شدم و متاسفانه بعدا دقیقا خلاف این را فهمیدم
البته داداشم روز خواستگاری گفت که این مرده بچه نه نه است و برای هر حرف زدنی به مامانش نگاه میکنه و از اون اجازه میگیره ولی متاسفانه به حرفش گوش ندادم ....
دوستان واقعا ازتون ارهنمایی میخوام به خدا کارم خیلی گیره









علاقه مندی ها (Bookmarks)